تمام جنسهارو چپوندم تَه کوله پشتی و روش کاغذ آشغالی و چندتا کتاب کهنه چیدم و راه افتادم توی پارک ها پایین مقنعه ام چروکیده شده بود و نگاه کردن بهش اعصابمو خورد میکرد موهامو یخورده از مقنعه انداختم بیرون تا شبیه دخترهای ترشیده به نظر نرسم ، مانتوی مدرسه با گل دوزی های رو جیب راستش حسابی با تنم چفت شده بود ،پلیس هیچ وقت به یه دختر مدرسه ای که داره توی پارک قدم به قدم گلها رو بو میکنه و دستشو روی گلبرگها نوازش میده شک نمیکنه، مشتری های بابام ثابت بودن و خودشون میومدن سراغم تا غذای تنشون رو بهشون بدم
چندتایی رو راه انداختم و راه افتادم به پارک بعدی، بابام امروز صبح حال خوشی نداشت و بعد از اینکه با کمربند کل تنمو سیاه کرد بهم گفت اگه جنسهارو آب نکنم منو مثل فرزاد ، داداش کوچیکمو میگم ، به قاچاقچیا میفروشه مادرم که دم در اتاقش داشت قند خورد میکرد شروع به ناله کردن کرد ، فرزاد عزیز دردونش بود ولی به چند کیلو مواد فروختش مامان و بابا هردوتاشون شبیه همدیگه بودن کنار جدول زیر چراغ راهنمایی نشستم یخورده نفس چاق کنم، سرمو چرخوندم یه دختر مدرسه ای دیدم ، نه مثل خودم قلابی نبود، راست راستی مدرسه ای بود ، یک هول و ولایی تو دلم شروع شد خیلی خیلی دوست داشتم یه بار هم شده داخل مدرسه رو ببینم حس کنجکاویم گلومو گرفت تا خفه بشم ، خیلی آروم پاشدم و چند تا خورده سنگ رو شوت کردم تو جوب ، دیدم داره بهم میخنده ، رفتم جلو ازش پرسیدم کلاس چندی، گفت چهارم الف خودت کلاس چندی ، مقنعش صورتی بود و رنگ سرمه ای مانتوش خیلی تو چشم میزد معلوم بود سنی ازم کوچیکتره پس منم گفتم هشتم ب ، گفت بهت نمیاد هشتمی باشی ، با اینکه خیلی جثه ریزی داشت ولی خیلی زرنگ بود منم گفتم قدم کوچیک مونده همون لحظه اتوبوس اومد و رفتنی یه دست بهم تکون داد ، منم ازش خداحافظی کردم ، مثل خداحافظی دوتا همکلاسی و آخرش هم یادم رفت درمورد مدرسه ازش بپرسم ظهر به نیمه رسیده بود و تمام جنسهارو رو تحویل داده بودم به غیر ازیکی ، خیلی استرس داشتم یک ساعت منتظرش بودم بیاد جنسشو تحویل بگیره هیج خبری نبود این چند گرم جنس تو کوله پشتیم داشت عذابم میداد خونشو دستی میشناختم ، یه جوون خوش اخلاق بود و هر سری که میومد جنس بگیره برعکس مشتری های دیگه با روی خوش رفتار میکرد و معلوم بود ناچار مواد میکشه و توی باتلاق مخدر غرق شده به کوچشون که رسیدم پارچه های سیاه روی دیوار چشمم رو خیره نگه داشت شل شدم و آروم آروم جلو رفتم سیاهی روی دم درشون رنگ انداخته بود عکسش رو که دیدم فهمیدم چرا نیومده بلد نبودم فاتحه بفرستم یه خرما از تو سینی برداشتم و برای روحش صلوات فرستادم خرما رو گذاشتم تو دهنم و میخواستم برگردم و برم که پچ پچ چند نفر منو جذب کرد ، یکیشون میگفت بس مواد کشید بس مواد کشید یکی دیگه میگفت بیچاره فاطمه ، اول زندگی، با شوهر معتاد بدبخت شد حالا بیوه هم شد یکی میگفت تکلیف بچه توی شکم فاطمه چی میشه با شنیدن این حرفها کل زار و زندگیشو فهمیدم ، ناخودآگاه اشکم دراومد و خرما رو با اشک خوردم رفتم یه گوشه چمبره زدم و سرمو پایین انداختم ، گریه کردم تا سبک بشم خالی بشم بعد یه نگاه به آسمون انداختم واقعا خدا نگاه میکنه پس چرا کاری نمیکنه چرا داداش فرزادمو نجات نداد چرا مامان و بابا رو خوب نمیکنه چرا من نمیتونم مدرسه رو ببینم چرا راه افتادم برم خونه ، موقع اومدن همانا و برگشتن همانا مثل اینکه دوباره بابام کتکم زده باشه مالیخولیا گرفته بودم به کوچمون رسیدم یه نور قرمز توی کوچه چرخ چرخ میخورد ماشین پلیس بود چندتا ماشین پلیس همون لحظه که رسیدم مامان و بابا رو داشتن سوار ماشین میکردن ، بابام چشمش به من افتاد داد زد فرار کن فرار کن منم ترسیدم یکی از پلیس ها گفت : بگیرینش وحشت کرده بودم شروع کردم دویدن از ترس داد میزدم و میگفتم کمکم کنید کمک اونقدر دویدم تا به خیابون رسیدم کوله پشتی رو درآوردم انداختم کنار جدول پلیس ها وایستادن کوله پشتی رو بردارن دیگه نتونستن به من برسن و خودمو توی شلوغی بازار جا دادم نمیدونستم قراره چه بلاهایی سرم بیاد قراره چی بشه قراره چی بشه...



