دوست عزیزی که 17 آذر به دنیا آمده ای، تولدت مبارک!
گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت***ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت
برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت***جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را***که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را
شکرفروش که عمرش دراز باد چرا***تفقدی نکند طوطی شکرخا را
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست***راه هزار چاره گر از چار سو ببست
تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان***بگشود نافهای و در آرزو ببست
بنال بلبل اگر با منت سر یاریست***که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست
در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست***چه جای دم زدن نافههای تاتاریست
بیا که قصر امل سخت سست بنیادست***بیار باده که بنیاد عمر بر بادست
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود***ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست
به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است***بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است
گرت ز دست برآید مراد خاطر ما***به دست باش که خیری به جای خویشتن است
شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست***صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست
اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود***ببین که جام زجاجی چه طرفهاش بشکست
چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت***حقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرمت
به نوک خامه رقم کردهای سلام مرا***که کارخانه دوران مباد بی رقمت
به کوی میکده هر سالکی که ره دانست***دری دگر زدن اندیشه تبه دانست
زمانه افسر رندی نداد جز به کسی***که سرفرازی عالم در این کله دانست
گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت***ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت
برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت***جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت***آری به اتفاق جهان میتوان گرفت
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع***شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت













