اسرار اَزَل را نه تو دانی و نه من، وین حرفِ معمّا نه تو خوانی و نه من؛ هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو، چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من. . چون ابر به نوروز رخ لاله بشست برخیز و بجام باده کن عزم درست کاین سبزه که امروز تماشاگه توست فردا همه از خاک تو برخواهد رست . ابر آمد و زار بر سرِ سبزه گریست، بی بادۀ گُلرنگ نمی‌شاید زیست؛ این سبزه که امروز تماشاگه ماست، تا سبزۀ خاک ما تماشاگه کیست! . من بی می ناب زیستن نتوانم بی باده کشید بارتن نتوانم من بنده آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم . می نوش که عمرِ جاودانی این است، خود حاصِلَت از دوْرِ جوانی این است. هنگامِ گُل و مُل است و یاران سرمست، خوش باش دمی، که زندگانی این است. . از آمدنم نبود گردون را سود، وز رفتن من جاه و جلالش نفزود؛ وز هیچ‌کسی نیز دو گوشم نشنود، کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود! . .بنگر ز جهان چه طَرْف بربستم؟ هیچ، وَز حاصلِ عمر چیست در دستم؟ هیچ، شمعِ طَرَبم، ولی چو بنشستم، هیچ، من جامِ جَمَم، ولی چو بشکستم، هیچ. . از آمدن و رفتن ما سودی کو؟ وز بافته وجودِ ما پودی کو؟ در چَنْبَرِ چرخ جان چندین پاکان، می‌سوزد و خاک می‌شود، دودی کو؟ . هنگام سپیده‌دم خروس سحری، دانی که چرا همی‌کند نوحه‌گری؟ یعنی که: نمودند در آیینۀ صبح کز عمر شبی گذشت و تو بیخبری! . افسوس که بیفایده فرسوده شدیم، وَز داسِ سپهرِ سرنگون سوده شدیم؛ دردا و ندامتا که تا چشم زدیم، نابوده به کامِ خویش، نابوده شدیم!

.

جامی است که عقل آفرین می‌زندش، صد بوسه زِ مِهْر بر جَبین می‌زندش؛

این کوزه‌گر دَهْر چنین جامِ لطیف می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش! . در کارگهِ کوزه‌گری بودم دوش، دیدم دو هزار کوزه گویای خموش؛ هر یک به زبانِ حال با من می گفت: «کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه‌فروش؟» . آنان ‌که محیطِ فضل و آداب شدند، در جمعِ کمال شمعِ اَصحاب شدند، رَه زین شبِ تاریک نبردند به روز، گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند. . از جملۀ رفتگانِ این راهِ دراز، بازآمده‌ای کو که به ما گوید راز؟ هان بر سر این دو راهه از روی نیاز، چیزی نگذاری که نمی‌آیی باز! . این قافله عمر عجب میگذرد دریاب دمی که با طرب میگذرد ساقی غم فردای حریفان چه خوری پیش آر پیاله را که شب میگذرد .  یاران به موافقت چو دیدار کنید، باید که زِ دوست یاد بسیار کنید؛ چون بادۀ خوشگوار نوشید به هم، نوبت چو به ما رسد نگونسار کنید. . ای کاش که جای آرمیدن بودی یا این ره دور را رسیدن بودی کاش از پس صد هزار سال از دل خاک چون سبزه امید بر دمیدن بودی