روزی روزگاری...
جوانی اشرافی بود به نام جومونگ که در کاخ پدرش زندگی می کرد و روزگار خوشی داشت. شب ها سر به سر خدمت کاران قصر می گذاشت سر راه بویونگ را می گرفت و با او خلوت می کرد. هنگامی همه برای مراسمات قصر آماده می شدند او در گوشه ای با بویونگ لش می کرد.
اما پس از یک روز به خصوص دیگر نشانی از آن جوان بازیگوش گذشته در او نبود. دیگر بزرگ شده بود و به فکر پناهندگان چوسان قدیم بود. به فکر مردم قبایل ستم دیده از هان بود. احترام پدر و مادرش را به دست آورده بود.
چه شده بود؟ این همه تغییر، چگونه؟ از کجا؟ از کدام خزانه؟
پاسخ بسیار ساده است...
او با مفهومی آشنا شده بود که مدت ها بود کسی در بویو چیزی درباره ی آن نمی گفت. پس از آنکه در شب مراسم که همه ی دربار بویو گرد هم آمده بودند برادر دلسوزش یونگ پو او را در حالی که با بویونگ بود از کف قصر جمع کرد و نزد مادرش بانو یوها برد. بانو یوها او را نصیحت کرد و چیزی که جومونگ برای تغییر نیاز داشت را به او داد...
جومونگ با هدف والا آشنا شد
زنده باد گروه دامول
زنده باد فرمانده جومونگ
پیش به سوی اتحادیه چوسان جدید با پایتخت بودن بویو

