به مناسبت شصت سالگی ال دیگو
"با همکاری ساناز علیپور"
در فیلم تکان دهندۀ «آمادئوس»، که روایتگر سال های پایانی زندگی موزارت است، سالیری، آهنگساز دربار وین، نمی تواند درک کند که چرا چنین نبوغی به موزارت ارزانی شده است. او موزارت را شایستۀ چنین ودیعه ای نمی داند و از اینرو به ساختن مسیری دست می زند که به مرگ این نابغۀ موسیقی منتهی می شود. نبوغ موزارت، مرگ غم انگیز او را رقم زد. میکل آنژ نیز در سرتاسر زندگی، در چنگال نبوغ اسیر شده بود و آرزوی مرگ می کرد تا رهایی یابد. داستان بتهوون نیز همین گونه بود؛ نبوغ او را به انزوا کشاند. نبوغ رنج می آورد و این چیزی است که سالیری از درک آن عاجز بود؛ او نمی دانست این عطیه به کسی بخشیده میشود که تاب تحمل رنج ناشی از آن را نیز داشته باشد. رومن رولان، در کتاب زندگی میکل آنژ می نویسد: «هر که از کیفیت نبوغ بی خبر است، باید نگاهی به میکل آنژ افکند». در دنیای فوتبال نیز، اگر کسی بخواهد از کیفیت نبوغ باخبر شود، باید نگاهی به زندگی ورزشی دیگو مارادونا بیندازد؛ کسی که وجودش سرشار از نبوغ و زندگی اش آمیخته به رنج حاصل از آن بود! توپ فوتبالی که پسر عموی دیگو در تولد سه سالگی اش به او هدیه داد، برای اولین بار از این نبوغ پرده برداشت. استعداد شگرف مارادونا در فوتبال باعث شد وقتی تنها هشت سال داشت با باشگاه آرژانتین جونیورز قرارداد ببندد. در وقت استراحت بین دو نیمۀ بازی های این تیم، این پسرک کوچک که از حلبی آبادهای بوینس آیرس آمده بود، با روپایی زدن تماشاگران را سرگرم می کرد؛ ابتدا با توپ و سپس با یک پرتقال و بعد از آن با یک بطری! سرانجام در 20 اکتبر 1976، زمانی که تنها 16 سال داشت، به عنوان یار تعویضی با پیراهن این تیم وارد زمین شد تا فوتبال حرفه ای خود را آغاز کند. درخشش او در زمین بازی، نوید طلوع یک ستارۀ بزرگ در دنیای فوتبال را می داد؛ پس دیری نپایید که به بوکاجونیورز پیوست. مارادونا علاقۀ زیادی به این تیم داشت اما تنها یک سال در آن بازی کرد زیرا باشگاه به علت مشکلات مالی، نمی توانست او را نگه دارد و از اینرو بعد از جام جهانی 1982 طی یک قرارداد بی سابقه مارادونا را به بارسلونای اسپانیا فروخت. اما حضور او در بارسلونا هم دوام چندانی نداشت. پس از فینال کوپا دل ری مقابل اتلتیکو مادرید، که با حرکات خشن و کتک کاری مارادونا همراه بود، کار او با بارسلونا به پایان رسید و رهسپار ناپل شد. وقتی در ژوئیۀ 1984 هلیکوپتر حامل دیگو مارادونا در استادیوم سانپائولو نشست، 75 هزار نفر از اهالی شهر ناپل، 253 خبرنگار و 78 عکاس انتظار او را می کشیدند. این استقبال آنقدر پر شور بود که مارادونا برای در امان ماندن از هوادارهای دو آتشه اش مجبور شد از چند بدل استفاده کند! در آن روز ناپلی ها به استقبال کسی رفته بودند که او را نه صرفاً یک بازیکن بزرگ، بلکه منجی خود می دیدند. کسی که می تواند آنها را از سالها اسارت در چنگال تحقیر و بازنده بودن نجات دهد. این جنوبی های نگون بخت برای سالها توسط شمالیها با عنوان «فقیرهای بو گَندو» تحقیر شده بودند و در زمین فوتبال محکوم به شکست از آنها بودند. ناپلی ها در استادیوم های فوتبال شهرهای شمالی با پارچه نوشتۀ «سگها به ایتالیا خوش آمدید» مورد استقبال قرار می گرفتند و هواداران در تورین و میلان با سرود «شماها هیچوقت صابون به عمرتان ندیده اید، حتی دریغ از یک قالب...