یه معما سخت پیدا کردم کی جوابشو میدونه
پادشاهی به همراه دخترش در یک قصر خیلی بزرگ زندگی میکرد. چندصباحی گذشت و سه نفر از شاهزاده ها از راهی دور به خواستگاری دخترِ پادشاه رفتند. پادشه که از آوازه و قدرتِ سه شاهزاده مطلع بود رو به آنها گفت «هرکدام از شما که چیزی گرانبهاتر داشته باشید میتوانید با دخترم ازدواج کنید» . شاهزاده اولی گفت من یک «آینه» دارم که میتواند هرجای دنیا را که به آن امر کنم، به من نشان دهد. پادشاه حیرت کرد و گفت ارزشمند است. شاهزاده دوم گفت من یک «اسب» دارم که این اسب میتواند در یک چشم بهم زدن مرا به هر جای دنیا که میخواهم برساند. پادشاه همان حیرت را داشت و گفت این هم خیلی ارزشمند است. شاهزاده سوم گفت من یک «سیب» دارم که هرکه آن را بخورد شفا میبابد و معجزه میکند. پادشاه بازهم حیرت آور پاسخ داد این هم خیلی ارزشمند است. پادشاه دقایقی به فکر رفت و رو به شاهزادگان گفت یک هفته دیگر بیایید تا به شما بگویم دخترم با کدامتان ازدواج میکند. یک هفته گذشت و سه شاهزاده طبقِ قول و قراری که با پادشاه داشتند دوباره به قصر پادشاه رفتند. اما نه خبری از پادشاه بود نه دختر. خدمتکاری هراسان جلوی در قصر آمد و گفت «دختر پادشاه مسموم شده است و درحال مرگ است و پادشاه او را با خود به کشوری دیگر برده تا حکیم او را ببیند تا شاید زنده بماند» . خدمتکار این را گفت و در قصر را بست. شاهزاده ها شوکه شده بودند. و بعد از لحظاتی به یکی از شاهزادگانی که آینه داشت گفتند «آیا آینه تو قدرتِ این را دارد که به ما نشان دهد پادشاه و دختر کجا هستند؟» . شاهزاده امر کرد و آینه نشان داد که در کشوری دور در فاصله هزاران کیلومتری دختر آخرین نفسهای خود را دارد میکشد و در حال مرگ است. شاهزادهها ترسیدند و رو کردند به آن شاهزاده ای که اسبِ جادویی داشت و گفتند «آیا اسبِ تو میتواند ما را به فاصله یک چشم بهم زدن به دختر برساند؟» . شاهزاده امر کرد و سوار بر اسب شدند و در فاصله یک چشم بهم زدن به بالای سر دختر رسیدند. شاهزاده سوم هم با سیبِ جادویی که داشت دختر را شفا داد و دختر زنده ماند. پادشاه خوشحال شد؛ شاهزادگان هم که با کمکِ همدیگر دختر را نجات داده بودند خشنود بودند. پس رو کردند به پادشاه و پرسیدند . دخترت را به کدامِ ما میدهی؟ پادشاه لحظه ای فکر کرد و یکی از شاهزاده ها را نشان داد و گفت من دخترم را به این شاهزاده میدهم. دو شاهزاده دیگر این ناعدالتی را تحمل نکردند و بسیار خشمگین شدند. حق هم داشتند، اگر یکی از آنها نبود بی تردید دختر میمرد.
استدلالتون باید قانع کننده باشه


