نام اثر : The Turin Horse (اسب تورین) - 2012

 

کارگردان: Béla Tarr (بلا تار) Ágnes Hranitzky (اونز رنتزکی) نویسنده: László Krasznahorkai (لوزلو کرزنوهورکای), Béla Tarr (بلا تار)

موسیقی: میهالی ویگ

بازیگران:

János Derzsi

یانوش درشی

Erika Bók

اریکا بوک

Mihály Kormos

میهالی کورموش

مدت زمان: ۱۴۶ دقیقه

کشور: مجارستان

زبان: مجاری

جایزه(ها): خرس نقره‌ای بهترین کارگردانی و جایزه ویژه هیئت داوران جشنواره فیلم برلین

نمرات فیلم :

imdb : 7.8

متاکریتیک: 80

روتن تومیتوز: 0.88

=============================================================

خلاصه داستان :

 

داستان این فیلم در سال 1889 اتفاق می افتد و تکیه ای از زندگی فردریش نیچه را روایت می کند. داستان از جایی شروع می شود که نیچه در هنگام قدم زدن در شهر تورین ایتالیا است و به صورت تصادفی به درشکه سواری بر می خورد که در حال شلاق زدن اسبش می باشد. نیچه از این اقدام درشکه سوار عصبانی می شود و به طرف اسب می رود و از اسب دفاع می کند، از آن روز به بعد نیچه 10 سال پایانی عمرش را در جنون و انزوا می گذراند و...

نکته: فریدریش ویلهلم نیچه  (۱۵ اکتبر ۱۸۴۴ - ۲۵ اوت ۱۹۰۰) فیلسوف، شاعر، آهنگساز و فیلولوژیست کلاسیک بزرگ آلمانی بود.

==============================================================

نقد و بررسی :

نقد اول

 

این، رادیکال‎ترین فیلم بلا تار است. هم در فرم و هم در مضمون. البته رادیکالیسمی که گویا در یک زیبایی‎شناسی قراردادی بازتعریف نمی­شود. اصلا این ویژگی رئالیسم سینمای تار نیز هست. این‎که فارغ از همان زیبایی‎شناسی قراردادی به طرز خارق‎العاده­ای نیز برانگیزنده به نطر می­آید.

در این سینما کل تمایزهای سلسله مراتبی، موانع، هنجارها و ممنوعیت­ها به طور موقت به کناری گزارده می­شوند تا فیلمساز به آرمان اصلی‎اش که همان ترسیم واقعیتی مجازی است، دست یابد. واقعیتی که به طور حتم اسیر زیبایی‎شناسی مبتذلی نیست. آن­گونه که برای مثال در رئالیسم ینگه­ی دنیا همواره شاهدش هستیم! همان که بالاخره تار در آخرین فیلمش، رندانه، مناسبات حاکم بر آن سرزمین به زعمی وعده داده شده را به سخره می­گیرد و طرد می­کند. 

 ساختار چندآوایی و ترسیم آشکار درگیری و تقابل متون الهام بخش اسب تورین The Turin Horse گویا نوعی دعوت به مبارزه­ای همه جانبه با هجمه­ی سینمایی پوپولیست و اقتدارگرا است که ذائقه پست توده‎های بی‎خبر از تفکرات استعمارگرایانه­ی پشت نقاب سرگرمی‎سازی را سال‎هاست که در چنبره گرفته است. تار در اسب تورین مرحله به مرحله نه تنها انسان بل تاریخ را از نقطه نظری فلسفی واکاوی می­کند تا در انتها به نتیجه تلخی برسد که احتمالا ناشی شده از همان سخن بالایی است. ترسیم پوچی بی‎حد جهان مدرن با اشاره به متونی که لاجرم خاستگاهی کاملا متضاد با همین محتوای کذایی دارند. او در اسب تورین از نیچه شروع می‎کند و پس از عبور از او به یکباره دست به تاویل متون دینی می­زند. آن‎گونه که در انتها، ناتوان از درک عمق نقصان خرد انسان در مواجهه با آن‎چه برایش الگویی غامض است، همان متون ارجاعی فیلمش را ساختار زدایی می­کند. یعنی برداشت های خودش را نیز مرحله به مرحله و با پیشرفت روایت بسیار مینی­مال فیلم، به زیر سوال می­برد. در کنار اینها باید از حرکت موازی مباحث دیالکتیکی متون درگیر در چارچوب مضمون فیلم نیز سخن به میان آورد. آنچه که اکنون در بخشهایی هرچند ناکامل و مجزا از هم، بدان­ها می­پردازم.

نیهیلیسم تاریخی نیچه

ورود نیهیلیسم به زندگانی انسان دو شرط عمده دارد: یکی این‎که برای هر حادثه­ی بی‎معنایی سراسیمه طلب معنا کنیم. یعنی یک پیش‎شرط نیهیلیسم این واقعیت است که ما برای هر رویدادی معنایی مطالبه کنیم و دیگری این‎که نظام یا سازمانی از کل حوادثی مطرح کنیم که هنوز روی نداده است. نیچه با توجه به این دو پیش شرط معنایی بسیار گسترده برای مفهوم حقیقی نیهیلیسم ارائه کرده است. او در کتاب نیست انگاری اروپایی، نیهیلیسم را تقدیر ضروری تاریخ می­خواند. به عبارت دیگر آن را به بیانی ساده‎تر هم‎ردیف ارزش زدایی از ارزش­های بنیادی و پایه‎گذار ارزشی جدید می­نامد. این نگاه بدبینانه البته الگویی ازلی ابدی به نظر می­رسد. آن‎گونه که نیچه بدان اصرار می­ورزد. او زمان و مکانی برای جهان‎بینی خاص خود قائل نمی­شود بلکه آن را در وصف کل تاریخ-البته صرفا تاریخ اروپا-محسوب می­کند. او ارزش کل نظام‎های قانونی پساافلاطون در فلسفه را جزئی از همین نیهیلیسم افسارگسیخته می­داند. پس در نگاه نیچه ریشه‎های نیهیلیسم نه در عصر حاضر(قرن 19) بلکه در زمان پیش از مسیحیت شکل گرفته و رشد کرده است. هایدگر در کتاب نیچهبا توجه به این آرای نیچه نتیجه گرفته است که نیهیلیسم موردنظر نیچه نه تنها متوقف ناشدنی است بلکه به تدریج نیز از سوی تاریخ تقویت می­شود! البته این نیهیلیسم هرگز دست به تخریب یا انهدام نمی­زند بلکه طبق حرکت تاریخی از پیش تعیین شده‎اش صرفا به خودتخریبی­گری ذاتی تاریخ اقدام می­نماید. مرگ خدایی که نیچه بعدها مطرح می­کند در اصل اشاره­ی دوباره به همان ارزش زدایی ارزشهای خداگونه­ی گذشتگان است. او در این مورد آخر به قدری افراط می­کند که بالاخره انسان یا همان مخلوق خردگرا را بر سر دوراهی عدم یا زندگی با سنگینی دوهزار ساله­ی ایمان و یقین می­گذارد. او در کتاب حکمت شادان می‎نویسد: "آن زمان فرا می­رسد که تقاص این‎که دو هزار سال تمام مسیحی بوده‎ایم را پس بدهیم؛ آن وزنه­ی سنگین را از دست بدهیم که بدان زنده مانده‎ایم. زمانی است طولانی که نمی­دانیم چه کنیم. نه راهی به پس نه راهی به پیش، نه به درون نه به برون." در اصل نیچه سازوکار جهان را بر تولد و مرگ استوار می‎دیده است. انتظار مرگ، پس از تولد و تحمل سنگینی پوچی جبرگرایانه همان با تسلای موقتی دین. قراردادهایی که او بدان‎ها ایمان داشت و بر تعلیم‎شان اصرار می­ورزید. او در چنين گفت زرتشت انسان را قاتل خدا معرفی می­كند و دليل آن را چنين بيان می­كند كه انسان تاب تحمل جزايی كه همه چيز را می­بيند و همه چيز را می­داند و شاهد همه چيز است را ندارد و به همين دليل در صدد انتقام از او بر می­آيد و سرانجام او را می­کشد. در چنين وضعيتی گویا عدم، گزینه­ی درستی برای انسان معاصر نیچه باشد. گویی در نظر او انحطاط همان وجود انسان است. سنگینی اصلی نه ایمان بلکه ذات است که اگر ضعیف نیز باشد موجب انحطاط است و خسران. برای همین هم نیچه غایتی را برای انسان متصور نیست. آن‎چه او بدان امیدوار است ظهور ابرانسانی است که والاترین غایت انسانیت تلقی می­شود و آن نیز در هر دوره و زمانی مجال بروز دارد. البته قدرت ابرانسان در اندیشه‎های اوست نه صرفا در بازوهایش! یعنی آرمانی که برای محقق شدنش لااقل از دید نیچه باید به دوران ماقبل سقراط بازگردیم و انسانی را جست‎وجو کنیم که فارغ از بینشی مذهبی، ریشه‎های انحطاط تاریخ فکری بشری را نیز در بدو تولد قطع کرده باشد. یعنی همان نیهیلیسم که ارزش‎زدایی ارزش‎های بنیادین تلقی می­شود.