کوفتی های ناپلی شما مایۀ خجالت ایتالیا هستید»، آنها را مورد خطاب قرار می دادند. اما به لطف مارادونا ورق برگشت. همه چیز مطابق انتظار پیش رفت و حتی شاید بهتر از آن؛ ناپل خانۀ مارادونا شد و مارادونا، سانجنارو، یعنی قدیس پشتیبان این شهر ( قدیسی که به یمن حضور مارادونا، سان جنار ماندو خطاب می شد). پس از دو فصل حضور مارادونا در ناپولی، تعداد گلهای زدۀ این تیم از 24 فصل قبلی آن، بیشتر شد و در فصل 86-1985 ناپولی خود را تا جایگاه سوم سری آ بالا کشید. مارادونا غیرممکن را ممکن کرد و باعث شد ناپل تحقیر شده، بار دیگر سر بلند کند؛ حالا دیگر ناپلی ها سربلند راهی ورزشگاه های شمال می شدند، حالا آنها چیزی برای فخرفروشی به شمال داشتند؛ گل پشت گل و جام پشت جام! آنها اسکودتوی 1987 و 1990 را فتح کردند و قهرمانی جام یوفای 1989 را نیز به دست آوردند. در بازارهای شهر ناپل تابوت هایی برای باشگاه های شمال و یا بطری هایی پر از اشک چشم های سیلویو برلوسکونی، مالک باشگاه میلان، به فروش می رسید و نوزادان پسر شهر یکی پس از دیگری نام دیگو به خود می گرفتند. مارادونا در پیراهن تیم آرژانتین نیز نقش یک رهبر و نجات دهنده را بازی می کرد. در جام جهانی 1986 او کاری کرد که همچون ناپلی ها، آرژانتینی ها نیز او را بپرستند. مارادونا در تمام بازی های جام سیزدهم درخشید؛ تا آنجاکه می گویند او تیم را یک تنه قهرمان کرد. با این وجود، همه تورنمنت و آن قهرمانی و البته مارادونا در پیراهن تیم ملی را با یکی از بازی های آن جام جهانی به یاد می آورند؛ به طور واضح تر یک بازی و دو گل: دیدار آرژانتین و انگلیس. آنچه ورزشگاه آزتکای مکزیکوسیتی در آن تابستان داغ شاهدش بود بیشتر به یک انتقام شباهت داشت تا پیروزی. در آن بازی که نهایتاً 1ـ2 بهنفع آرژانتین به پایان رسید، مارادونا دو گل تاریخی به ثمر رساند. گل اول را او با دست زد. بعد از دفع بد توپ توسط استیو هاج، توپ به سمت دروازه رفت. مارادونا و پیتر شیلتون، دورازه بان تیم ملی انگلیس، هر دو به هوا پریدند و مارادونا که قدی به مراتب کوتاهتر از شیلتون داشت، متوجه شد که تنها راه گلکردن این توپ، استفاده از دستش است و این کار را هم کرد. داور تونسی مسابقه متوجه خطا بودن این گل نشد تا به تعبیر انگلیسی ها «بدترین بیعدالتی در تاریخ فوتبال» و به تعبیر مارادونا «گل دست خدا» رخ دهد. این گل تمام آرژانتین را به وجد آورد زیرا همچون مارادونا، آنها نیز این گل را انتقام از انگلیسی ها برای جنگ فالکلند (جنگی که چهار سال پیش از آن بین دو کشور درگرفته بود) میدانستند. آن بازی اما شامل شعبده بازی دیگری از مارادونا نیز بود؛ به ثمر رساندن گلی با تکیه بر سرعت بالا و قدرت دریبل فوق العاده اش که بعدها لقب « گل قرن» را به خود گرفت زیرا در نظرسنجی سال 2001 فیفا، به عنوان زیباترین گل قرن بیستم انتخاب شد. جام جهانی 1990 نیز به جاودانگی مارادونا کمک کرد؛ اگرچه در این تورنمنت آرژانتین قهرمان نشد اما تا فینال رسید. ایتالیا میزبان این جام بود و بازی مارادونا در استادیوم های شمال این کشور بار دیگر نفرت تماشاگرهای ایتالیایی از او را آشکار ساخت، به طوری که هر بار توپ به پای اش میرسید، غریو سوت از جمعیت بر می خاست و وقتی آرژانتین در ورزشگاه خانگی تیم ناپل توانست ایتالیا را از دور رقابت ها حذف کند، این تنفر بیشتر شد، تا