Mors Vincit Omnia

 مرگ همه چیز را فتح می‌کند

-x-

خرس روسی

لئو تولستوی (Count Lev Nikolayevich Tolstoy) معروف به خرس روسی بر اثر بیماری ذات الریه در سن 82 سالگی در ایستگاه قطار Astapovo، روستایی دور افتاده در روسیه در 20 نوامبر سال 1910 فوت کرد. او خانه اش را در 28 اکتبر در نیمه شب ترک کرد و پس از 48 سال زندگی مشترک، با همسر بیمار و پارانویدش Sonya وداع گفت: "من در حال انجام کاری هستم که افراد همسن من معمولا انجام میدهند؛ رهایی از دنیا و مادیات و سپری کردن آخرین روزهایشان در تنهایی و سکوت." در واقع این "آخرین روزها" خیلی زود به اتمام رسید و نقشه ها و برنامه های خرس روسی با بیماری شدیدش در قطار نیمه کاره ماند. تولستوی مجبور شد در ایستگاه Astapovo پیاده شود و در خانه مسئول ایستگاه اسکان گزیند و در آخرین نفسهایش از آرزوی قلبی خویش یعنی سکوت و تنهایی دور بماند. مرگ این نویسنده مطرح روسی به یکی از نخستین وقایع بین المللی با پوشش رسانه ای داخلی و خارجی تبدیل شد و هزاران نفر از دوستداران، خبرنگاران و جاسوسان حکومتی را به این روستای دورافتاده جذب کرد. این اتفاق دراماتیک در ایستگاه راه‌آهن بیش از سی سال پس از نوشتن مشهور ترین آثارش رخ داد: جنگ و صلح در سال 1869 و آنا کارنینا در سال 1877. لئو شهرت خود در زمان حیاتش را بیشتر مدیون کمپین های سیاسی و اخلاقی بود و به عنوان نمادی از ریفورمیسم، بصیرت و فلسفه شناخته میشد تا نویسنده‌ای بی‌نظیر. یک وِجِترین، پاسیفیست و دشمن مالکیت خصوصی؛ تولستوی منتقد سرسخت حکومتی امپریالیستی (دلیل وجود جاسوسان در صحنه مرگش) و کلیسای ارتودوکس روسیه بود. وی به نسخه ابتدایی و کوچک تر مسیحیت که تنها بر اساس آموزشهای عیسی مسیح بود اعتقاد داشت و طرفدار و حامی فقرا بود. او در طول عمرش تعداد زیادی برنامه برای حمایت از فقرا اجرا کرد از جمله تاسیس مدرسه، کتابخانه و آشپزخانههای مختلف. تولستوی حتی لقب و مقامش (کُنت) را کنار گذاشت و از لباس های اشرافی بیزار بود.

Leo Tolstoy

لئو و مرگ

تولستوی در طول زندگیاش، به خصوص از 1870 به بعد، دائما و به طور وسواسی به فکر مرگ بود. او مستقیما با مرگ دسته و پنجه نرم کرده بود و تجربیاتی داشت که حتی برای افراد آن دوران هم غیرمعمول بود؛ از مشاهده قتل عام جنگ کریمه به عنوان سرباز گرفته تا مرگ دردناک برادرش بر اثر سِل و تجربه وحشتناک مشاهده اعدام با گیوتین در پاریس (که باعث شد از مخالفان جدی حکم اعدام شود). دیگر تجربه دردناک لئو از دست دادن 5 کودک از 13 بچه‌اش با سونیا/سوفیا قبل از اینکه تولد ده سالگی‌شان را جشن بگیرند بود. ولی وی در نوشتههایش از ترسها و وحشت‎های مرگ فراتر می‌رود تا بر اجتناب ناپذیری مرگ و تاثیرش بر درکمان از معنی حیات تعمق کند: اگر انسان در هر صورت خواهد مرد، ارزش و هدف زندگی چیست؟ بعضی از مهمترین و فراموش نشدنی ترین تأملات و تفکراتش در این باره، در رمان مرگ ایوان ایلیچ و اتوبیگرافی/شرح حال Confession نمود پیدا می‌کند. هر دو پس از اتمام آنا کارنینا نوشته شدند؛ رمان در سال 86 و شرح حال در سال 82 تکمیل شدند ولی شرح حال به دلیل سانسور در ژنو در سال 1884 به چاپ رسید. هردو یادآور قدرت و زیبایی قلم تولستوی هستند، حتی زمانیکه او به طور کامل از آن رمان های عظیم و غول‌آسا که افتخار خودش و ادبیات روسیه بودند، روی گردان شد. و چقدر هم از آنها متنفر شد: پلیدی و نجاستی که دیگر برای من وجود ندارد - توصیف تولستوی از آنا کارنینا

