-بابی رابسو.ن ما مجبوریم توروبفروشیم

-اماچرا؟ -توپیشنهادهای بسیارخوبی از تیم های بزرگ داشتی ولی درلحظات اخر یک پیشنهاد100هزاریورویی از طرف نوجوانان ایپسویچ به ما رسید

-100هزاریورو؟

-بله

-اما من میخام کشوری رو بمونم

-توداری 14ساله میشی اگربخوای کشو.ری رو بمونی قرارداد5ساله تبدیل میشه به یک ساله و هزاریورو از مبلغ قرارداد کسرمیشه

-فقط میخوام بمونم کشوریو فقط بیست روز مونده تا کشوری

-خبرنداری؟ -چی؟

-مسابقات کشوری 5روزدیگه برگزارمیشه

-پنج روز؟ -بله

-اماچرا؟ -بی کفایتی مدیران تیم

به من گفتند20روز

-به من هم گفتند

-وای

-بابی رابسون الان بازی دوستانه دارید با تیم محلی پسران بعدش هم فورا سواراتوبوس میشیدو میرید به لندن

اما رئیس دیگه بابیوندید.

بابی سریع اتاق روترک کرده بودوبه سمت زمین تیم میرفت.

-واقعامیخای بابیوبفروشی؟ -بله مایکل بابسون

-امااینکارخنوب نیست

-ازچه لحاظ؟

-اون عاشق نیوکاسله

-خب که چی؟

-توداری اونو از عشقش جدامیکنی

-ههههه اون یه روزبرمیگرده

وقتی بابی به زمین رسید بازی شروع شده بود.

مربی گفت:بابی اومدی؟

-اره

-نمیشه بری تو زمین

-عیبی نداره خیلی هم گرم نیستم

-باشه بیابشین و بازیوتماشا کن

باز 5 به 0 به نفع تیم محلی پسران 18سال شد.

بابی تفکربودکه وقتی اون میره تیم نابودمیشه ..

ادامه دارد...........................

https://www.tarafdari.com/node/1749936

لینک قسمت اول

https://www.tarafdari.com/node/1750446

لینک قسمت دوم

داستانی واقعی اقتباسی از زندگی سربابی رابسون

-