درود رفقا شبتون به نیکی...

.

. ...دست برداشته‌ام از خیال پا پس کشیده‌ام از خودم... هرچه هستم را بیش از توانم کشیده‌ام زورم به وزنِ این دردها نمی‌رسد سنگین شده‌‌اند روی پلک‌هایم... کاش نامش دیوانگی بود یا حتا مردن... نه حالِ افسردگی‌ست، نه سرنوشت و نه مفهومِ لیاقت! نامش زندگیست... زند‌گی؛ تاوانی بود که بارها خودم را به آن بخشیده‌ام آنقدر تهوع آور که با هر نفسم آن را بالا می‌آورم. اصلن شاید اسمش خستگی‌ست خسته شدن! بله، خسته‌ام...