پیرمرد سیگاری گیراند و زل زد به توپ پنچر شده ی گوشه پارک. از چشماش می شد یک حسرت عمیق رو خوند. حسرتی که حاصل سال های خون و دل خوردن بود. چند پک که زد با صدای خفه ای گفت: " اون زمان ها مثل الان نبود که کلی پول به بازیکنا بدن. نه از تبلیغات خبری بود، نه از هوایپمای اختصاصی. از صبح ساعت 6 می رفتیم پای کار. اونم چه کاری؟ بیل و کلنگ زدن به سنگ و خاک. داخل معدن، به جای فلاش دوربین عکسا چند تا شمع بود."
قطره اشکی از گوشه چشمش سُر خورد و روی گونه اش نشست. چند لحظه سکوت کرد. انگار داشت یک خاطره دور و دراز رو مرور می کرد.
" اسمیت همون جا ما رو ترک کرد. هنوز یک هفته از جشن تولد 24 سالگی ش نگذشته بود. روز تولدش همه ی کارگرا با هم پول دادن تا بتونیم یک دست لباس ورزشی و یه کفش ورزشی و یه توپ بخریم. وقتی که چشمش افتاد به هدیه ها، مثل بچه ها زد زیر گریه. مدتها بود که دلش می خواست لباس و کفش برای خودش بخره اما حقوقش کفاف زندگی خودش و سه تا بچش رو نمیداد. عصر همون روز لباس ها رو تنش کرد و توی فضای کنار معدن با توپ مشغول بازی شدیم. اون روز چهار تا گل زد. میدونی؟ اسمیت بازیش از همه ی ما بهتر بود. وقتی توپ می چسبید به پاش دیگه نمی شد جلوش رو گرفت. مثل یه صاعقه میزد به دل بازیکنا. همیشه وقتی سر به سرش می گذاشتیم و می گفتیم که یه روزی ناتینگهام فارست میاد و باهاش قرارداد امضا میکنه یه برق عجیبی می شد توی چشماش دید. یک هفته از تولدش گذشته بود. سر ناهار مثل همیشه با ویلیام مشغول کل کل شد. اسمیت و ویلیام همیشه کاپیتان های دو تیم بودن. بیشتر از همه بازی رو جدی می گرفتن و همیشه مشغول کری خوندن و تهدید کردن همدیگه بود. وقتی توی بازی بودن انگار داخل جبهه جنگ بودن. همیشه در حال فریاد زدن بر سر بازیکنایی بودن که توپ لو می دادن. ویلیام گفت که سر سه گل شرط می بنده. هر کسی بتونی سه گل توی بازی بزنه، اون یکی یک هفته باید ظرفای ناهار بچه ها رو بشوره. شرط سنگینی بود. اما اسمیت بدون لحظه ای فکر کردن قبول کرد. بعد از ناهار وقتی همه داشتن زیر سایه درخت چند لحظه ای استراحت می کرد اسمیت رفت تا چیزی رو از داخل معدن بیاره. والتر مثل همیشه زده بود زیر آواز. چند ثانیه از رفتن اسمیت به داخل معدن نگذشته بود که صدای انفجار وحشتناکی بلند شد و بعد صدای ریزش سنگ ها. اسمیت همون جا داخل معدن دفن شد. هنوز هم بعد از این همه سال کسی نفهمید داخل معدن چه اتفاقی افتاد و چی شد که اون انفجار به وجود اومد. تنها چیزی که یادمه گریه های پسر بزرگ اسمیت بود و بعد از اون همه ی کارگرا دشمن خونی فوتبال شدن و کسی دیگه بازی کردن اون ها رو ندید. جز من که بدون اطلاع اونها به صورت مخفیانه تمرین می کردم و آماده می شدم برای پیوستن به تیم استوک سیتی."
و بعد سکوت طولانی. به چشم های پیرمرد که نگاه می کردی انگار خبری از زندگی نبود. انگار سال ها بود که روح از جسمش خارج شده بود. سیگار از دستش افتاده بود و داشت آروم آروم می سوخت و من تصویری از یک بازیکن جوان که در داخل آتش در حال سوختن بود به ذهنم خطور کرد.
ادامه دارد.....
نویسنده: Mohammad Vikingos



