به‌قصد ابراز رضامندي، خود گيلاسي از عرق پر كرده و تعارف كنان گفتم: آقاي مصطفي‌خان از اين عرق اصفهان كه الكلش كم است يك گيلاس نوش‌جان بفرماييد. لب‌ها را غنچه كرده گفت: اگرچه عادت به كنياك فرانسوي ستاره‌نشان دارم، ولي حالا كه اصرار مي‌فرماييد اطاعت مي‌كنم.اين‌را گفته و گيلاس عرق را با يك حركت مچ‌دست ريخت در چاله‌ي گلو و دوباره گيلاس را به طرف من دراز كرده گفت: عرقش بدطعم نيست. مزه‌ي ودكاي مخصوص لنينگراد را دارد كه اخيرن شارژ دافر روس چند بطري براي من تعارف فرستاده بود. جاي دوستان خالي، خيلي تعريف دارد ولي اين عرق اصفهان هم پاي كمي از آن ندارد. ايراني وقتي تشويق ديد فرنگي را تو جيبش مي‌گذارد. يك گيلاس ديگر لطفن پر كنيد ببينم. چه دردسر بدهم؟ طولي نكشيد كه دو ثلث شيشه‌ي عرق به‌انضمام مقدار عمده‌اي از مشروبات ديگر در خمره‌ي شكم اين جوان فاضل و لايق سرازير شد. محتاج به تذكار نيست كه ايشان در خوراك هم سرسوزني قصور را جايز نمي‌شمردند. از همه‌ي اين‌ها گذشته، از اثر شراب و كباب چنان قلب ماهيتش شده بود كه باور كردني نيست؛ حالا ديگر چانه‌اش هم گرم شده و در خوش‌زباني و حرافي و شوخي و بذله و لطيفه نوك جمع را چيده و متكلم وحده و مجلس‌آراي بلامعارض شده است. كليد مشكل‌گشاي عرق، قفل تپق را هم از كلامش برداشته و زبانش چون ذوالفقار از نيام برآمده و شق‌القمر مي‌كند.