اسب تورین حکایتگر همین تاریخ است. فیلم با نیچه شروع می­شود. راوی در آغاز فیلم حادثه‎ای را شرح می­دهد که گویا در سال 1890 بر سر نیچه آمده است. به این صورت که او روزی در شهر تورین راه می­رفته است که به مرد درشکه سواری برمی­خورد که اسبش را به بادِ شلاق گرفته است. او جلو می رود و دستانش را به دور گردن اسب حلقه می­کند تا بدین شکل از حیوان زبان بسته دفاع کرده باشد. از این تاریخ به بعد و پس از حادثه­ی مذکور، نیچه ده سال پایانی عمرش را در جنون و انزوا سپری می­کند و هرگز به جز جمله‎ای که در ادامه­ی آن روز و در بدو ورود به خانه به مادرش می­گوید، حرف نمی­زند. او به مادرش می­گوید: من یک احمقم! و سپس تا آخر عمر خاموش می­شود. پس از این روایت تار به سراغ زندگی همان درشکه‎سوار و دخترش می‎رود. یعنی تن دادن به رئالیسمی مجازی پس از اشاره به حادثه­ای احتمالا استوار بر حقیقت. درشکه‎سوار به خانه نزد دخترش بازمی­گردد و این آغاز ترسیم زندگی­ای است که باز به قول نیچه در کتاب حکمت شادان عبارت است از دور افکندن مداوم آن‎چه که می­میرد. خشن و سنگدل بودن -همان‎طوری‎که مرد درشکه‎چی با اسب و سپس دخترش هست- بی­رحم بودن در مقابل هر آن‎چه در ما و حتی هر جای دیگر پیر و فرسوده می‎شود. با این حال همان نیهیلیسم تاریخی که ساعاتی قبل یقه­ی خود نیچه را گرفته است در حالی‎که داشته به عواقب اراده­ی معطوف به قدرتش می­اندیشیده این بار به سراغ تز منازعه­ی دیالکتیکی درشکه‎چی با نیچه آمده است. منازعه­ای که گویا به دیوانه شدن نیچه ختم شده است و این احتمالا سنتزش بوده است. کارل یاسپرس در کتاب نیچه­اش می‎نویسد: «تاریخ نیروهای مخوفی را بر ما عیان می­کند که همواره ثابت و ماندگارند. انسان می­تواند این نیروها را در پشت نقاب پنهان سازد اما هرگز نمی­تواند وجود واقعی آن‎ها را از میان بردارد. این نیروها همبسته­ی دائمی هستی انسان هستند.» و این نیروهای مخوف و مرموز چیزی نیستند مگر همان نیهیلیسم تاریخی که نیچه از آن سخن گفته بوده است. مرد درشکه‎چی ابرانسان نیست و دو پیش شرط ورود نیهیلیسم به زندگی­اش را نیز قبلا برآورده کرده است. پیش شرط دوم البته در فیلم تار از سوی اسب جنون‎زده به مخاطب القا شده است. مطرح کردن نظام یا سازمانی از کل حوادثی که هنوز روی نداده است و این در حالت آشفته­ی اسب که در برابر مرد توسنی می­کند و شش روز تمام -البته به علت بدی هوا- سواری نمی­دهد، بروز یافته است. گویی او از وقوع حادثه­ای باخبر است که دیگران در حادث شدنش تردید دارند و این همان ارجاع به باوری بسیار کهن است که حیوانات با توجه به غریزه­اشان همواره بسیار زودتر از انسان متوجه وقوع رویدادی می­شوند که مهم‎تر از همه زندگی انسان را تهدید می­کند.

