من از بد روزگار تا حالا دو سه بار این اتفاق افتاده که کسی فوت شده خبرش به من دادن که به مادرم بگم
هفده سالم بود و زنعموم که عین یه خواهر بزرگتر برای مادرم بود مدتی بود بیمارستان بستری بود مادرم خیلی دوستش داشت و سالهای زیادی تو یه محل زندگیکرده بودن و به خاطر اون که احتمال میدادن فوت کنه مادرم موقعی که زن عموم بیمارستان بود گریه میکرد و ناراحت بود
خونه بودم و ساعت نه صبح بود حدودا
مادرم رفته بود جلسه اولیای برادرم که فکر میکنم اول ابتدایی بود اون موقع
زنگ تلفن خونمونخورد پسرعمومبه خواهرم گفت مادرش قوت شده و بیایم من هم بی تجربه لباس پوشیدم رفتم مدرسه داداشم از مدیر کلاس پرسیدم رفتم در زدم حدودا یه بیست تا زن نشسته بود با دو تا مرد که اولیای بچه ها بودن و اون معلم خانموشون داشت براشون از بچه هاشون میگفت معلم گفت بفرمایید گفتم با مادرم کار دارم تو کلاسه مادرم پرسپید شاهین این جا چی داری ؟
من بی مقدمه بدون هیچ ملاحظه ای آمادگی گفتم مامان پاشو بریم زن عموم مرده !!!!!
مادرمیعنی به یه وضعی افتاد بدنش به لرزیدن افتاد و از حال رفت یادم نمیره یکیاز اونمردا گفت آقا پسر این جه وضعه خبر دادن هست ما که غریبه ایم شوکه شدیم
میخوامیگم بچه هایی که سنشون کمه خدایی نکرده اگه همچین وضعی براشوناتفاق افتاد اشتباه منو نکنن خیلی حساسه اینموضوعات


