در باز میشه 

سرو صدای پمپ‌های هوا جای خودشونو به سکوت دلنشینی میدن که چند وقتی بود تجربش نکرده بودم 

سکوتی که نبض داره و صداش تو گوشت میپیچه و طغیان میکنه

منو یاد اولین سفرم میندازه 

 

تو افکار خودم غرقه هستم که صدای خش دار فرمانده تو کلاهم پخش میشه

فرمانده:چت شده چرا نمیری بیرون چرا خشکت زده؟؟

فرمانده سخت نگیر بهش همیشه همینجوری میشه 

صدای رفیقمه که از میکروفون فرمانده میاد

 

اولین قدم رو برمیدارم بعد دومی بعد سومی بعد...

 

چشمامو میبندم و از حفظ مسیر به سطح رسیدن رو میرم 

الان جلوم دهانه قرار داره

خورشید حتی از پشت پلکام هم چشممو میزنه

دیگه مجبورم چشممو باز کنم 

سطح ماه خیلی سوراخ سوراخه 

از اینکه دیگه توی یه محیط بسته نیستم خوشحالم 

حالا هر جایی که بخوام میتونم برم 

البته هر جایی نه

سوخت چهار چرخ منو به فاصله 80 کیلومتری محدود میکنه 40 کیلومتر رفت 40 کیلومتر برگشت

 

چهار چرخو روشن میکنم و راه میفتم 

 

از اینکه صدایی به گوشم نمیرسه خوشحالم 

خوشحالیم زیاد دووم نمیاره 

فرمانده:دوربین روی کلاهتو روشن کن

به دستورش عمل میکنم

تصویری که براش مخابره میشه رو گوشه صفحه نمایش کلاهم میبینم

190 متر تا هدف 

 

180 متر تا هدف 

چشمم به زمین میفته 

فرمانده:یادش به خیر چه زندگی داشتیم روی زمین

 

الان دیگه روش هیچی پیدا نمیشه به غیر از جسد و خرابه های جنگ بزرگ 

 

160 متر تا هدف

چقدر بدم میاد از دوران جنگ

نمیدونم چرا جنگ بزرگ صداش میکنن متنفرم از اون جنگ

همه چیمو ازم گرفت 

عشقمو خانوادمو  بچه هامو

 

100 متر

از همین جا میتونم راکتمو ببینم 

راکتی که قراره منو ببره به کلنی مریخ 

سفری 20 ساعته  با تشکر از تکنولوژی پیشرفته قرن سیم

 

50 متر

سرعتمو کم میکنم 

 

10 متر 

 نزدیک تر نمیتونم برم 

پیاده میشم و راه میفتم 

 

 

با بالابر میرم به کابین 

قبل از سوار شدنم  توی صفحه نمایش داده کلاهم عکسشونو سرچ میکنم

دوتا بچم با زنم 

صورتاشونو هیچ وقت فراموش نمیکنم 

رنگ موهاشون 

 

رنگ چشاشون 

 

به مادرشون رفتن 

زنی که عاشقانه دوستش داشتم و بهش عشق میورزیدم

 

 

به زمین نگاه میکنم 

چیزی جز درد توی سینم احساس نمیکنم 

ارزو میکنم ای کاش من جاشون بودم

یا حد اقل پیششون بودم 

 

به همه چیز و همه کس لعنت میفرستم و سوار راکت میشم 

برای آخرین بار به زمین نگاه میکنم 

 

 

 

شمارش معکوس 

10

9

8

7

6

5

4

3 اتش

2

1 پرتاب 

 

سرم به صندلیم می‌چسبه ولی نگاهم هنوز به زمینه 

نگاهمو از زمین میگیرم و غرق کارم میشم و همه چیو فراموش میکنم.

 

پایان

 

ممنون که وقت گذاشتین و متن رو خوندین

نظرتون برام مهمه 

انتقادی چیزی هست بکنید که بهتر بشه دفعات دیگه