تکرار، مولفه­ی اصلی زندگی مرد و دختر فیلم تار است. گویا تار یقین داشته این، سنگین‎ترین بارهاست. او این گرایش را در فیلم در افراطی‎ترین شکلش دنبال می­کند به طوریکه اغلب آنچه که انجام می­دهد به نوعی از تحقیر کردن جنبه‎های خصوصی افراد بدل می­شود که این خود حاکی از نوعی بدبینی و دغدغه مندی او علیه روند کسالت بار و فاقد سلامت در زندگی انسان است. تار همانند نیچه کسانی که از نظام طبیعت می­گریزند را نکوهش می­کند. البته به شیوه­ی خودش. طبیعت در نظر او جز بیهودگی و پوچی مفرط نیست پس به همین دلیل، او خواست قدرتمندی انسان را نیز پوچ و بیهوده ارزیابی می­کند. مرد فیلم تار در اصل انسان فرومایه­ای است که نیچه در کتاب چنین گفت زرتشت حتی آبی که او می­نوشد را نیز زهرآگین خطاب می­کند. این شخص از زندگی­اش لذتی نمی‎برد و چون خود را هیچ قلمداد می­کند از تمامی تعاریف فلسفی برکنار می­ماند. در مقابل چنین انسانی است که نیچه سر به طغیان می­گذارد و حتی نوشته‎های پیشین خود را نیز احمقانه خطاب می­نماید. گویا او پیش‎بینی حضور چنین انسانی را نداشته باشد که نه در حالت ایده­آل مدنظرش ابرانسان است، نه دغدغه­ی مذهبی دارد نه تشنه­ی قدرت است -هر چند رفتار بیرحمانه­ای با اسب و دخترش داشته باشد با این‎که مفهوم قدرت را نمی­فهمد- و نه در پی کسب فضیلت و آزادگی. او برای چرای زندگی­اش پاسخی ندارد و چون به ارزش‎های بنیادین نیز بی‎توجه است پس اراده­ای به سوی کسب قدرت نیز ندارد. برای او دستاورد گذشتگان مهم نیست. نه آن‎ها را قبول می­کند و نه به آن‎ها به دیده­ی تردید می­نگرد. او بیهوده باربری می­کند -اشاره غیرمستقیم به سنگینی وجود آدمی- به خانه بازمی­گردد، سیب‎زمینی می­خورد -غذای همیشگی مرد و دخترش در خانه- ­آماده­ی خوابیدن می­شود و سپس می‎خوابد. در این میان دختر نیز به علت تقدیرش، محصور در خانه­ای است که غریزه­ی صاحبش او را وادار به سکوت کرده است. او با این‎که متمایل به خواست پوچی مرد نیست، اما لاجرم بدان گردن می­نهد و این عدم تمایل در حین دروغی برملا می­شود که او به سوال مرد می­دهد. مبنی بر این‎که صدایی را که مرد 58 سال است از دیوارهای چوبی خانه می­شنود، او نمی­شنود. رغبتی در کار نیست. او حتی جرأت طغیان نیز ندارد. همانند اسبی که گویا با او احساس آرامش بیشتری می­کند. او نیز یقین کرده است که سرانجام نزدیک است. او چشم براه است، اما چشم براه چه، نمی­داند.**

افسانه­ی آفرینش

اسب تورین شش روز از زندگی مرد درشکه­چی و دخترش را ترسیم می­کند. این شش روز که به صورتی انتزاعی روند تکامل خلقت را با ارجاع به متون دینی یادآوری می­کند، خود سرشار از روزمرگی دردآوری است، که با توجه به ماهیت دین در تمامی اعصار، حالتی تخریبی به خود می­گیرد. البته در گیری متون منبع در فیلم تار از همان آغاز امری بدیهی به نظر می­رسد. این گویا همانند تقدیر تاریخی مدنظر نیچه، در ذات خود پدیده میخکوب شدن است. تار در اسب تورین با ارجاع به متون دینی از جمله تورات، انجیل و قرآن و سپس روبرو ساختن آنها با درونمایه­ی اصلی فیلمش، به گونه­ای انتزاعی آنها را ساختارزدایی می­کند. این شش روز در اصل زمانی است که یهوه در تورات در طی آن مرحله به مرحله به آفرینش جهان دست زده است. آن‎چه که در انجیل و سپس قرآن نیز البته به صورت خلاصه­تر بیان شده است. در تورات این شش روز با عنوان­های مشخصی از یکدیگر مجزا شده­اند. به این صورت که روز اول آفرینش نور و روشنایی نام گرفته است. یعنی روزی که یهوه در آن پس از آفریدن زمین دستور به روشنایی داده و چون روشنایی نیکو بوده آن را از تاریکی جدا کرده است. روز دوم آفرینش آسمان نام گرفته، یعنی روزی که یهوه دستور به جدایی آب­ها از طریق ایجاد فلکی بین آنها داده است. فلکی که در انتهای آفرینش، آسمان نام گرفته است. روز سوم آفرینش دریاها و روز چهارم آفرینش ماه و ستارگان معرفی شده است و به همین ترتیب روز پنجم آفرینش پرندگان و ماهی­ها و روز ششم آفرینش حیوانات و انسان. روز هفتم نیز اختصاص به خود یهوه داشته است. روزی که او پس از شش روز کار مداوم به استراحت پرداخته است و این‎گونه موجب قداست روز هفتم شده است. یعنی روزی که خلقت به سامان رسیده است و یهوه خرسند از آفرینش خود، آسوده و فارغ همانند هنرمندی، با افتخار به هنر دست سازش چشم دوخته است. یعنی روزی که عامدانه، در فیلم تار نشان داده نمی­شود! فیلم او در روز ششم به صورتی کاملا غیر منتظره تمام می­شود و این در حالی است که خود فیلمساز نیز بالاخره به رخوتی جانکاه تن داده است. در اصل روز ششم تنها روزی است که دوربین یانوش کنده از جایش تکان نمی­خورد و  کاملا ثابت، آخرین صرف غذای همیشگی مرد و دختر را ضبط می­کند. کنشی که این بار تنها توسط مرد شروع می­شود که او هم پس از طی زمانی چند و مشاهده­ی سکوت و رخوت بی‎اندازه­ی دختر دست از خوردن می­کشد و سکوت می­کند. این پایان فیلم تار است. البته قبل‎تر تحرک دوربین کنده مرحله به مرحله کمتر شده است. به گونه­ای که برای مثال در روز دوم بسیار کمتر از روز اول و به همین ترتیب در روز سوم کمتر از روز دوم بوده است. و این گویا به دلیل مرحله به مرحله برتری و پیشی گرفتن تقدیری است که بنا به گفته­ی هایدگر نه تنها مختص به قرن 19ام نیست بلکه ریشه­هایش افق­های طولانی‎تری را نیز مدنظر دارند. نیهیلیسمی که روز اول انفجارش موجب دیوانه شدن یکی از بزرگترین شارحانش شده است و هم اینک با نزدیک شدن به اتمام تکاملی ظالمانه، به مرحله­ی اشباع رسیده است. مرحله­ای که بالاخره با ویرانی غیرمنتظره­ای نیز همراه است. البته ویرانی­ای که ما تنها نزدیک شدنش را احساس می­کنیم. همانند سخنان مردی بیابانگرد که برای لختی استراحت کردن و پر کردن بطری نوشیدنی­اش در روز دوم وارد خانه­ی مرد درشکه­چی می­شود و بی‎مقدمه از ویرانی و آخرالزمان سخن می­گوید. ویرانی­ای که نشانه­هایش را زودتر از همه اسبی دریافته است که در روز اول شلاق خوردنش نیچه را به جنون کشانده است. خشک شدن چاه در روز چهارم و محصور شدن مرد و دختر در خانه به علت وضعیت بد هوایی از نشانه­های دیگر همان ویرانی است. البته خشک شدن چاه -چاهی که هر صبح دختر به سختی از آن آب می­کشد- درست در فردای روزی اتفاق می­افتد که مرد درشکه­چی و دختر مانع از آن می­شوند که آب چاه توسط کولیانی بیابانگرد نوشیده شود. همان‎هایی که در حین رفتن کتاب مقدس یهودیان را به دختر می­دهند! و سرخوشانه از رفتن به سمت آمریکا! می‎گویند. همین روز درست فردای روزی است که یهوه در آن به قول تورات دست به آفرینش دریاها زده است. یعنی ترسیم مضحک تناقضاتی که تار در میان متون دینی انسان مدرن همه­ی اعصار مشاهده کرده است.