آنجا که ایتالیایی ها شکست آرژانتین از آلمان را به منزلۀ شکست مارادونا جشن گرفتند. عملکرد خوب مارادونا در این دو تورنمنت نام او را در میان اسطوره های جام جهانی ثبت کرد و در انتخاب او به عنوان بهترین بازیکن فوتبال در قرن بیستم نقش بسزایی داشت. میراث دیگو مارادونا در تیم ملی آرژانتین آنقدر ارزشمند است که همۀ ستاره های آرژانتینی پس از او، در ترازویی سنجیده میشوند که در یک کفه اش نام مارادونا قرار دارد. اما در حالیکه همه چیز در زمین فوتبال خوب پیش میرفت، بیرون از زمین اوضاع خوب نبود. نابغه باید رنج این نبوغ را نیز به دوش میکشید. مارادونا کوکائین مصرف میکرد. «دیگو آرماندو مارادونا هرگز پیش از مسابقهها از محرک استفاده نکرد تا محدودههای بدنش را وسعت بخشد...او سر و کاری با کوکائین داشت اما فقط در مهمانیهای غمانگیزی که میخواست فراموش کند یا فراموشش کنند. چرا که افتخار گوشهگیرش کرده بود و نمیتوانست بدون شهرتی زندگی کند که نمیگذاشت زندگی کند »* در سال 1990 مارادونا تصمیم گرفت از ناپولی جدا شود تا از زندانی که ستایش مردم ناپل و کامورا (مافیایی که بر این شهر حاکم بود) برایش ساخته بودند، رهایی یابد. با اعلام این تصمیم، مردم ناپل عروسکهای مومین مملوء از میخ و سوزن را به سمت پنجرۀ خانهاش پرتاب کردند و کامورا به این نتیجه رسید که باید او را سر جایش بنشاند؛ مهمانیهای شبانه و مصرف کوکائین در آنها بهترین بهانه برای کامورا بود تا به مقصودش برسد! سرانجام پس از یک بار تقلب مارادونا در تست کوکائین، نتیجۀ آزمایش او در 17 مارس 1991 مثبت اعلام شد و به مدت 15 ماه از حضور در تمامی مسابقات فوتبال محروماش کردند. مارادونا که یکباره از «سانتا مارادونا»ی قدیس به «ماراکوکا»ی بزهکار (ماراکوکا ترکیبی از کلمات مارادونا و کوکائین است) سقوط کرد، ناپل را به مقصد بوینس آیرس ترک کرد تا دوران محرومیتاش را سپری کند. مارادونا به آرژانتین خسته از کودتا و ناپل خسته از مافیا جانی دوباره بخشیده بود، اما خود از پا درآمده بود. پانزده ماه دوری از زمین فوتبال و عملکرد نه چندان جالب توجه در تیم های سویا و نیولز اولد بویز، به مارادونا یک اضافه وزن بیش از حد داده بود. با این حال وقتی نام آرژانتین به میان آمد، او هر سختی را به جان خرید تا به جام جهانی 1994 برسد و رسید. او در بازی پلیآف با استرالیا بار دیگر پیراهن تیم ملی را به تن کرد و با پیروزی در آن بازی، آرژانتین به جام جهانی پانزدهم صعود کرد. مارادونا در پیروزی آرژانتین برابر یونان و نیجریه نقش مهمی داشت اما چند روز بعد اعلام شد که نتیجۀ آزمایش دوپینگ او مثبت شده و از جام جهانی اخراجش کردند. در نمونۀ آزمایش او «افدرین» یافت شده بود. مارادونا مدعی بود از این مکمل برای کاهش وزن استفاده کرده و از ممنوعیت آن بی اطلاع بوده است. این اتفاق برای او یک تنبیه بزرگ محسوب می شد؛ چیزی که آنها در انتظار عملی کردنش بودند و مارادونا بهانه ای به دستشان داد- آنها یعنی سران فیفا؛ کسانی که مارادونا پیشتر با آنها در افتاده بود. مارادونا در جامهای 1986 و 1994 از هاولانژ (رئیس وقت فیفا) و سیاست رسانه ای او انتقاد کرده بود؛ سیاستی دیکتاتور مآبانه که بازیکنان را وا می داشت تا در آفتاب داغ مکزیک و ایالات متحدِ آمریکا جان بکنند زیرا بهترین ساعت پخش بازیها در تلویزیون های اروپایی با نیمروز در این کشورها