قصه زندگی آدمها خیلی عجیب است. بودن و نبودشان به یک اندازه معماگونه و رازآلود و پرابهام است. میخواستم چند کلمهای درباره مهرداد میناوند بنویسم، اما یک لحظه فکر کردن هم این موضوع رهایم نمیکند. انگار همین دیروز بود که کنار ما بود، یحتمل یک عده بسیار از او متنفر بودند و یک عده هم عاشق کلکلهای زیرکانه و آتش تند طرفداری او از قرمزهای پایتخت بودند. یادم نمیرود که در زمان نوجوانی که هنوز فضای مجازی آنقدرها در میان مردم جا باز نکرده بود، شکل کلکلهای بین طرفداران چگونه بود. استادیوم هنوز صندلی نداشت و سکوها را تا صدوبیست هزار نفر هم میتوانستند به راحتی پر کنند. همان سروصداهای فضای مجازی بود، اما رودررو بود و در نهایت باید دوش به دوش هم و کنار هم مینشستیم و بازی را نگاه میکردیم. همیشه هم یک نیم نگاهی به آن چند صندلی محدود بخش VIP داشتیم، ولی باور کنید یا نکنید، هرگز کیف و کوکِ نشستن در آن سکوهای سیمانی سرد را نمیشد با با هیچ چیز عوض کرد.
زمانه اما تغییر کرد و سرعت این تغییرات خیلی از عرصهها را هم درنوردید. اخلاق، دوستیها، گذشت، جوانمردی و... کم کم تبدیل به قصههای خوبی شدند که فقط برای مرور خاطرات کاربرد داشت و در واقعیت هیچ اثری از آن نمیدیدی. علاقه و عشق به یک تیم، جایش را به پیروی و تعصب کورکورانه داد و کلکلهای شاعرانه هم تبدیل به فحاشیهای رکیک شد. از آن مرام و منش پهلوانی تنها یک کورسو باقی ماند و سبک زندگی لاکچری فوتبالیستها، باعث جدایی هرچه بیشتر آنها از مردمِ کف جامعه شد. دیگر "درد مشترک" چندان معنی خاصی نداشت و آرام آرام، محتوای اعتراضات، به جای وضع زندگی و درد مردم، به حق و حقوق میلیاردی بازیکنان شد و شاید تنها گاهی چند کلمه در یک استوری در اینستاگرام... این شد که مهرداد میناوندها هم از این طوفان در امان نماندند و باری، هرچه بود بسیاری از آنها هم به این کاروان تندرو پیوستند و در مقطعی در گلگلون کردن فضای مجازی نقش "لیدر باتعصب" را یدک کشیدند. اما قصه میناوند فرق داشت. او بسیار باهوشتر از این بود که نداند در ازای به دست آوردن فلان تعداد فالوئر، چه چیزهایی را از دست میدهد. و مهرداد میناوند ما، به سرعت تغییر رویه داد. این سالهای اخیر، مهرداد تبدیل شد به همان جوانی که مثل خیلی از نام آوران جاویدنام عرصه ورزش، دغدغهاش به دغدغه مردم تغییر کرد. مهرداد میناوند شد همان «مهرداد» که از هیچ، توانست شهرت و محبوبیت رقم بزند. هرگز از میزان محبت و ارادتش به مردم کم نکرد. شد همان مهرداد متواضع و خاکی که جایش را در میان مردم جست و جو میکرد نه در صفحات مجازی و لابلای حرفهای بی کنتور...

بازی پرسپولیس و الجزیره. بیست و چهارم اردیبهشت هزاروسیصد و نودوهفت. ورزشگاه آزادی که شاید به یاد گذشته، دلش خواست باز هم شاهد «صدوبیست هزار نفر» باشد. یک بازی خاص و آنقدر حیاتی و مهم که هنوز سوت شروع بازی زده نشده بود، دست و پای ما میلرزید. بنا بود در یک بعدازظهر بهاری، در میان همهمه و آشفتگی ناشی از نابسامانی اقتصادی، شاهد یک دلخوشی جدید باشیم. اما از همان اوان صبح، گویا قرار بود همان داستان تکراری بلیت فروشی و نابسامانی مدیریتی، باز هم گریبان تماشاگران بی خبر از همه جا را بگیرد. تعداد زیادی بلیت فروخته شده بود و نه تنها جایی برای این جمعیت پیش بینی نشده بود، بلکه به دلیل ورود یک گروهک جدید به طبقه بندی اجتماعی مردم، یعنی از ما بهتران؛ بخشی از سکوها نیز از پیش توسط محافظان و تیم امنیتی برای حضور آنها قُرق شده باشد. این شد که ناگهان در هر قسمت که مردم وارد شده بودند، شاهد ازدحام و بی نظمی بودیم. فشار در بعضی از قسمتها به نحوی شد که مردم روی زمین، بین صندلیها و هرفضای خالی که ممکن بود نشسته بودند. اینجا همان لحظهای بود که هیچوقت فراموش نمیکنم. آقای خوشتیپ فوتبال ما، در حالیکه چند نفر او را همراهی میکردند از دالان ورودی به سمت صندلیهایی هدایت شد، که وسط این همه فشار و ازدحام برای ژنهای خوب خالی نگه داشته شده بود. دم درب ورودی، وقتی نگهبان در را باز کرد، یک نیم نگاهی به آن همه صندلی خالی کرد و متعجب پرسید، پس این مردم چی؟ تیم حفاظت هم بی توجه گفت اون اشکال نداره! شما بفرمائید تو آقا مهرداد! و آن مهرداد مهربان، تندترین جوابی را که ممکن بود بشنوم داد... «مردم جا برای نشستن ندارند، شما اینهمه جای خالی رو نگه داشتید برای چی؟ من اگه بمیرم اینجا نمیشینم. صندلی مال شما. من روی همین سکوها جایم بهتر است...» و صدای دست و سوت و فریاد هوادارها بود که در حمایت از فوتبالیست باغیرتشان به آسمان رفت. مهرداد آمد و نشست، نه روی صندلی، که روی همان سکوهای خالی سیمانی. تا آخر آن بازی. و دیگر حتی با اصرار خود مردم هم به آن محدوده نرفت. او کنار ما به تماشای بازی نشست و من هنوز، لذت بینظیرِ آغوش مهرداد و آن گل دقایق پایانی کاپیتان سید جلال حسینی را با تمام وجود حس میکنم. مهرداد میناوند راهش را با دلش انتخاب کرد. او کنار ما ماند. کنار همین مردم کف کوچه و خیابان.
روحش شاد.
✍? سروش ستایش



