تو ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭو اینطوری ﺷﮑﺎﺭ می کنن :

 

ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ تیز و دودول بُر، یکم ﺧﻮﻥ میریزن ﻭ اونو تو ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ میذارن ﻭ ول میدن تو طبیعت. ﮔﺮﮒ اونو میبینه و با کیری تیز یخ رو به طمع ﺧﻮﻥ ﻟﯿﺲ ﻣﯿﺰنه ... ﯾﺦ روی تیغه کم کم ﺁﺏ میشه ﻭ ﺗﯿﻐﻪ ی تیز، زبونِ سرد و بی حس شدهِ ﮔﺮﮒ ﺭو جرواجر میکنه! ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ میبینه ﻭ به ﺗﺼﻮﺭ و خیال این که ﺷﮑﺎﺭ و طعمه ﺧﻮﺑﯽ پیدا کرده جوری تند تر لیس میزنه که انگار کص زنشو برا اولین بار دیده؛ اما نمیدونه یا نمی خواد بدونه که با اون حشر وصف ناشدنی و شهوت سیری ناپذیر، داره ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺩشو می خوره!

اونﻗﺪﺭ ﺍﺯ ﮔﺮﮒ کیربخت ﺧﻮﻥ میره تا به دست خودش کشته شه و بگا بره!

نه گلوله ای شلیک میشه، و نه حتی نیزه ای پرتاب! اما گرگ با همه غرورش ننش گاییده میشه!

 

تو این دنیا گرگم که باشی انسانی پیدا میشه که بالاخره گیرت بیاره و فرغونی کونت بذاره... حالا هی وردار استوری بذار بگو گرگ باش یا من گرگم و فلان و بیسار!