"یادمه یه بار داشتیم از چین به مادرید برمی‌گشتیم. تقریبا نزدیک بودیم و خلبان گفت 1 ساعت دیگه مونده. پاهامو دراز کرده بودم. خودم رو در استخر خونه‌ی کریستیانو تصور میکردم که در حال شنا ، ماساژ گرفتن و استراحتم. این تنها چیزی بود که میتونستم بهش فکر کنم. اما رسیدیم مادرید ، ساعت 2:30 بامداد بود. کریس رفت توو اتاقش ، آماده شد ، چندتا لباس برداشت و اومد بهم گفت : سمی میریم بدویم ، و من بهش نگاه کردم ، نمیتونستم نه بگم و گفتم : باشه باشه بریم. حاضر شدیم و رفتیم. پیش خودم گفتم اون دیوونه‌ست ، ساعت 2 و نیم نصف شبه و ما به جای استراحت توو استخر داریم مثل دیوونه‌ها دور خونه می‌دویم."