آخرین تصویری که به یاد داشت چشمانِ پر از خشم مرد نقاب به صورت بود که آهن داغ را به سمت چشمانش آورد. بعد از آن فقط تاریکی مطلق بود. تاریکی مطلقی که نه فقط این چند ماه که سال‌ها بود برای او و خاندانش آغاز شده بود. از‌‌ همان زمان که عموی بزرگش در کلاه‌فرنگی نفس ‌آخر را کشید و آن جوان پیرچهرهٔ شبانه گم شد. از همان روز که عموزادگانش برای نشستن در ارگ به جان هم افتادند، کاری از دست هیچ‌ کس برنمی‌آمد، او هم به نفرین شاه سلسلهٔ قبل‌تر گرفتار شده بود و باید تا ابد در پایتخت قجر‌ها می‌ماند.

تصویرِ فوق مربوط است به آرامگاه یکی از دلیر ترین پادشاهان تاریخِ ایران،در کنجی در بازار تهران،با سنگِ قبری مخدوش شده.

لطفعلی خان،حتی بعد از مرگ هم مثلِ دوران زندگی اش،تنها و بی کس است

انگار که نه انگار در این آرامگاه،مردی خوابیده است که در غرب به او لقبِ آخرین شمشیر زنِ شرق را داده اند.

رب سِتُدی مُلک ز دست چو منی دادی به مُخنثی، نه مردی ، نه زنی از گردش روزگار معلومم شد پیش تو چه دف‌زنی ، چه شمشیرزنی...! شعرِ غمناک بالا منسوب است به لطفعلی خان زند زیباترین پادشاه تاریخ ایران که در روز شکست و اسارت توسط آغامحمدخان قاجار ، کریه ترین شاه اخته ی ایران سرود.... لطفعلی خان نه تنها به سبب زیبایی و بخشندگی و مهربانی شهره تاریخ است که تاریخ نگاران دنیا از او به عنوان برترین و دلیرترین شمشیرزن شرق در کنار اسپارتاکوس برترین شمشیر زن غرب نام میبرند و آغامحمد خان را هم در کنار بدنام ترین و ننگین ترین شاهان دنیا.... این یعنی پیروزی زشتی بر زیبایی و ادامه ی دور باطل بی عدالتی !