آری آغاز ، دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیاندیشم که همین دوست داشتن زیباست
درد تاریکی ست درد خواستن رفتن و بیهوده از خود کاستن سر نهادن بر سیه دل سینه ها سینه آلودن به چرک کینه ها در نوازش، نیش ماران یافتن زهر در لبخند یاران یافتن
دوست دارمش … مثل دانــه‌ای که نور را مثل مـــزرعی که باد را مثل زورقــی که موج را یا پـــرنده‌ای که اوج را دوســــت دارمش…
اینجا کسی از مرگ بشر ترس ندارد ترس از شب قبرست و سوال است و جواب است  ای کاش  که دلقک شده بودم و نه شاعر در کشور من ، ارزش انسان به نقاب است ...
 من از نهایت شـــــب حرف می‌زنم   من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می‌زنم اگر به خانه من آمدی ، برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ....
تن های هـــرزه را سنگسار میکنند  غافل از آنکه شهر پر از فاحـــشه های مغزی است و کس ، نمی داند که مغزهای هــــــرزه  ویرانگرترند تا تن های هــــــرزه ... !
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور  در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور
گاهی باید دروغ را راست پنداشت  و گاهی راست را دروغ ! زندگی ، بی فریب خوردن سخت است ... 

کاش دلها آنقدر پاک بود  که برای گفتن دوستت دارم

نیاز به قسم خوردن نبود .... !

کاش ، می مردم و دوباره زنده میشدم و می دیدم دنیا شکل دیگری است . که دنیا این همه ظالم نیست و  مردم این خست همیشگی خود را فراموش کرده اند  و هیچکس ، دور خانه اش دیوار نکشیده است ...