به قلم مایکل موریتز

   سر الکس فرگوسن از نگاهی دیگر:

   از زمان بازنشستگی، روز های مسابقه برای الکس فرگوسن، به آیین جدیدی تبدیل شده است. از زمانی که میخواست هتل لوری را ترک کند زمان زیادی میگذرد. دیگر سر الکس بازی را از صندلی مربیگری تماشا نمیکند، بلکه از جایگاه کارگردانان، بیننده بازی است. جایگه بلندی که برای کودکی نورس بسیار دور از دسترس به نظر میآید، همانگونه که برای او در دهه ۱۹۴۰ در گوون. از بین هشت تابلوی حکاکی شده با اسامی، نام سر الکس فرگوسن، بر تابلوی مقابل ضلع شمالی، در بزرگترین جایگاه امپراطوری فوتبال خودنمایی میکند. او دیگر در حین بازی ها آدامس نمیجود، بلکه دائما گلویش را صاف میکند و فکر هایش را برای خودش نگه میدارد؛ به خصوص در روز هایی که منچستر دیگر بهترین بازی هایش را ارائه نمیدهد، اما هرگاه که بازیکنی قرمز پوش در حال حمله است، همچنان با خود زمزمه میکند:" زود باش پسر!" 

   بعد از بازی به سوئیتش میرود. کسانی که به سوئیتش وارد میشوند، این را میفهمند که یونایتد تحت رهبری او موفق به کسب ۱۳ قهرمانی لیگ شده است. او رهبر درجه یک تیمی است که اقتدار لیورپول را تحت الشعاع خود قرار داد. او تا پایان دورهی حرفه ایش واقعا فوق العاده عمل کرد. شخصیت او ترکیبی از استقامت، اراده و رهبری است. چیز هایی که افراد را به اولدترافورد میکشانَد.

شاید خود سر الکس از این بر چسب خوشش نیاید، ولی او همیشه طرفدار حزب کارگر بوده است. او فردی خودساخته است که وفاداری را ارج مینهد، تحمل تنبل ها، خود بزرگ بین ها و خودنما ها را ندارد. او آنقدر سرخوش نیست که هر غریبه ای را در آغوش بگیرد و به او خوشامد بگوید.

شاید به نظر عجیب برسد امابر خلاف خیلی های دیگر که موفقیت را در مقام رهبری یک سازمان تجربه میکنند، در مورد موقعیت خود سردرگم نبود  و همیشه میدانست که تنها یک نیروی استخدام شده است. او به خودش دروغ نمیگفت که یونایتد را دست تنها ساخته است. روزی که به این باشگاه پیوست، هیچ وقت فکرش را هم نمیکرد که تصویرش را روی برنز طراحی کرده و بیرون استادیوم قرار دهند.

 

به راستی چه کسی او را میشناسد؟ او که قدمگاهش قله هاست. او که از رسیدن خسته است. او که پرچم را جایی کوبیده که برای پایین کشیدنش، سر الکسی دیگر لازم است.