اکوادور سال 1980 در شهر کوهستانی مومباتو کارنوال شادی در جریان بود ولی ناپدید شدن دهها دختر 8 تا 10 سال کام مردم شهر را تلخ کرد پلیس و مردم شهر هیچ سرنخی در دست نداشتند و پلیس یک جواب خنده دار را برای حل این پرونده مطرح کرد." این دخترها بخاطر اینکه نتوانسته بودند نمرات خوبی در مدرسه بگیرند از خانه فرار کرده اند" اما این فرضیه پلیس از سوی خانوادهای نگران و خشمگین به کلی رد شد. خانواده هایی که توان مالی داشتند عکس عزیزانشان را در روزنامه چاپ کردند و برای هر گونه اطلاعاتی پاداش قرار دادند اما کسی چیزی نمیدانست. بعد از سپری شدن چند هفته اجساد یکی پس از دیگری در اطراف شهر شروع به پیدا شدن کردند. به آنها تجاوز شده بود و به علت خفگی مرده بودند در همین زمان گزارشاتی مبنی بر ناپدید شدن دختران بیشتری به پلیس داده شد و خانواده های خشمگین از پلیس جواب میخواستند اما پلیس هیچ سرنخی در دست نداشت و به هیچ کس نیز مظنون نبود. این واقعیت که قاتل میتواند هر کجا و هر کسی باشد ترس را در کل اکوادور پخش کرد. ساعت 8 صبح در بازار شهر مومباتا مردی به گاری زنی نزدیک میشود که با کمک دختر کوچکش به مردم شیر و کلوچه خانگی میفروخت مرد سعی میکند توجه دختر بچه 11 را به خودش جمع کند اما دختر زرنگی میکند و این رفتار عجیب مرد را به مادرش میگوید مرد با دیدن این صحنه میخواهد فرار کند که با سر و صدای مادر توسط مردم دستگر میشود مادر به او میگوید تو همان کسی هستی که دخترها را میدزدی و میکشی مرد میگوید که نه خانم من کارگر فقیری هستم من دزد نیستم من هیچی نیستم بگذارید بروم. مردم او را نگه داشتند تا پلیس رسید پلیس متوجه شد که نام این مرد Pedro Alonso Lopez است اهل کشور کلمبیا. پلیس از زور و کتک برای گرفتن اقرار از او استفاد میکند اما این روش جواب نداد و Pedro کلامی در مورد قتلها نگفت. اما بعد از چندین ساعت انفرادی زبان Pedro باز شد او گفت که 7 سال گذشته را در حال رفت و آمد میان کشورهای کلمبیا، اکوادور و پرو بوده و چیزی حدود 300 دختر بچه 8 تا 10 ساله را در این مدت مورد تجاوز قرار داده و کشته است هیچکس باورش نشد که او قابلیت همچین کاری را داشته باشد اما او گفت که شما را به سراغ تک تک آنها خواهم برد و همین کار را هم کرد اما تنها توانست 75 جسد را به پلیس نشان دهد برای هر دختری که کشته بود به 4 ماه زندان محکوم شد یعنی 16 سال در سال 1994 در حالی از زندان آزاد شد که دو سال از محکومیتش باقی مانده بود ولی بخاطر رفتار خوب در زندان مورد عفو قرار گرفت. او از زندان مستقیما به مرز کشور کلمبیا برده شد و به پلیس کشور زادگاهش تحویل داده شد مسئولان کلمبیا از ترس اینکه دوباره آدمی را بکشد او را به مرکز روان درمانی فرستادند اما پس از دو سال پزشکان تشخیص دادند که او سالم است و به تشخیص قاضی پرونده او آزاد شد

آخرين گفت وگو با اژدها ژانويه 1999 پدرو لوپز توانست براي اولين و آخرين بار با روزنامه نشنال اكزمينر National Examiner گفت وگو كند. به بخشي از مصاحبه رون ليتنر توجه كنيد: لوپز در زندان اكوادور چنين گفت: من مرد قرن هستم، هيچكس مرا فراموش نخواهد كرد. من با پاي پياده دربازارها مي گشتم تا دختري با نگاهي خاص، با چهره اي معصوم و زيبا پيدا كنم. او بايد دختر خوبي مي بود كه به مادرش كمك مي كرد. گاهي قرباني را دو، سه روز تعقيب مي كردم و منتظر مي ماندم تا فرصتي مناسب كه او تنها بود فرا برسد. من به دخترها هديه كوچكي مانند يك آينه دستي مي دادم و به آنها مي گفتم كه در جايي خارج شهر براي مادرشان هديه اي نگهداري مي كنم. آنها را به مخفيگاهي كه قبلا آنجا چند قبر كنده بودم مي بردم. گاهي جنازه هاي قربانيان قبلي هنوز در آنجا بود. من دست و پاي آنها را مي بستم و هنگام طلوع آفتاب آنها را آزار مي دادم ... پس از برآمدن كامل خورشيد با دست، گردن آنها را مي فشردم اين كار فقط زماني لذتبخش بود كه مي توانستم چشم هاي آنها را ببينم و چون اين كار در تاريكي امكان پذير نبود، صبح ها را انتخاب مي كردم. من گلوي آنها را فشار مي دادم و به نوري خاص، به درخششي در چشمان آنها خيره مي شدم كه ناگهان محو مي شد. لحظه مرگ بسيار هيجان انگيز بود، چيزي كه تنها كساني كه آدم كشته اند آن را مي فهمند. زماني كه من آزاد شوم دوباره آن لحظه را تجربه خواهم كرد. 5 تا 15 دقيقه طول مي كشيد تا دخترها بميرند، كارم را در نهايت ظرافت انجام مي دادم. مدتي دراز، در كنار جسد مي ماندم تا مطمئن شوم مرده است. گاهي از آينه استفاده مي كردم تا يقين پيدا كنم جنازه بي جان است. بعضي وقت ها هم مجبور مي شدم تمام اين كارها را دوباره انجام دهم. آنها هرگز فرياد نمي زدند زيرا توقع نداشتند حادثه اي رخ دهد. دوستان كوچك من دوست داشتند كه همراهي داشته باشند بنابراين آنها را سه، چهارتايي در گودالي قرار مي دادم. پس از مدتي خسته مي شدم چون آنها تكان نمي خوردند و من به دنبال دختران بيشتري مي رفتم. هنوز هم معلوم نیست سرنوشت هیولای آند چه شد. خیلی ها امیدوارند وی به دست یکی از همان کسانی که برای کشتنش عهد بسته بود، تا به امروز کشته شده و تقاص جنایت های هولناک خود را پس داده باشد.