البته تار همان‎طوریکه در ابتدای یادداشت نیز بدان اشاره شد از این واقعه هدف دیگری نیز داشته است. و آن هم انتقاد رندانه از سیستم تمامیت طلبی بوده است که در نظر تار مذهب دروغین و سلطه‎طلب را برای پیش بردن اهداف استعمارگرایانه­ی خود به کار بسته است. درست پس از رفتن کولیان بدوی بیابانگرد است که چاه خشک می­شود. یعنی یکی از همان دو دارایی مرد و دختر، به غیر از اسب جنون زده­اشان. کولیانی که سودای رفتن به آمریکا را هرچند به شوخی در سر می­پرورانند و هدیه­اشان به دختر مردی که اجازه نمی­دهد از چاهش آب بکشند، کتاب متون عهد عتیق است! همین کولیان در هنگام رفتن مدام واژه­ای را با تمسخر خطاب به مرد و دخترش فریاد می­زنند: Deaddrop…Deaddrop. که در زبان انگلیسی دو معنای عمده دارد. یکی همان سقوط آزاد یا پرت شدن است و دیگری که معنای دورتر و گنگی هم دارد، جاسوسی  کردن معنا می­شود. یعنی گرفتن اطلاعات یکی و دادن به یکی دیگر یا به زبان عامه؛ جار زدن! که باز اشاره­ی مستقیمی است به همان اندیشه­­ی استعماری است. تار تمنای رسیدن به آرمان‎شهری دور از اروپای به زعم نیچه نیست انگار را، همسان با ویرانی می­پندارد. هم‎چنین هم‎ردیف کردن آن با مذهبی عقیم و ناکامل که یکی از پیش شرط‎های تاریخی نیهیلیسم نیز هست. این هجوم به مراتب مهیب تر از ویرانی تاریخی است و یا شاید در ادامه­ی همان باشد. همان‎که بالاخره مرد را نیز متوجه حضورش می­کند و هم اوست که این بار و برخلاف انفعال و بی توجهی سابقش واکنشی درخور قدرت حقیقی خودش بروز می­دهد که در اصل همان پناه بردن به رخوتی ابدی و وادار شدن به سکوتی جانکاه است.

ساختارزدایی متون دینی نیز پس از موازی قرار دادن آنها با اندیشه­های نیچه از همان شروع فیلم به گونه­ای پنهان آغاز می­شود. ناقص جلوه دادن محتوا از همین دست است و بر کنار ماندن از تمامی تمهیدهای معناشناسیک در تفسیر یا تاویل متون ارجاع داده شده است. در اصل جسارت تار در رفتارهای رهایی طلبانه­ایی جلوه می­یابد که نسبت به ارزش­های اساسی اخلاقی و زیبایی­شناسی دین در سکانس‎های مختلف فیلم از خود بروز می­دهد؛ البته همین بدبینی نیز در نهایت باعث شکنجه شدن شخصیت­های فیلمش و عذاب کشیدن­اشان بخاطر دلواپسی­ها می­گردد. به هر حال تار نیز به این واقعیت معترف است که حضور دین با خاصیت تسکین دادن دروغینش به زعم نیچه، احتمالا می­تواند الگوی مناسبی برای کنار آمدن با ویرانی­های آخرالزمانی باشد.

هارمونی­ها

در هارمونی­های ورکمایسترWerckmeister Harmonies ؛ فیلمی که تار در سال 2000 و از روی رمانِ مالیخولیای مقاومت نوشته­ی لازلوکراژناهورکا -فیلمنامه‎نویس همه­ی فیلم‎های اخیرش– ساخت، یانوش جوانی است که در 23 اکتبر سال 1956 شبه انقلاب مردم مجارستان را با کنجکاوی به نظاره می­نشیند و پس از سرکوب وحشیانه­ی آن توسط ارتش سرخ شوروی دستگیر شده و سپس دیوانه می­شود. تار در همان فیلم نیز فارغ از بحث نیهیلیسم تاریخی و خاصیت جبرگرایانه­اش-که این بار به صورت سرکوب همه جانبه­ای ظاهر می­شود-دست به تقابل نسل­های مختلف سرزمینش می­زند. ازتر و یانوش در فیلم شخصیت­هایی هستند که بارها در مقابل هم قرار می‎گیرند و بینش­شان هرچند مبهم، در تلاقی با یکدیگر به فعلیت می­رسد. یانوش گویا میراث‎دار اشتباه پیشینیان اش در گزیدن سیستم توتالیتری است که البته در فیلم نمودی فانتزی دارد. یک وال -همان کمونیسم- که به همراه شاهزاده­ی عجیب­الخلقه­ای -همان استالین- برای عموم در میدان شهر به نمایش گذاشته می­شوند و این تنها یانوش است که کنجکاو برای دیدن این مخلوق شگفت، بلیط خریده و به دیدنش می­شتابد.

در اصل یانوش در اسب تورین، این بار دخترکی است که از فرط استیصال برای یافتن سوال­هایش به انفعال فیلسوفانه­ای رسیده است. فیلسوفی که این بار به سوی مرگ شتافته، آن را تجربه کرده و بازگشته است؛ البته سوال­های بی­جواب او این بار محتوایی جهان شمول­تر دارد. با این‎که در هارمونی­ها... نیز یانوش در نما سکانس خیره­کننده­ای چگونگی نظم کائنات را در میخانه­ای با چند مست عقل باخته به تصویر می­کشد و این‎گونه به دغدغه‎های هستی­شناختی تار پاسخ می­دهد. ازتر نیز سیاستمدار کهنه­کاری است که یانوش صبح­ها برایش روزنامه می­برد. همان‎که در سکانس آخر فیلم یانوش دیوانه را در بیمارستانی ملاقات می­کند و سپس به دیدن وال مرده­ای می­رود که گویا از ثمرات مبارزات پیشین خودش است. یعنی تار خواسته بگوید سنگینی اصلی هستی نه صرفا نفس بودن و ذات بلکه، گذشته­ای است که انسان با اختیار نیم بندش برای نسل­های بعدی­اش به ارمغان گذاشته است. یعنی همان‎که نیچه در بحث نیهیلیسم تاریخی­اش آن را نه مربوط به یک یا چند قرن اخیر بلکه به زمان پس از سقراط بسط می­دهد. البته اسب تورین در این زمینه­ی خاص تفاوت عمده­ای با هارمونی­ها... ندارد. در اسب تورین نیز مرد درشکه­چی -که این بار و برخلاف هارمونی­ها از قشر پرولتاریا انتخاب شده است- بالاخره به دخترش می­پیوندد و همانند او به انفعال خودخواسته­ای تن می­دهد. انفعالی که لابد جواب همان سوال هستی‎شناختی است. پاسخی که نیچه را به ورطه­ی جنون می­کشاند و لحن فیلم را غمگین‎تر و خفه­تر از گذشته می­کند. سردی متقابل و بی­اعتمادی و مازوخیسم را به اوج خودش می­رساند و این‎ها همگی نشانه­های آخرالزمان هستند. روز داوری در تورات، انجیل و قرآن که البته در نظرگاه مومنانشان روز شکوهمندی است ولی در نظرگاه تار، آن هم پوچ.

