دم دمای ظهر بود من به علاوه اوستا و 3 تا عمله بنای دیگه مشغول کار بودیم ، صاحب کار هم اونطرف ما رو نگاه میکرد .. یکدفعه یک سمندی پیش پای ساختمان ترمز کشید 

باور کنید برای لحظه ای انگار زمان ایستاد ! 

زنی با 2 متر هیکل و تیپ مشکی از سمند پیاده شد ، به خدا قسم به قدری زیبا بود که هممون خشکمون زد یه لحظه 

زن صاحب کار بود ! 

اومد پیش اوستا گفت چرا دیوار حیاط رو به جای یک متر ، 70 سانت کار کردی ، باور کنید اوستا انگار زبونش بند اومده بود و یارای حرف زدن نداشت 

الله اکبر 

صاحب کار هم اونطرف داشت ما رو نگاه میکرد 

انگار داشت افتخار میکرد که همچین زنی داره 

افتخار کردن هم داشت 

الله اکبر از این همه زیبایی 

خدایا چی خلق کردی !