بیاین به دیده خوشبینی به منچستر جوان بنگریم
بردهای دورقمی متوالی اواسط دو فصل گذشته، حذف مغرورهای جنتلمن پاریسی از لیگ قهرمانان، نایب قهرمانی تور پیش فصل مسابقات، 4 تایی کردن چلسی با تعدادی جوان و جوانک و یقه گیری از بیگ سیکس جزیره، خلاصه ای از نیمه پر عملکرد پر نوسان اوله گونار سولشائر نروژی، ذخیره طلایی دهه نود و مهاجم زهردار اوایل هزاره جدید میلادی عصر فرگوسن است.
در اینکه منچستر و قهرمانی، سالهای مدیدی به همت پیر اسکاتلندی چسبیده یکدیگر بودند، شکی نیست و جدایی این دو از یکدیگر به آسانی در باورها نمیگنجد اما هر تغییر و تحولی، تبعات خوب و بدی نیز همراه دارد. اگر از دورنمای کلی و واقع بینانه به حال و روز منچستریونایتد کنونی نگاهی بیاندازیم، لکه هایی از ردپای اشتباهات فرگوسن نیز میبینم. تیم پیری را قهرمان لیگ برتر کرد که همان موقع و در آماده ترین حالت هم فاصله زیادی با بارسلونا و فتح لیگ قهرمانان اروپا داشت. همچنین سرالکس؛ به صرف اسکاتلندی بودن و تجربه یک دهه ثبات مویس در لیگ برتر، سکان هدایت تیم را تحویل ناخدایی کاملاً معمولی داد که هر چه بیشتر میگذشت، بی خاصیتی و نابلد بودنش در همه جهات، واضحتر میشد. چه بسآ اگر سرالکس قبل بازنشستگی، تیمی جوانتر تحویل سرمربی جسورتر میداد، حال شاهد حال و روزی متفاوت از یونایتد بودیم. در ادامه دو فصل دیگر هم پای بی تجربگی گیگز و فلسفه های مسخ شده ونخال سوخت و نصیبی بهر منچستر نگشت جز بازیکنانی نابازیکن و ناآشنا با فلسفه باشگاه. زمام امور که به دست خورشید خاص پرتغالی افتاد باز از آن همه تلالو، فقط کورسویی نور امید به منچستر تابید. گویی تیم نفرین همزمان چندین خدا شده است و طلسم آن باز شدنی نیست. سیر اشتباهات مدیریتی و نیمکتی و داخل میدانی منچستر به اخراج مورینیو از نیمه های فصل انجامید. جمله را دوباره بخوانید تا به عمق فاجعه پی ببرید. خوزه، سرمربی کاریزماتیک مغرور و پرافتخار که انواع و اقسام جام ها و کاپ ها را در ویترین کوله پشتی خودش داشت، اینبار از اریکه قدرت، سقوطی باورنکردنی داشت بطوریکه با گذشت بیش از یکسال، هنوز از شوک و گیجی آن در نیامده است و بجای صندلی کنار دیوار آجری الدترافورد، در صندلی پشت میز سالنی کنار لینه کر و نویل به چرت و پرت سرایی مشغول است. او که روزی شیرجه های مغرورانه در چمن میزد و دستانش را به علامت فتح بالا میبرد، الان به حرافی و طعنه پراکنی در دکوری شیشه ای کیلومترها دورتر از چمن، بسنده کرده است. از موضوع فاصله نگیریم. نیمکت و بازیکنان منچستر طی سالیان اخیر بارها و بارها دستخوش تغییراتی مهیبی شده است اما کادر مدیریتی به رهبری خاندان مشت بسته گلیزر و خط دهی وودوارد، تکان نخورده است. نه شالهای اعتراضی سبززرد هواداران و نه بنر بسته به هواپیما و نه هیچ کار دیگری، خشی به قبای صاحبان مولتی میلیارد آمریکایی باشگاه، نینداخت. شروع ده برد متوالی منچستر با رهبری اوله، نویدبخش عصر جدیدی از استعدادهای جوانان منچستر میداد که البته دیری نپایید که غروبی دلگیر، جایگزین آن گردید و امیدها و دلخوشیها دلبسته شده به پوچ خیالی، با اوله به پوچی واقعی گروید و هیچ سهمشان شد. هیچ از همه چیز. نباید به تیم فعلی امید قهرمانی در هیچ جامی بست و در عوض میبایست دلخوش به انجام بازیهایی پرانگیزه و جسور از جوانان آکادمی و جذب شده باشیم. بازیهای پیش فصل هم به سان حوضی بی ماهی است که امثال لینگارد در آن ابوعطا میخوانند و فضای توهمی رسانه ای بریتانیا، باد ستاره بودن این شهاب های بی فروغ زودگذر را به هواداران تلقین میکرد و عجیبتر آنکه اوله نیز با دفع بی جذب فلینی و هررا و لوکاکو در گردباد این باد دروغین قرار گرفت.