Leo T

مرگ ایوان ایلیچ

مرگ ایوان ایلیچ احتمالا معروف ترین اثر تولستوی بعد از جنگ و صلح و آنا کارنینا است ( که بدون شک استحقاق این حجم از شهرت و تحسین را دارد). یکی از سیاه ترین آثار نوشته شده در طول تاریخ، با قلم زیبا اما تیز و بُرنده خرس روسی، نگاهی سرد و بی‌رحم به لبه پرتگاه و تاریکی غیر قابل تصور است؛ تاریکی‌ای حاصل از مرگ و ذات بشر. مرگ ایوان ایلیچ یکی از آثار حیاتی و مهم ادبیات است. نه بخاطر اینکه خواندش باعث تیک خوردن کارنامه ادبی و فرهنگی فرد میشود؛ بلکه بخاطر اینکه بدون آن شما قسمتی از تصویر درک بشر از انسانیت و انسان بودن را از دست می‌دهید؛ انسانیت نه فقط در روسیه قرن 19 بلکه در زمان حال. مرگ ایوان ایلیچ، همانطور که از نامش معلوم است، داستان آخرین ماههای یک قاضی میانسال و موفق را روایت می‌کند. یک آسیب ناچیز به مرضی لاعلاج تبدیل می‌شود و ایوان را با مرگ روبرو میکند؛ با عذاب، تنهایی، شرمساری، خجالتزدگی و (طبق توصیف نویسنده) بوی تعفن مرگ. برای بیشتر اقوام و همکارانش، مرگ ایوان یک مزاحمت و مایه خجالت است. آنها از اینکه خودشان نمرده اند آسوده خاطرند ولی از طرفی بخاطر تلنگری که فانی بودن بشر را به یادشان می‌آورد رنجیده و آزرده خاطرند. تنها Gerasim، یک خدمتکار جوان با تمام فضائل اخلاقی مدنظر تولستوی، می‌تواند به پروسه مرگ با چشمان و ذهنی باز بنگرد و با مروت و انسانیت و بدون شرم از اربابش مراقبت و غم‌خواری کند. مرگ ایوان ایلیچ به طرز فوق‌العاده‌ای دقیق و با جملاتی نابودکننده است؛ به خشکی اِولین وو (Evelyn Waugh) در تلخ ترین حالتش. ساختار اثر بسیار با اهمیت و تاثیرگذار است. مرگ ایلیچ در ابتدا اعلام می‌شود و ما می‌توانیم به وضوح تاثیر مرگش را روی همکارانش ببینیم: " احتمالا پست Shtabel یا Vinnikov به من برسد." یا "باید از Kaluga درخواست کنم که برادر زنم را استخدام کند، اینگونه زنم نمی‌تواند بگوید که هیچکاری برای اقوامش انجام نمی‌دهم!"

مخاطب، در همان آغاز متوجه میشود که ایوان ایلیچ چند روز آخر عمرش را به فریاد زدن و عذاب کشیدن گذرانده. سپس تولستوی خواننده را به دل این کابوس می‌برد، درست از نخستین لحظه آغازش. اثر در واقع واکاوی زندگیای که به خوبی گذرانده نشده و عواقب آن است و به عنوان یک Memento Mori بسیار اثربخش و کارساز است. مرگ، همانطور که William Empson گفت، ماشه بزرگترین اسلحه نویسنده است که تنها ماهترین تیرانداز می‌تواند در موقعیت و زمان مناسب آن را بفشارد. اکثر مفسران ایلیچ را مردی در نظر می‌گیرند که لایق تماشای نابودی زندگیاش به شکل خطایی هولناک که در حال بزرگ و بزرگ تر شدن است، می‌باشد؛ درست مانند گوله برفی که به بهمنی بزرگ تبدیل می‌شود. ولی در متن چیزی جز اشارات ناچیزی در این باره وجود ندارد. معاشرت با ایلیچ پیشنهاد نمی‌شود ولی او بیشتر از حد متوسط بی‌ملاحظه و فیک نیست. توهمات ایوان با من، شما و Fyodor Vasilyevich تفاوتی ندارد. این چیزی است که کتاب را تبدیل به اثری خاص و حیرت آور می‌کند.

