روزی سه مرد به اسم ، اکبر ، اصغر و ممد برای تفریح به جزیره دور افتاده ای سفر میکنن یهو گیر آدمخورا میفتن بهشون گفتن برید توی جنگل و نفری 10تا میوه بیارید شاید آزادتون کنیم... رفتن و مشغول جمع آوری میوه شدن اکبر با 10تا خیار اومد بهش گفتن 10تا خیار رو بکن تو کونت و کوچکترین صدایی ازت در نیاد وگرنه میکشیمت خیار اول رو کرد تو کونش... خیار دوم رو هم بسختی فرو کرد تو ولی خیار سوم گفت آخ و درجا گردنشو زدن ! ممد با 10تا تمشک برگشت و شروع کرد دونه دونه تو کونش یهو رسید به تمشک نهمی زد زیر خنده کشتنش .
رفت اون دنیا اکبر گفت تو که داشتی خوب پیش میرفتی فقط یه دونه تمشک مونده بود چرا خندیدی؟! ممد گفت : اخه یهو اصغر رو دیدم که با 10تا هندونه داره میاد