مصادف بود. گروهی از بازیکنان به این وضعیت اعتراض کردند؛ یکی از آنها مارادونا بود. مارادونا که در آن زمان یکی از منتقدین سرسخت هاولانژ محسوب می شد، در این باره با زبانی تند و تیز فیفا را به باد انتقاد گرفت؛ و باید تاوانش را هم پس می داد. سپ بلاتر، که آن زمان دستیار شماره یک هاولانژ بود، در واکنش به حرفهای مارادونا گفت «آخرین ستارۀ آرژانتین دی استفانو بود». معنای این حرف را می شد در تصویر مارادونای اخراج شده از جامجهانی 1994 مشاهده کرد. داستان مارادونا پس از کناره گیری از فوتبال، دچار فراز و نشیب های زیادی شد. او هنوز هم پایش را از روی دم فیفا برنداشته بود؛ در پایان سال 1994 مارادونا، بِبِتو، فرانچسکولی، هوگو سانچز و گروهی دیگر از بازیکنان اتحادیه ای بین المللی از بازیکنان را سازماندهی کردند؛ آنها این پرسش را مطرح کردند که چرا معیارهای بینالمللی حقوق کار در صنعت فوتبال اجرا نمی شود؟ در نتیجۀ این حرکت بود که بعد از سالها اعتصاب و تظاهرات از طریق اتحادیه های محلی، سرانجام بازیکنان فوتبال توانستند قراردادهای بهتری ببندند. بعد از آن مارادونا بارها به زمین افتاد و بلند شد. اگرچه پیشتر او تنها در زندگی شبانه اش کوکائین مصرف می کرد، حالا واقعاً به آن اعتیاد پیدا کرده بود. در همۀ آن سالها هر بار تصویری از او منتشر شد هوادارانش دوست داشتند در آن لحظه چشمهایشان را ببندند و هرگاه خبری دربارۀ او پخش شد، دوست داشتند گوشهایشان را بگیرند. اعتیاد و اضافه وزن داشت جان مارادونا را می گرفت. او تا یک قدمی مرگ رفت اما بازگشت. مارادونا بار دیگر به زندگی و دنیای فوتبال بازگشت. در سال 2008 دوباره نام او و تیم ملی آرژانتین به هم گره خورد؛ مارادونا روی نیمکت تیم ملی آرژانتین نشست اما در جام جهانی 2010 ناکام ماند تا کسوت مربی گری را در تیم های دسته چندمی ادامه دهد. بعد از پایان یافتن ریاست سپ بلاتر بر فیفا، سرانجام مارادونا برای اولین بار به یکی از مراسم های فیفا دعوت شد. ال دیگو در حالی در مراسم قرعه کشی جام جهانی 2018 حاضر شد که پاپیون زرد او سِت نشدنی چیز با صحنه آرایی مراسم بود و حرکات عجیب و غریبش نشان می داد که چقدر به آن مراسم نمی آید. گویی باز هم می خواست ثابت کند که هیچگاه نمی تواند سنخیتی با هیچ دستگاه قدرتی داشته باشد. اگرچه دستگاه قدرت همواره از مارادونا بیزار بود اما با وجود اشتباهات بسیار، محبوبیت او در میان هوادارانش هیچگاه دچار تنزل نشد و حتی نسل های بعد نیز به این خیل عظیم هواداران پیوستند؛ و این خود یک خاصیت عجیب «مارادونا بودن» است. دیگو آرماندو مارادونا، کسی است که در زندگی خیلی چیزها را بدست آورد، خیلی چیزها را بدست نیاورد و خیلی چیزها را از دست داد! در زمین فوتبال «او به رغم کوکائین بهتر از هر کس دیگری بود و نه به دلیل کوکائین» و در بیرون از میدان، او کسی بود که بسیار دوستش داشتند و خیلی کم درکش کردند. یک زندگی پر فراز و نشیب؟ بهترین بازیکن جهان بودن؟ یک شادی بزرگ و یک رنج بزرگ را همزمان داشتن؟ نه؛ هیچکدام از اینها بزرگترین تفاوت مارادونا با خیلی از آدمهای دنیا نیست؛ تفاوت بزرگ این است که برخلاف دیگران او همیشه خودش است؛ درست مثل یک کودک. رومن رولان در جایی از کتابش برای توصیف میکل آنژ از عبارتی استفاده کرد که می تواند به خوبی مارادونای شصت ساله را توصیف کند: «کودک سالخورده».



