شاید کمتر ارتباطی مانند بارسلونا و لیونل مسی پیدا کنید که یکدیگر را کمک کرده اند، به شکلی این دو برای هم نیرو محرکه یکدیگر بوده اند. بارسلونا خوش اقبال بود که توانست با استعداد افسانه ای به نام لیونل مسی قرارداد امضا کند، در همین حال مسی نیز خوش شانس بود تا در مدرسه ای به نام لاماسیا که استادش یوهان کرایوف بود پرورش یابد و در مهم ترین سال های بلوغ بازیگری اش مربی باهوش و ریسک پذیری مانند پپ گواردیولا و دوستانی مثل پویول، ژاوی و اینیستا هم بازی اش بودند؛ پس از طرف هیچ گروهی منتی بر طرف مقابل نیست، مگر از روی قصد و دشمنی!
احتمالا طعم تلخ تیتر و طعنه سنگین کلمات، برای خیلی ها شگفت آور باشد اما به نظر می رسد خیلی نزدیک به واقعیت است. در هفته های اخیر، همه شاهد جنگی بودیم که شاید صدای بمب و موشک نداشت، اما سنگینی آن به اندازه چند سال قدرت تلنبار شده و نهایتا کشمکش برای دستیابی طمع شیرین قدرت بود. بعد از فروکش کردن جنگ و نهایتا استعفای رییس بارسلونا که تنها شش ماه به پایان ریاستش باقی مانده بود، کیکه ستین تقریبا آخرین مربی دوران بارتومئو و وارث فاجعه لیسبون، مصاحبه ای کرد که هرچند برای خیلی از طرفداران قدیمی تر بارسا جملاتش قابل درک، اما هم چنان قابل تامل بود.
او در بخشی از مصاحبه طول و درازش به لیونل مسی اشاره میکند و صراحتا از کنترل دشوار او در رختکن می گوید. ورای اینکه جایگاه آقای مربی که خودش را یک گاودار توصیف کرده بود در رختکن تیمی مثل بارسلونا چقدر می تواند متزلزل و پست باشد، رفتار قابل پیش بینی قدرتمند ترین فرد کاتالونیا که فوتبال لیکس و اشپیگل هزینه او برای بارسلونا را چیزی حدود هفتاد میلیون یورو در سال تخمین زده اند و کاوه صلح کل از بند وفاداری عجیب و صد میلیونی اش می گوید، قابل نکوهش و سرزنش است. دلیل سرزنش رفتار مسی، نه صرفا به خاطر جایگاه کوچک آقای ستین در پازل بلوگرانا، بلکه برای سابقه و قدرت گرفتن بلامنازع او در باشگاه بارسلونا است؛ آخرین باری که بارسا قدرتش را به اروپا دیکته کرد، لوییز انریکه مارتینز مربی و ژاوی هرناندز کاپیتان آن ها بود. اما آن فصل می توانست سرنوشت دیگری به جای بردن سه گانه پیدا کند؛ آن روز های پر از کشمکش اگر با وساطت ژاوی بساطش جمع نمی شد، مشخص نبود سرنوشت چه چیزی را برای کاتالان ها در زمین فوتبال رقم خواهد زد!
روزهای ابتدایی ورود انریکه بود که به خاطر تنبلی و بی نظمی، ابتدا با پیکه و چند روز بعد با جوردی آلبا به مشکل برخورد، موردی که هر مربی ای می تواند با بازیکنانش داشته باشد، اما زمان زیادی نگذشت که مسی خودش را در این جریان دخالت داد. چند ماه قبل از آغاز این نزاع، لیونل مسی در یک قدمی جام جهانی، دستش از جامی که آخرین بار دیگو مارادونا آن را برای آلبی سلسته بالا برده بود، کوتاه ماند. پس از آن ناکامی، رسانه های تندرو و عاشق مارادونا شروع به مقایسه دو ابر ستاره خود کردند، اما این بار شکل قیاس تفاوت داشت! رسانه های آرژانتین مسی را یک ترسو خطاب می کردند که قدرت رهبری تیمش را ندارد و او را مثل سال های گذشته در آن طرف کفه ترازو مارادونا قرار دادند. آن ها در ستایش از مارادونا از قدرت و یک کلامی او سخن می گفتند، و این نقل به مضمون ها شاید بزرگ ترین جرقه هایی بود که در ذهن مسی زده شد که او هم می تواند در همه حال و در برابر همه کس اعتراض و بدتر از آن حرف خود را به بار بنشاند، او هم می تواند دیکتاتور باشد.
حالا اما، مسی در بارسلونا خودش را مستحق دخالت در کار انریکه می دید. شیپور جنگ نواخته شد؛ مصاحبه پشت مصاحبه، هر دو طرف به یکدیگر یورش می بردند و مثل همیشه این تیم بارسلونا بود که داشت در معرض یک خطر بزرگ قرار می گرفت. زمان گذشت و دعوا به نقطه اوج خود رسید، شب کابوس وار تیم انریکه در باسک و برابر سوسیداد بعد از سوت پایان بازی تمام که نه، تازه آغاز شده بود. جدال بین مربی و مسی علنی تر و منزجر کننده تر شد تا جایی که هر دو طرف به شکل تلویحی اعلام کردند در صورت حضور طرف مقابل، تیم را ترک خواهند کرد. این جنگ اما، دو مهره تاثیر گذار دیگر هم داشت؛ بارتومئو به عنوان شخص اول و مدیر باشگاه و ژاوی که کاپیتان بارسلونا بود. در کمال شگفتی، ریاست باشگاه به شکل کامل حمایتش را از مردی که خودشان او را به عنوان نفر اول رختکن آورده بود، تنها بعد از چند ماه دریغ کرد و نشان داد در این دعوا کنار بازیکن خواهد ایستاد! عملی که شاید به ظاهر نه چندان تخریب کننده، اما در واقع ضربه بزرگی به پیکر و وجهه بارسلونا زد. مسی بازیکنی بود که بالاترین دستمزد را می گرفت، اسپانسرینگ باشگاه طبعا به او وابسته بود، لیونل نفر اول دنیای فوتبال بود، اما با تمامی این وجود مدیریت باید این جریان را به شکل دیگر و بهتری اداره می کرد، زیرا که انریکه هم مربی و نفر اول و آخر رختکن تیم بود و وظیفه ای بر عهده داشت که دخالت در آن کار درستی نبود.
