بزار ی داستان تعریف کنم حال کنید

واسه ی نفر ی کاری کردم بقیه گفتن ۴۰ تومن من گفتم ۲۰ میگیرم چون پول لازم بودم رفتم انجام دادم کارشو ب پول دادن رسید گفت الان ندارم بزار هفت الان بدم بقیه ی چک بدم سه ماهه گفتم باشه و هی هی تسبیح و استخاره و بالا پایین آیه و سوره که ندارم و فلان منم قبول کردم سر سه ماه رفتم خالی بود بردم گفتم خالیه گفت دستم خالیه بزار اینو ی هفت و ی شیش بدم دوباره آیه سوره و که کمک کن کاسبم و فلان ندارم بازار خوابیده گفتم باشه

ی ماه بعد مشکل پیش اومد چکشو بردم گفتم این چکتو نقد کن وگرنه میفروشمش چون پول لازمم گفت نمیخواد بیار چک روز بدم گفتم دیدم ۴۵۰۰ نوشت گفتم شش بود گفت نه دیگه اون مال سه ماه بعد بود روزش میشه ۴۵۰۰

گفتم لامصب پول خودته نداشتی اینطوری دادی گفت خب ت قبول کردی میتونستی قبول نکنی الانم میخوای ببر سر سه ماه نقدش کن گفتم این رباست نشست قرآن میخوند و  رفت کتاب مکاسب آورد درست بیست دقیقه عربی بلغور کرد که نه ربا نیست گفتم باشه با با همون ۴۵۰۰ بده رفتم بعد اون دیگه با کسی مثل انسان برخورد نکردم چون جنبه شو ندارن

از من نصحیت مثل گرگ بدر بقیه رو