Memento Mori

تولستوی و چالشی به نام مرگ

باید به یاد داشته باشیم که Tolstoy در زمان نوشتن این دو اثر و درگیری و وسواس ذهنیاش در رابطه با مرگ و ارزش زندگی، به تازگی 50 سالگی را رد کرده بود و فناپذیری بشر بیشتر برایش یک چالش و معضل فلسفی بود (به جز تجربههای تلخی که بالاتر به آنها اشاره کردم) و هنوز با کهولت سن و افت و خستگی پیری آشنا نبود. او همچنین با شور و اشتیاق با چلنجی که نوشتن پروسه مرگ در مرگ ایوان ایلیچ برای او ایجاد کرده بود گلاویز شد؛ آن هم زمانی که این پروسه را فقط از دیدگاه فردی سالم و زنده تماشا می‌کرد. این چالش اینقدر لئو را مجذوب و کنجکاو کرد که (طبق شایعات) هنگام مرگ خودش از دوستان و پیروانش درخواست می‌کرد که در مورد این پروسه از او سوال بپرسند! آیا تصور انسان از زندگی وقتی به پایان راه می‌رسد تغییر می‌کند؟ آیا فرد احساس می‌کند که به چیزی متفاوت نزدیک می‌شود؟ او حتی فکر ناتوانی جسمی‌اش در آخر کار هم کرده بود و علائمی را برای پاسخ دادن به این سوالات به صورت حرکات چشمی طراحی کرده بود ولی ظاهرا دوستانش در آخرین لحظات بخاطر فشار و استرس این سوالات را فراموش کرده بودند.

هدف و پاسخی به یک پرسش

هدف لئو تولستوی از خلق این دو اثر، نوشتن آثاری سادهتر و سرراستتر بود و به جای خلق شاهکارهای عظیم و پیچیده‌ی هنری، به دنبال ارائه بهتر محتوا و بیان واضح تر مطالب بود که نتیجهاش ساختار سادهتر جملات و متن، و تکرار بیشتر کلمات است. قلم تیز و خشن خرس روسی و رئالیسم فراموش نشدنی در توصیف بیماری نهایی ایوان ایلیچ بعضی منتقدان را قانع کرده که ما با داستانی واقعی روبرو هستیم  (احتمال دارد که تولستوی از مرگ قاضی‌ای به نام Ivan Ilyich Mechnichov به عنوان پایه داستان استفاده کرده باشد.) حتی بعضی با استفاده از توصیفات نویسنده سعی در تشخیص بیماری ایوان ایلیچ داشت اند (با اینکه داستان تخیلی است و لئو از قصد در توصیف بیماری به نحو زیرکانهای ناواضح و گنگ عمل کرده). این سوالات و بحثها باعث شده که مرگ ایوان ایلیچ به طرز جالبی در مسائل تاریخی و پزشکی جایگاه بالایی داشته باشد. اما موضوع قابل توجه بحث های فلسفی و اخلاقی مطرح شده در داستان هستند. در انتها، بعد از این همه عذاب و وحشت، چه چیزی به ایوان اجازه می‌دهد که با درجه‌ای از آرامش و خونسردی به استقبال مرگ برود؟ یا طبق تصویرسازی محکم و قدرتمند خود تولستوی از فرآیند مرگ: چه چیزی باعث می‌شود که ایوان ایلیچ بتواند از حفره سیاهی که حس بلیعده شدن به آدم میدهد عبور کند و به روشنایی انتهای راه برسد؟ به نظر میرسد که تولستوی برای مخاطب دو دلیل می‌آورد: 1- ایلیچ در نهایت به خطاها و شکست های زندگی در ظاهر موفقش پی می‌برد؛ پوچی آرزوها و جاه طلبی های پر زرق و برق بورژوازی و ازدواج سرد و شکست خوردهاش.