این رفتار مسی که به پشتوانه قدرتش که دلیلش سو مدیریت بارتومئو بود شکل گرفت و انریکه را در لبه پرتگاه قرار داد که تنها با وساطت یک نفر او نجات پیدا کرد، او هم کسی نبود جز ژاوی هرناندز که اگر دخالت نمی کرد چه بسا سرنوشت آن فصل در انتها کاملا تغییر می کرد. بارتومئو و تیم مدیریتش آن روز و هفته تمام قد پشت مسی ایستادند، آن ها همان مدیرانی بودند که مسی تنها شش ماه مانده به پایان دورانشان لب به انتقاد صریح ازشان گشود. حالا مسی می گفت مشکل تنها از پروژه و مدیران بوده، در حالی که تنها ده ماه قبل تر حرف های دیگری به زبان آورده بود.در کمال شگفتی حرف های خودش را کاملا تغییر داد ، در حالی که خودش صراحتا اعلام کرده بود ایراد از بازیکن هاست، حالا اما چیز دیگری از او می شنیدیم؛ دوستان و هم پیمانان دیروز، امروز برابر هم قرار گرفته بودند. دو رویی و رفتار نا متناقض مسی، بارتومئو که خود استاد این کار بود را هم کیش و مات کرد.
پیمان مسی و مدیریت بارسلونا، آن چنان قوی بود که تاتا مارتینو هم وطن مسی و مربی سابق تیم ملی آرژانتین و بارسلونا، رفتار رییس مابانه لیونل مسی در رختکن را مورد انتقاد قرار داده و می گوید: " به مسی می گفتم که می دانم تو هر وقت بخواهی قادر هستی با یک تماس با مدیریت باشگاه من را اخراج کنی، اما نیاز نیست همواره این موضوع را به روی من بیاوری." در دوره ریاست بارتومئو، به طور میانگین هر دو سال یک بار جلسه ای به منظور بهبود قرارداد مسی تشکیل و بعد از پایان هر جلسه به مبلغ قرارداد این بازیکن اضافه شده، هم پیمانانی که پس از اتمام جلسات با لبخند و رضایت عکس یادگاری می گرفتند؛ احتمالا در این سال ها پر رفت و آمد ترین فرد در دفتر ریاست باشگاه بارسلونا، خورخه مسی، پدر لیونل مسی بوده است.
در تمامی این سال های گذشته، بارتومئو و مسی تقریبا در اکثریت تصمیمات باشگاه هم نظر و همراه یکدیگر بوده اند، از ماجرای انریکه تا ابقای والورده؛ مدیریت همواره نظر مسی را به عنوان مختومه شدن پرونده به عنوان حکم صادر کرده است. در صورتی که خیلی زودتر از دو ماه پیش، مسی نیز مانند پویول و ژاوی می توانست با انتقاد از سومدیریت بارتومئو او را بیشتر از پیش در لبه پرتگاه قرار دهد، اما به نظر می رسد به دلیل همین هم پیمانی ها، سکوت کرد و نه تنها مدیریت را مقصر نمی دانست، بلکه انتقاد خود را نسبت به هم تیمی ها و باریکنان بیان می کرد. زمانی این پیمان متزلزل گردید، که بارتومئو مجبور به کاهش دستمزد ها شد، و سپس با انتخاب ستین، کومان و در نهایت کنار گذاشتن لوئیز سوارز توسط کومان، به اوج خودش رسید. تا جایی که لیونل مسی علنا اعلام کرد که می خواهد از باشگاهی که دو دهه در آن بازی کرده برود. او گفت در طول این سال ها از مدیریت بارتومئو رنج برده و حال که تنها شش ماه به پایان قرارداد و ریاست بارتومئو در باشگاه باقی مانده، دیگر دوست ندارد فوتبالش را در کاتالونیا ادامه دهد! کودتای مسی آغاز شده بود.
تنها بعد از چند هفته از این فشار حداکثری، بارتومئو مجبور به استعفا شد، استعفایی که از لحاظ اداری چندان توفیری با زمان مقرر خروجش نمی کرد، زیرا زمانی به پایان دوران ریاستش باقی نمانده بود. اما این استعفای دیر موقع و نه چندان کار آمد، یک زنگ صدای دیگر هم داشت؛ آن هم این بود که حالا دیگر هیچکس در بارسلونا قدرت برابری با لیونل مسی را ندارد، حتی هم پیمان دیروز! اگر پروفسور فلاکر، جامعه شناس کاتالانی معتقد بود که بارسلونا یک باشگاه مقدس است و به دلیل همین تقدس کمتر کسی می تواند در موردش کتاب بنویسد، حالا اما، به نظر می رسد این تقدس باشگاه به زیر سایه قدیس بزرگی به نام لیونل مسی ناپدید شده است. تقدسی که به همراه پول قدرت آورد و شاید از بهترین بازیکن تاریخ یک دیکتاتور ساخت.