 

*بخشی از شعر نیچه: تو که رنجور می­گشتی از هر زنجیر/جان ناآرام، در بند/پای­بسته، پیروز/روز به روز منفورتر و رنجورتر/تا زهر نوشیدی از مرهم/دریغا! تو نیز! تو نیز بر صلیب رفتی/ای ابر زخم خورده

**اشاره به شعری از نیچه:چشم به­راهم، چشم به­راه چه؟/بارگاه ابرها بس نزدیک است به من/چشم به­راه نخستین آذرخشم

 

منابع:

نیچه، چنین گفت زرتشت. ترجمه­ی مسعود انصاری، نشر جامی

نیچه، اراده­ی معطوف به قدرت. ترجمه­ی مجید شریف، نشر جامی

نیچه،حکمت شادان. ترجمه­ی حامد فولادوند، نشر جامی

نیچه، نیست­انگاری اروپایی. ترجمه­ی دکتر محمدباقر هوشیار، نشر پرسش

نیچه، اکنون میان دو هیچ(مجموعه اشعار). ترجمه­ی علی عبداللهی، نشر جامی

کارل یاسپرس، نیچه. ترجمه­ی سیاوش جمادی، انتشارات ققنوس

مارتین هایدگر، نیچه. متن اصلی(ترجمه نشده)

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

نقد دوم

 

سینمای ناب، به معنای تاثیرِ صِرفِ اثر بصری، بر احساس، افکار، حواس و کلا ادراک تماشاگر است. در واقع این همان استفاده خلاقه از تصاویرِ صِرف و شناخت قابلیت‌های شناختیِ حرکتِ عناصرِ بصری، بر پرده‌ نمایش است. و یکی از بهترین نمونه‌های آن، فیلم باله مکانیکی است. شاید نود و اندی سال پیش، هنگامی که این فیلم ساخته شد، کسی به این نمی‌‌اندیشید که این اثرِ خلاقانه، جدا از کیفیتِ قائم به ذاتش، می‌‌تواند کارکردهای دیگری هم در گونه‌های مختلف سینمایی داشته باشد. شاید هم کسانی که به نحوه استفاده از این گونه اثرگذاری می‌‌اندیشیدند، یا راه به جایی نمی‌­بردند، یا آن را به شکلی سخیف، در تنه‌­ی روایتهای قدرتمندترین فیلم‌های استاندارد و تهیِ هالیوود به کار می‌‌گرفتند؛ تا اینکه بلاتار اسب تورین را به نمایش در‌آورد.

فیلمی که نه تنها از باله‌ مکانیکی برای رسیدن به هدف خویش استفاده می‌کند، بلکه در نقطه‌ اوجِ این گونه اثرگذاری نیز قرار می‌گیرد. باله‌‌ مکانیکی از ما می‌‌خواهد که به یک سری تصاویر منتخب، که بسیار با دقت پشت هم چیده شده‌‌اند، دقت کنیم. و در نهایت تاثیری شگفت‌آور را به ما هدیه می‌‌دهد. تاثیر و تغییری که فقط و فقط با نگاه کردن به پرده سینما در ما ایجاد می‌‌شود. در آغازِ فیلم، وقتی تصاویری از یک بالریَن و زنی در حال تاب خوردن را می‌‌بینیم، آنها را همان‌طور درک می‌‌کنیم که در دنیای بیرونِ پرده و تصورات واقعیمان می‌‌بینیم. اما هنگامی که تصاویر و اشکال و حرکاتشان خشک‌تر و مکانیکی‌تر می­‌شود، و ما هنوز باله و زن تاب­خورنده را می‌­بینیم، اما لابه لای این تصاویر مکانیکی، ادراک ما به داده­‌های خویش مشکوک می­‌شود و این شک تا آنجا ادامه پیدا می‌کند که تبدیل به یقینی ادراکی می­‌شود. و در پایان فیلم ما نرمترین و لطیفترین حرکت‌ها را که پلک‌زدنِ یک زن، حرکات باله‌‌ یک بالرین و تاب خوردنِ احساسیِ یک زن است را به‌صورت مکانیکی در‌می‌‌یابیم. و انگار که همه چیز در مقابل چشمان ما تغییر کرده‌‌اند.

این جادو در واقع همان سینمای ناب است. اسب تورین نیز به همین شکل، ما را پرورش می‌‌دهد. عادتی آموخته از باله‌ مکانیکی، اما نه از جنس آن و نه صرفا بصری. بلکه با استفاده از هجوم تمام امکانات سینمایی در جیغی خفه. او ما را در یک اتاق نگاه می‌‌دارد، و از ما می‌‌خواهد که تنها ببینیم و بشنویم و تکرار شویم؛ همانطور که در زندگی. مسلم است که ما در حال دیدن یک فیلمِ اکشنِ هالیوودی نیستیم. پس باید با قواعد بازی بلاتار پیش برویم. او ما را در انتظار، تکرار و خستگی نگاه می‌‌دارد و ناگهان درِ اتاق به بیرون باز می‌‌شود. و ما باد و سرما را یکجا حس می­‌کنیم.

این در حالیست که ما از بیرون به داخل آمده­‌ایم و پیش‌­زمینه‌­ای برای درک این سرما و باد داریم. پس در همین آموزشِ اول، کسانی که هنگام باز شدنِ درِ اتاق، احساس سرما نکرده‌اند، در تماشای این فیلم و درک این حسِ ناب شکست خورده‌‌اند. این سفری است به مرکز احساسات.

او دوباره کارش را آغاز می‌‌کند ولی این بار با دانش آموختگانی که یک دوره را پشت سر گذارده‌‌اند. اکنون ما آموخته‌­ایم که عادت کنیم. او ما را باز هم در اتاق نگاه می‌‌دارد، به ما سیب‌‌زمینی می­‌خورانَد، همان سیب‌‌زمینی‌هایی که نیچه می‌خورد. او ما را لباس می‌‌پوشانَد و لباسمان را از تن بیرون می‌‌آورَد، همان کاری که نیچه می‌‌کرد. یکی از شاهکارهای دیگر او این است که ما را ساعت‌ها پشت پنجره‌ای به تماشا کردن وا می‌دارد. در حالی که ما فقط دو ساعت و خرده‌‌ای به پرده خیره می‌‌شویم. او به ما زمان می‌‌بخشد.