-x- “Yes, everything was wrong,” he said to himself, “but it doesn’t matter. I can, I can do what is right. But what is right?” he asked himself, and at once fell silent.

-x-

این تشخیص اشتباهات و خطایا، توسط دو ارتباط متقابل واقعی و انسانی بین ایوان و خانواده اش نشان داده می‌شود: همسرش در کنار تخت گریه می‌کند و پسر جوانش در حالی که بغض کرده دستان لرزان ایوان که حاصل درد است را می‌بوسد. 2- در انتهای داستان، Tolstoy اصرار می‌ورزد که بجای تلاش برای فرار از میرا بودن، ایوان در نهایت با مرگ چشم در چشم شده و با این رویاروی بر ترسی که آزارش میداد غلبه می‌کند.

-x- He searched for his old habitual fear of death and didn’t find it. Where was death? What death? There was no fear, because there was no death.

Instead of death there was light.

“So that’s it!” he suddenly said aloud. “Such joy!”

-x-

اعتراف

اعتراف اما استایل و ژانر کاملا متفاوتی دارد؛ شرح حالی از وقایع زندگی لئو و سفر معنوی او به زبان اول شخص. از عدم پذیرش دین به عنوان فردی جوان تا کشف دوباره کلیسای ارتودوکس در میانسالی و رد نهایی افسانه ها و دروغ های کلیسا و پناه بردن به سادهترین آموزش‌ها و پندهای اخلاقی عیسی مسیح. این تغییرات معمولا به عنوان سندی بر "بحران" عقیدتی و معنوی تولستوی پس از تکمیل آنا کارنینا تلقی می‌شود و به نظر می‌رسد که در چرخش خرس روسی از داستان به سیاست و فلسفه بسیار موثر بوده. البته این اثر به این موضوع محدود نمی‌شود و در مورد ترس و اجتناب ناپذیری مرگ نیز بحث هایی را مطرح می‌کند. در اعتراف، Tolstoy در مورد تجربه تماشای اعدام بوسیله گیوتین سخن میگوید و با مخاطب مشکلات و معضلاتش در مورد خودکشی و اعدام را درمیان می‌گذارد. وی همچنین در مورد یک سری از بزرگترین سوالات پیرامون رابطه مرگ و زندگی، که در مرگ ایوان ایلیچ نیز مطرح می‌شود، مطالبی را به کاغذ می‌آورد. تولستوی در بخشی از این شرح حال تمام این موارد را به شکل یک پرسش درمی‌آورد: آیا در زندگی من معنی و مفهومی هست که با مرگی که انتظارم را میکشد از بین نرود؟

برخلاف مرگ ایوان ایلیچ، شهرت و محبوبیت اعتراف از تکمیلش در 1882 تا به امروز در نوسان بوده. علاوه بر مشکلاتی مانند سانسورهای حکومت روسیه به علت حمله به کلیسای ارتودوکس، خود تولستوی هم نظرش را در مورد هدف این شرح حال تغییر داد. نوشته ای که در ابتدا قرار بود به عنوان مقدمه و پیش زمینه دیگر اثر مذهبیاش یعنی An Investigation of Dogmatic Theology منتشر شود، به شرح حال سفر عرفانی و مذهبی لئو تبدیل شد. دقت کنید که نام اثر اعتراف (Confession) است نه "یک اعتراف" یا "اعتراف من". در واقع این اثر اقراری به انجام گناه و خطا نیست (برعکس لولیتا) و مانند نوشته های Augustine و Jean-Jacques Rousseau صرفا یک شرح وقایع مذهبی است. برای همین در اواخر قرن 19 اعتراف مورد استقبال واقع شد و یکی از اولین آثاری از تولستوی بود که به انگلیسی ترجمه شد (جلوتر از جنگ و صلح و آنا کارنینا). در مقابل امروزه اعتراف، معمولا نزد مخاطبان محبوبیت و جذابیت کمتری دارد. گاهی اثر بخاطر درون نگری و صبحت در مورد خود نویسنده در ظاهر مغرورانه و خودخواهانه به نظر می‌رسد. (ایراد پر تکرار اتوبیوگرافی های روحانی و مذهبی - هرچقدر هم که نویسنده خودملامت گر باشد و از خود انتقاد کند باز این احساس غرور به مخاطب منتقل می‌شود.) شامل بحث و انتقادات سخت گیرانه و تند و تیزی درباره فلسفه می باشد (از سقراط تا شوپنهاور) و ایده‌آل سازی ایمان مذهبی و نگاه به مرگ عوام روسیه، متاثر کننده ولی به طرز ساده لوحانهای رمانتیک است.

