دیشب خواب دیدم جمع شده بودیم حیاط خونه دوستم خونشون نزدیک مسجد بود تو باغچه چنتا گوسفند بسته بودیم ینفر داشت از سمت مسجد میاومد به اینور کلیم آدم پشت سرش می اومدن ما دویدیم گوسفند بیاریم قربونی کنیم گوسفندا نبودن دوستم دراز کشید گفت منو قربونی کنید بقیه هم بدون هیچ اعتراضی نگهش داشتن خودشم راضی طرف نزدیک شد اونیکع چاقو دستش بود شرو کرد بریدن من رومو برگردوندم از خواب بیدار شدم نمیدونم براش تعریف کنم یا ن اصن تعبیر داره نداره