اکنون او ما را جادو کرده است. بلاتار اسب تورین ما را نیچه کرده است. ما اکنون همه نیچه‌‌ایم و در تمام این ساعت‌های تکرار و در تمام این خوردن‌ها و پوشیدن‌ها و تأمل کردن‌ها، ناخواسته به اسبی می‌اندیشیم که چند قدم آن‌طرفتر از ما، وجود دارد. وجودی پررنگ، حتی پررنگ‌تر از وجود خود ما که در این اتاق نشسته‌ایم. حال، زمان ضربه فرا رسیده است. او ما را با یک نما از بین می‌‌برَد، دیوانه می‌‌کند، و تا آستانه فروپاشی پیش می‌بَرد. و آن نما کلوزآپ اسب است. انسان‌یترین کلوزآپِ تاریخ سینما. و ما تازه به خود می‌‌آییم و می‌‌بینیم که نیچه شده‌‌ایم و چشمان سینمایی ما ناخودآگاه شروع به بارش می‌‌کنند. در این زمان است که ما با تمام توان می‌‌خواهیم از عمق وجودمان فریاد بکشیم و هنگامی که پیرمرد در حال زدن اسب است، گردن اسب را همچون نیچه در آغوش بگیریم و زار زار گریه کنیم و لال شویم و بمیریم. یک انتقال ناب از حس. شبیه کاری که موسیقی با ادراک انسان می‌‌کند. سینمای ناب.

---------------------------------------------------------------------

نقد سوم

 

اسب تورین جزو معدود فیلم‌هایی است که مظروف فلسفه را در ظرف سینما، به عنوان مضمون اثر گنجانده، و در حد بضاعت فیلمساز و توان مدیوم سینما، به گویشی هنری دست یافته است. جای آن نیست که در این مقال بخواهیم به قضاوت بنشینیم که آیا رسانه‌ی سینما ظرفیت پذیرش و یا ارائه مفاهیم انتزاعی همچون مباحث فلسفی، آن هم از نوع نیچه‌ای را داراست یا خیر؟ اما سعی می‌کنم به شیوه‌های گزیده و انتخاب شده از فرم سینما، برای تبیینی اینگونه، اشاره کنم؛ تا شاید بتوان قابلیت‌هایی را از ظرف سینما شاهد بود که تنها به سعی و سماجت هنرمند است که امکان تجربه و آفرینش می‌یابد.

بلا تار، فیلم را با حکایت کوتاهی از زندگانی نیچه آغاز می‌کند که منجر به بیماری و خانه‌نشینی ده‌ساله او می‌شود. نیچه در خیابان شاهد شلاق خوردن یک اسب است. دست به گردن اسب می‌آویزد و همدرد او شده و به سکوتی ده ساله تا مرگ خویش دچار می‌شود و تنها یک جمله خطاب به مادرش میگوید: مادر، من احمقم!

بیننده تلاش می‌کند در طول 146 دقیقه‌ی فیلم، ارتباطی مابین آن حکایت نخست و داستان فیلم برقرار کند. در قضاوتی ساده‌تر می‌توان برای دریافت و درکی از فیلم، به تجربه و شاید توانمندی مخاطب به معرفتی فرامتنی تکیه کرد. اما بلا تار با خوانشی هنرمندانه و تسلطی نسبی فرم را به خدمت می‌گیرد و با چشم سر و دل، داستان سرنوشت آن اسب را به جای بازنمایی سرنوشت نیچه، به تصویر می‌کشد. او ما را به دیدن ریتمی از زندگی فرامی‌خواند که بارها و بارها تجربه کرده‌ایم ولی با اهمال از کنار آن گذشته‌ایم. اما ضرورت امر چیست؟

وقتی زمان درون فیلم (در هر سکانس) با زمان بیرونی (واقعیت زندگی) یکسان می‌شود، بیننده مجبور نیست با تعجیل و شتابی غیرطبیعی سوژه را دنبال کند. او به دیدن جزئیات و احساسات بطئی و تدریجی زندگی، دعوت می‌شود تا کمی تعمق کند، آن هم نه تعمقی عقل‌مدارانه و متفکرانه، بلکه در خود فرورفتنی احساس‌محور، که زمینه‌ و بستر درک زیبایی‌شناسانه را فراهم سازد. موسیقی فیلم در ایجاد این حس عمیق تاثیرگذار است.

هدفی اینچنین، شگردی را می‌طلبد که در هنر سینما معمول نیست. اگر امکانات و شرایط اجازه می‌داد، فیلمساز حتی چند برش ساده‌ای را که از سر ناچاری به کار برده بود را نیز کاملا حذف می‌کرد. تدوین به کار رفته، نه کارکردی فرم‌مدار دارد و نه دارای مضمونی تاثیر‌گذار. بلکه برای زمان‌ها و اتفاقاتی است که دیگر به کار فیلم نمی‌آید و به داستان کمک خاصی نمی‌کند.

دوربین فعال است و پویا اما با حداقل تغییر زاویه. ایستایی دوربین همزمان با سکون آدمها و بی‌تحرکی است. در سکانس افتتاحیه که درشکه‌چی با درشکه به خانه می‌رود. دوربین با نمایی از اسب همگام می‌شود. حرکت سنجیده و پرزحمت فیلمبردار برای جلوگیری از هرگونه تکانه‌ای زائد، حیرت‌آور است و روان. دوربین نامحسوس از اسب به سمت درشکه‌‌چی حرکت می‌کند و فاصله می‌گیرد و از جاده خارج شده و مجدد به اسب بازمی‌گردد. ارتفاع دوربین، هم ارتفاع کسی است که گویی در کنار درشکه، پیاده در حرکت است. این سکانس طولانی حتی از یک برش ساده نیز برخوردار نیست.

دوربین، راوی دانای کل است و نظرگاهی عینی (ابژکتیو) دارد که هر اتفاقی را به شکل مراسمی آیینی و حساب‌شده به تصویر می‌کشد و بیننده مانند کودک کنجکاوی به دنبال شخصیت‌ها از دالانی به فضایی باز و از دری به کلبه‌ای همراه می‌شود.

 

تصاویر فیلم همانند تماشای یک تابلوی نقاشی و یا عکسی هنرمندانه از بخشی از زندگی طبیعی است که نه می‌توان آن را واقع‌گرایانه قلمداد کرد و نه آشکارا نمادین دانست. نورپردازی در فضای باز و به ویژه در خانه، از «نور» بازیگری ساخته که در سکون و سکوت مرد و دخترش، به وسیله‌ای برای گفتگو تبدیل شده است. بیانگر شدن نور، تلخی و دردمندی انسانی را معنا می‌کند. زن از زنانگی‌اش، جز خانه‌داری و انجام رفتارهایی یکنواخت و مکرر حاصل دیگری ندارد. چهره‌ی استخوانی و بدون جذابیتش، مرده‌ای را نشان می‌دهد که تنها به رسالت انتظار بی‌پایان، مجهز است. او در فراغت از کار، از دریچه‌ی پنجره‌، نظاره‌گر جهانی است که در تلاطم و تحت سیطره‌ی باد و خاک گرفتار شده و هیچگاه به آرامش نمی‌رسد. به گفته نیچه: «زن می‌تواند چندان نفرت بیاموزد که دلبری را از یاد ببرد.» این دختر بالغ، نه از خصوصیات دخترانه بهره‌ای دارد و نه از فراز و نشیب‌های احساسات انسانی، تَر دامن است. او در آستانه‌ی خاموشی است.