پیوند دوگانه - حقیقت یا خیال؟

اعتراف در کنار مرگ ایوان ایلیچ جان تازه ای می‌گیرد به طوری که انگار مقدر شده تا کنار هم خوانده شوند (به جای دیگر آثار مذهبی تولستوی که معمولا در یک دسته قرار می‌گیرند). اشتراکات و تشابهات این دو توجه مخاطب را به خود جلب می‌کند: از بحث درباره‌ی مرگ و فناپذیری بشر تا ذات انسان و تمایل به فریب دادن خودش، از تاملهای روحانی تا تحسین اخلاق و انسانیت و زندگی شرافتمندانه عوام در مقابل پوچی ثروت و دیگر مادیات بیارزش. در مجموع، این زوج ما را تشویق می‌کند تا مرگ ایوان ایلیچ را به عنوان واکاوی داستانی و تخیلی مسائل مطرح شده در اعتراف بپذیریم. سوال "آیا در زندگی من معنی و مفهومی هست که با مرگی که انتظارم را میکشد از بین نرود؟" در رمان پاسخ داده می‌شود. در حالیکه اعتراف به تشخیص و آشکارسازی جنبه های نظری و فلسفی مرگ ایوان ایلیچ کمک می‌کند، عکس این قضیه نیز صادق است: مرگ ایوان ایلیچ نیز زمینه های تخیلی و داستانی اعتراف را به مخاطب نشان میدهد. منتقدان معمولا اعتراف را کم و بیش به عنوان وقایعی حقیقی در سفر و بلوغ روحانی خرس روسی از جوانی از پیری، و مدرکی برای اثبات "بحران" دینیاش پس از نوشتن آنا کارنینا می‌دانند. بحرانی که اول باعث نزدیک شدنش به کلیسای ارتودوکس و سپس پس زدن دوگما و دروغ های کلیسا شد.

بدون شک تطابق ها و شباهت های زیادی بین اعتراف و آنچه در مورد عقاید و شخصیت تولستوی می‌دانیم وجود دارد ولی باید به خاطر بسپاریم که این اتوبیوگرافی هیچ وقت کاملا واضح نیست! علاوه بر این همیشه بخشی از شرح حال های اول شخص ساختگی هستند؛ گذشته نگری و ساده سازی تخلیاتی تحمیل شده و نوارها و امواج شلخته‌ای از افکار، تردیدها و معضلات فکری. در اعتراف، خود تولستوی به وجود ریشههایی از تخیل در شرح حالش از طریق وجود اکوهایی از آثار قبلیش در این کتاب، اشاره می‌کند. به طور مثال، در یک بخش نویسنده تخیلاتش در مورد خودکشی را دقیقا مانند تخیلات Levin در آنا کارنینا توصیف می‌کند؛ یعنی بخشی از تولستوی واقعی در Levin وجود دارد و بخشی از شخصیت لوین هم در اعتراف!  انعکاس‌ها و تصاویر موازی زیادی بین اعتراف و مرگ ایوان ایلیچ وجود دارد: از توصیف رفتار یک مردِ رو به موت نسبت به علائم بیماریاش گرفته تا تصویری از بازگشت به کودکی که در هر دو اثر بسیار قدرتمند است. انگار که اعتراف با پیش بینی روند، وقایع و تمهای مرگ ایوان ایلیچ، ذات ساختگی خود را یادآوری می‌کند. تولستوی کسی بود که خودش را در نوشته و بوسیله آن تعریف کرد؛ در مخلوطی جداناشدنی از حقیقت و خیال، در بیوگرافی ای خیالی، در شاهکاری حیرت انگیز.

-x-

“It is finished!” someone said above him.

He heard these words and repeated them in his heart. “Death is finished,” he said to himself. “It is no more.”

He breathed in, stopped halfway, stretched himself, and died.

-x-

پایان

Memento Mori

Remember Death

مطالعه کنید: 

لولیتا، شاهکار مریض ولادیمیر ناباکوف

ابزوردیسم و ارزش زندگانی