جوک شبانه
۱٬۷۱۵ بازدیددوشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۳ - ۲۱:۲۳
این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.
اي کساني که ايمان آورديد
.
.
.
.
.
.
.
.
لطفا بياييد ايمانو ببريد
خيلي شلوغ مي کنه
شبم هست,دير وقته,خانوادشم نگران ميشن =)))
*
آقا يه وضعي شده!
شبا طرفاي ده، ده و نيم نيگا ميندازي به ساعت مي بيني هنو هفته
*
يه سري پسرايي هستن
که امروز ريششون رو ميزنن فردا دوباره درمياد!
اينا رو خدا از خاک حاصلخيز خلق کرده.
*
اوضاع يه جوري داره پيش ميره که رييس جمهور بعدي با شعار
“با من ديگر دربي مساوي نميشود ” روي کار مياد
*
دختره تو قابليت هاش زده “فوق تخصص برعکس کردن کوکو سبزي” :|
بعد ميگن چرا مذاکرات ژنو نتيجه نميده ؟!
*
امروز رفتم بازار لپ تاب بگيرم
.
.
.
.
هيچي ديگه پولم نرسيد
تي تاب گرفتم :|
*
چيبسي خواهم خريد
بالني خواهم ساخت
تا ابد خواهم رفت
*
روزي دانشمندي به شهر ملانصرالدين وارد ميشود و ميخواهد با دانشمند آن شهرگفتگويي داشته باشد. مردم، چون کسي را نداشتند، او را نزد ملانصرالدين ميبرند. آندو روبروي هم مينشينند و مردم هم گرد آنها حلقه ميزنند. آن دانشمند دايرهاي روي زمين ميکشد. ملانصرالدين با خطي آن را دو نيم ميکند. دانشمند تخم مرغي از جيب درميآورد و کنار دايره ميگذارد. ملانصرالدين هم پيازي را در کنار آن قرار ميدهد. دانشمند پنجة دستش را باز ميکند و به سوي ملانصرالدين حواله ميدهد.
ملانصرالدين هم با دو انگشت سبابه و مياني به سوي او نشانه ميرود. دانشمند برميخيزد، ازملانصرالدين تشکر ميکند و به شهر خود بازميگردد. مردم شهرش از او درباره ي گفتگويش ميپرسند و او پاسخ ميدهد که: ملانصرالدين دانشمند بزرگي است. من در ابتدادايرهاي روي زمين کشيدم که يعني زمين گرد است. او خطي ميانش کشيد که يعني خط استواهم دارد. من تخم مرغي نشان او دادم که يعني به عقيده ي بعضيها زمين به شکل تخم مرغاست. و او پيازي نشان داد که يعني شايد هم به شکل پياز. من پنجة دستم را باز کردم که يعني اگر پنج تن مثل ما بودند کار دنيا درست ميشد و او دو انگشتش را نشان دادکه يعني فعلاً ما دو نفريم.
مردم شهر ملانصرالدين هم از او پرسيدند که گفتگو درمورد چه بود و او پاسخ داد: آن دانشمند دايرهاي روي زمين کشيد که يعني من يک قرص نان ميخورم. من هم خطي ميانش کشيدم که يعني من نصف نان ميخورم. آن دانشمند تخم مرغي نشان داد که يعني من نان و تخم مرغ ميخورم. و من هم پيازي نشانش دادم که يعنيمن نان و پياز ميخورم. آن دانشمند پنجة دستش را به سوي من نشانه رفت که يعني خاکبر سرت. من هم دو انگشتم را به سوي او نشانه رفتم که يعني دو تا چشمت کور شود
*
من يه بار انگليسي با يه يارو بحثم شد!
اول بحث حق با من بود خدا شاهده !
ولي بعد از دو ديقه دايره واژگانم تموم شد !
به ناچار و اجبار مجبور شدم که کلا حق رو بدم به اون !
*
گدا داشتيم تو محلمون هر چي خيابون شلوغ تر ميشد اين فلج تر مي شد
يه بار راهپيما شد اين رفت تو کما
*
اينترنت ما هم شده ناسرعت پر محدود
*
خوبي سرما خوردگي اينه که هروقت دست ميکني دماغت دست پر برمي گردی
*
گرگه ميره دم خونه شنگول منگول در ميزنه
يه دفعه خرسه گريه کنون ميادبيرون ميگه: بابا تو مارو کشتي
الان اينا 20 ساله از اينجا رفتن !
بيشعور کثافت ولمون کن ديگه !
گرگه ميگه : خيلي بيشعوري برات نذري آوردم