اسب نیز، در اصطبل خانه، به مرور از کار می‌افتد و زندگی را لنگ می‌گذارد تا درجا بزند. پیرمرد که چشم چپ و دست راستش علیل است، تنها تکیه‌گاه انسانیِ زندگی است. می‌خورد و می‌خوابد و در سراشیبی نیستی فرو می‌غلتد. او حتی از پوشیدن و درآوردن لباس خویش عاجز است. اما در بطن نگاه و رفتارش جهانی مملو از راز نهفته دارد. به تعبیر نیچه، تجربه‌های هولناک، این گمان را پیش می‌آورد که نکند آنکه چنین تجربه‌هایی می‌کند، خود موجودی هولناک باشد. انطباق این نگرشِ نیچه با آدمهای داستان، ترسی خزنده و خوف‌انگیز را در زیر پوست مخاطب به حرکت می‌آورد.

کلیت اثر واجد نگاهی از اوج و بالا به زندگی، فارغ از هرگونه زرق و برقی است که در زندگی طبیعی فریب‌مان می‌دهد. دعوت فیلمساز از مخاطب به خلوتی بی‌زمان و فاقد واسطه‌های اغواگر زندگی امروز، مهمانی تلخ و گسی را می‌ماند که ممکن است تنها در زمان رودرویی بشر با مرگ قابل تکرار شود.

در روز روشن، جهان در تاریکی مطلق فرو می‌رود و نقش نور است که خودنمایی می‌کند. تلاش پدر و دختر برای روشنایی، راه به جایی نمی‌برد. پایان فیلم پایانی است در هیچی و نیستی و ناامیدانه؛ اما فرورفتی است همانند گم شدن در آسمانی سیاه، و بی‌انتها، به تندیسی مرگ.

=============================================================================

تحلیل فیلم

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

– همه چیز تباه شده، همه چیز پست و بی ارزش شده، فقط می توانم بگویم آنها ویران شدند و همه چیز خار شده. چون این فقط یک توفان نیست، که دارد برای آدم های ساده دل رخ میدهد، برعکس این برای داوری خود انسان است، داوری خودش بر خودش که قطعا خدا تحویلمان داده، به جرات می توانم بگویم که درش دست دارد، و هر چیزی که خدا درش دست دارد وحشت ناک تر از آن چیزی است که فکرش را می کنید، چون خودت که میبینی، دنیا خوار شده، پس به گفته من نیست، چون هر چیزی که آنها بدست بیاورند بی ارزش می شود، و چون آنها هر چیزی را با آب زیرکاهی و حقه بازی بدست میاورند، دیگر همه چیز را بی ارزش می کنند، چون آنها به همه چیز دست میزنند، خوار و بی ارزشش می کنند، تا پیروزی نهایی این راهشان بود، به چنگ آوردن، خوار کردن، خوار کردن به چنگ آوردن، یا اگه تو بخواهی می توانم جوره دیگری بیان کنم، به چیزی رسیدن، خوار کردن و در نتیجه بدست آوردن، قرن ها اتفاقاتی شبیه به این افتاده، بارها و بارها، این جور کارها گاهی موذیانه انجام می شود، گاهی گستاخانه، گاهی با ملایمت، گاهی وحشیانه، ولی با این حال بارها و بارها ادامه پیدا می کند، این فقط یک طرفه است، مثل حمله کردن یک موش از کمینگاه، چون برای یک پیروزی تمام عیار این هم لازم بود که طرف دیگر فکر کند که همه چیز عالی است، و نباید هیچ گونه دعوایی بشود، نباید هیچ گونه کشمکشی باشد، فقط نابودی ناگهانی یک طرفه، و این به معنی یک نابودی تمام عیار است، عظیم و با شکوه، تا اینکه همان برنده ها با حمله از کمین گاه روی زمین حکمرانی می کنند، و زمین فقط یک زمین کوچیک نیست، کسی که بتواند آن را از آنها مخفی کند، چون هرچیزی رو می توانند بدست بیاورند و مال خودشان است، هر چیزی را که فکرش را کنیم آنها بدست نمیاورند، ولی بدستش میاورند و مال خودشان می کنند، چون آسمان و تمام رویاهایمان همین حالا هم برای آن هاست، زمان مال آن هاست، طبیعت، آرامش بی نهایت، حتی جاودانگی هم مال آن هاست، همه چیز برای همیشه از بین رفته، و آنها خیلی باشکوه، با ابهت و کامل سر جایشان ایستادند، آنها در همین نقطه جا خوش کردند، و داشتند می فهمیدند و می پذیرفتند که هیچ خدایی وجود ندارد، و خیلی با ابهت و باشکوه داشتند قبول می کردند که از اول همین گونه بوده است، ولی حقیقتا توانایی درک این را نداشتند، آنها این مطلب را باور کردند و پذیرفتند اما نفهمیدنش، آنها گیج و سر درگم شده بودند ولی کنار نکشیدند، تا اینکه جرقه ای در ذهنشان زده شد، و دست آخر آگاهشان کرد و یکباره متوجه شدند خدایی وجود ندارد، ناگهان فهمیدند که خوب و بدی وجود ندارد، این را دیدند و فهمیدند، که اگر این گونه باشد دیگر خودشان هم نباید وجود داشته باشند، میبینی؟ همین حالا هم که داریم اینها را می گوییم، آنها همه چیز رو خاموش و بی فروغ کردند، خاموش و بی فروغ کردند مانند آتشی که آرام علفزار را میسوزاند، یکی همیشه بازنده بود، و آن یکی همیشه برنده، شکست دادن، پیروزی، شکست، پیروزی، و یک روز اینجا و در همسایگی تو من پی بردم و فهمیدم که اشتباه می کردم، واقعا اشتباه فکر می کردم که قرار است یک روزی اینجا، روی زمین اوضاع تغییر کند، چون باور کن حالا می دانم که دیگر اینجا رنگ تغییر را به خودش نمی بیند.

این داستانٍ ترسناکی است که مرد همسایه بازگویش بود، نه نامی داشت و نه نشانی، مقصد و مقصودش نا معلوم. از راهی دور آمده بود تا شیشه ای پر از آب مستانه بستاند و راهش را دوباره کج کند. از من بپرسی جواب می دهمت: خود تار است، از روی گنگی اش نفهمیدم، بلکه اینجا واضح گفت، اسب تورین درون مایه ای گره خورده با نامش دارد، تار ابتدا از نیچه گفت و داستانی که باعث شد نیچه را تا پایان به سکوت روانه کند، روایتی که نیچه را چونین لرزاند این است که او روزی در شهر تورین راه می­رفت که می بیند مرد درشکه سواری اسبش را به باد شلاق گرفته است. نیچه پیش می رود و در حالی که بغز گلویش را می فشارد دستانش را به دور گردن اسب حلقه می­کند، از این اتفاق به بعد نیچه پایان عمرش را در جنون نا معلومی سپری می­کند و هرگز سخنی جز همان جمله پایانی به مادرش چیزی نمی گوید: من احمقم! 

