او بر روی سینه من بلند شد ، برای آزادی پرواز کرد کبوتر سفید شد ، برای آشتی پرواز کرد  حرفی نزد ، کسی نمی دانست کجا رفته است دل من  سوخت ، مثل  آتش که  داشت بالا می رفت خبر تو را شنیدم ، ذهنم سرگردان شد بگذارید باد زاگرس نفس تو را به من برساند

سایه پرتو بلند را به خورشید بفرستید

کابوس باش ، بگذار من فریب بخورم من تو را دور نمی بینم ، به من بیا نگذار عشق قلب من یتیم باشد