هر بازیکنی برای بازی در منچستر باید اول فلسفه این باشگاه را بشناسد، در ذهنش حادثه مونیخ و ققنوس های مت بازبی جاری باشد، هدف هر لحظه خود را تکرار و توسعه دستاوردهای پرشمار سه دهه سرالکس بگذارد، روزانه تصاویر تعصب و مهارت اشمایکل، وندرسار، ویدیچ، فردیناند، کین، اسکولز، گیگز، بکهام، رونالدو، نیستلروی، رونی را در ذهن مرور کند یا به جای همه این نفرات، به عکس کانتونا خیره شود، آن گاه در کنار رودخانه ایرول قدم بزند و از کارینگتون شروع کند تا به چمن مقدس تئاتر رویاهایش برسد. اگر عشق و عرق منچستر بجای خون، در رگ بازیکن جاری نباشد، چه بهتر جل و پلاس خود را پشت کول انداخته و در جایی دیگر پهن نماید که یکی از دردهای مهلک منچستر امروز، زخم بی تفاوتی بازیکن به تاریخچه باشگاه است.
حقوق چندصدهزار پوندی در هفته یا به اجبار نگهداشتن، چنان بازیکن را سرمست و گیج کرده که جزیی ترین مسایل به تریش قبایش برمیخورد و تمرکز او را در میدان مسابقه به حاشیه می برد. به عملکرد پر افت و خیز و سینوسی بازیکنان گران قیمت چند سال اخیر باشگاه مجدداً نگاه کنید، بازیکنانی مثل پوگبا، فالکائو، لوکاکو، دیماریا، سانچز، فرد وحتی دخه آ ورژن سیصد و پنجاه هزار پوندی در هفته، کدامیک نقش رهبر و نقطه اتکا و گره گشا داشتند که بشه دایماً بهشون توسل جست و ازشون یاری خواست؟ سر بزنگاههای مهم ، پیشابشان میگیرد و عملکردشان یا فاجعه بود و یا خنثی و سرنوشت تیمی که عصاره های اصلی آن، چنین چکیده های تلخی پس میدهد، چیزی بهتر از وضعیت اخیر نمی شود.
زوج اوله خام و فیلان پخته، مسیر سنگلاخی سخت و پر پیچ و خمی در پیش دارد که عبور از آنها نیاز به بازوان و زانوان قدرتمند دارد، نیاز به دوندگی و جنگندگی دارد، نیاز به غیرت و تعصب دارد، نیاز به طرح و نقشه جدید دارد و از همه مهمتر نیازمند درک و صبر هواداران خود دارد که چندین سال است با آرزوی برگشت حیثیت و آبروی از دست رفته به کالبد از هم فرو پاشیده شیاطین سرخ، چشم میبندند و باز میکنند و با حسرت زیر لب میخوانند: آنانکه به بندگی نمی ارزیدند....امروز کنیزان و غلامان دارند