پاسخ به اینکه چرا تار از نیچه گفت و چرا نیچه بعد از این اتفاق سکوت کرد گنگ ماند، اما پر واضح است که مرد درشکه چی همین سفید موی داستان خودمان است. و همین سفید مو مشخصاتی مماس با مسیح موعود را دارد. با دانش اینکه درشکه چی مسیح است باز فهمم از مقصود تار عاجز ماند. چرا پیرمرد را به مسیح تشبیه می کنم؟ پیر داستان ما زندگی یک نواختی دارد، صبح و بعد از آنکه لباس بر تن کرد درشکه اش را آماده می کند و به شهر می زند، همچون مسیحی که در تورات روزانه آماده می شود تا به سر کشی از مردمانش برود. سر و شکلش آینه تمام نمایی است که کاتولیک ها از مسیح ساخته اند با همان چشم افتاده و نگاهی لبریز از انتقام. تشابه مسیح موعود با درشکه چی نه تنها از نظر فیزیکی بلکه از نظر تفکری آشکار است، مگر نبود آنجا که تمام داستان همسایه را با لیچاری چرند خواند، به همان اندازه با شکوه و نترس، یا نترس و با شکوه. من پنجاه و هشت سال است که صدایشان را می شنوم، دقیق یادم نیست که کدامین شب از کدامین روز بود اما بحثشان خوب یادم مانده، دخترک رو به پدر کرده و مسرور می گوید صدایشان را نمی شنوم، پیر در جواب به دخترش می گوید: من پنجاه و هشت سال است که صدایشان را می شنوم، صدای آزار دهنده به زعم دختر موریانه ها چند روزی است که فروکش کرده، اما پیر چنین اعتقادی ندارد وی هنوز هم آن صدای گوش خراش را می شنود بلکم بیشتر، آن نوایی که از لا به لای چوب های منزل به گوش می رسید صدای موریانه ها نیست، بلکه آهنگ جولان موش هایی است که در مخفیگاهشان کمین کرده اند تا روزی حمله کنند، پس چرا دخترک صدایشان را نمی شنید اما پیر مرد هنوز برایش آزار دهنده بود؟ آگاهیم که پیر همان مسیح موعود است حال بیاییم تا با تشبیهی دیگر آشنا شویم، همسایه از موش و کمینگاهش گفت و گفت: قرار است روزی حمله ور شوند تا موذیانه و گاها خشونت بار جهان را برای خود کنند. به گمانم از نظر تار موشی که جهان را برای خود کرده صهیونیسم باشد، زیرا تفکر حاکم بر زمین، موش را نماد صهیون می داند. صدای آزار دهنده صهیون تنها در گوش پیر می چرخد، و دختر آسوده است که از شرشان خلاص شده. صدای موشها نمی آمد زیرا چند روزی است قیام کرداند. اگر فیلم توفان سنجاقک نه نسخه تقلبی ایرانی ها را بلکه همان نسخه اصلی کارگردان روس را دیده باشد، توفان شش روزه سنجاقک ها را بر سر قومی که گناه کرده بوداند می بینید. و باز تشابه شش روز از زندگی یک خانواده و توفان نادری که آنها را در این روزها آزار داد، این داستان فیلم کوتاهی است از روایات کتاب مقدس.

این توفان سنجاقک که بلایی است غیر طبیعی همان قیام صهیون است. دنیای کوچکی که تار ترسیم کرده داستان غم آلود آخر الزمان است. در روز چهارم آب چاه دهکده ناگهان خشک می شود و پیر به همراه دخترش قصد سفر می کنند. بار و بندیلشان را بسته اما همین که چند صد متری دور می شوند توفان اجازه پیش روی به آنان نمی دهد لاجرم باز می گردند تا این دو روز باقی مانده را سیب زمینی خشک بخورند. همین که مسیح موعود ناچار به ظهور می شود صهیونیسم اجازه رخ نمایان کردن به او نداد پس باز می گردد و تا به انتهای دنیا پشت پنجره به نظاره می نشیند. همان گونه که در قرآن کریم آمده دنیا در شش شبانه روز آفریده شد، که این شش شبانه روز همین روزهایی است که ما با مسیح موعود سپری کردیم، یعنی از ابتدای خلقت تا شیپور اسرافیل.

درباره فیلمساز

آثار تار به شکلی تلقین است، آنقدر گنگ و بی ربط به سوژه ها می پردازد تا اگر آکسیونی باورپذیر شکل گیرد، به صورت ناخودآگاه در ذهن بیننده ثبت شود. به آن معنی که: فیلم های وی پر است از برخوردها بی ربط، دیالوگ های نا مفهوم، تعلیق های گنگ. پس اگر برخوردی باورپذیر در لا به لای این همه سکانس محو شکل گیرد در ذهن بیننده تاثر خواهد گذاشت.

«تار» یک آنتی سمیتیزم

نوری که از چهره تار به نگاتیو اذهان جمعی ثبت شده بود، وی را به شکل یک ندانم گرا درمی آورد، این نگرش بیشتر به دلیل هارمونی های ورکمایستر قدرت گرفته بود. اما با گذشت زمان و پس از دو فیلم مردی از لندن و اسب تورین چهره او دوباره به شکل همان ضد یهود گذشته بازگشت. تار یک آنتی سمیتیزم به معنی معاصر نیست، بلکه یک مبارز با ترویج قدرت است.

«تار» و سینمای سوپ قارچ

بلا تار این پیر مجارستانی در کارنامه خود (نٌه) فیلم بلند دارد که در اغلب آنان از رنگ استفاده نشده. قوانین فیلد نادیده گرفته شده و میزانسن به شکل عمیقی دور افتاده است، پس سبکی که وی خود را وامدار او می داند سبکی الهام گرفته و به اصطلاح آداپته نیست. تیره و روشن، تنها رنگ های سینمای تار به حساب می آید، پس تاثیر تفاوت بین این دو رنگ در آثارش تعیین کننده خواهد بود. با توجه به محدودیت تار نسبت به استفاده از رنگ وی به فکر دوربینی شناور افتاد، دوربینی که باعث شود تمام نقاط پرده سینما هم سیاه شود، هم سفید شود همم خاکستری.

به تصویر زیر دقت کنید

دوربین سعی کرده تا فیس اسب را تقریبا در تمام نقاط تصویر ثبت کند، این مسئله باعث می شود تا تمام پرده تیره و روشن شود، و تا حدود زیادی غیبت رنگ در آثار تار با این طرفند برطرف شده.

«تار» و ادویه سوپ اش

«سکوت»، ادویه ی سوپ قارچ تار. سکانس پلان های چند دقیقه ای که فقط مقصودش ثبت برشی از واقعیت است، بدون هیچ صدایی و تنها با کمک همان دوربین بازی گوش باعث خلق شاهکارهایی در لحظه می شوند. تار اغلب ساکت است، و به کمک تکرار یک حرکت باعث درک آن توسط مخاطب می شود. دختر، می رود و می آید، می رود و می آید می رود و…

تار یک مارکسیست مبارز با تفکرات پروپاگاندا بود.

سینمای او با رفتنش پایان نمیابد، و قطعا هستند کسانی که پا در راه تار گذارند.

یا حق