از در درآمدی و من از خود به درشدم گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم

گوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست صاحب خبر بیامد و من بی‌خبر شدم

چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم

دستم نداد قوت رفتن به پیش یار چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم

تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم

من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم

بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم

او را خود التفات نبودش به صید من من خویشتن اسیر کمند نظر شدم

گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم

سعدی جان ❤

غزلیات سعدی / غزل 374