انگار همین دیروز بود البته دیروز جمعه بود انگار یک روز آفتابی مثل امروز بود ساعت زنگ دار خود را آخر شب کوک کرده بودم برای ۶ صبح ؛دقیق راس ساعت ۶ صبح بود که نعره ی زنگ ساعت چینی کوارتز مرا از خواب رهانید با عجله و شتاب باورنکردنی چند لیوان چای خوردم یادم می آید تمام کتاب ها و دفتر ها را داخل کیف گذاشته بودم ساعت ۷ از سمت خانه به مدرسه رهسپار شدم در جلوی در مدرسه فوج فوج دانش آموزان کلاس اول همراه با اشک ها و لبخند ها حضور داشتند برای آشنایی با محیط و ارزیابی محیط مدرسه با چند نفر رفیق شدم و یک باند رفاقت تشکیل دادیم حالا کم کم احساس خوبی را تجربه میکردیم در صف اول زنگ بودیم که همهمه بچه ها همراه با نسیمی صبحگاهی میوزید واقعا دلانگیز بود آن لحظات ناگهان ابرهای موسمی شروع به رگبار کردند در میان بچه ها غوغایی به پا شد باران با شدت شروع به بارش کرد فی الفور به سمت کلاس دویدیم همان جا بود که این جمله برای اولین بار در ذهنم خطور کرد : با این نوناشون

خاطرات من از دوران کلاس اول ابتدایی
۳۵۴ بازدیدشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۹ - ۱۸:۳۸
این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.


