انگار تو اين دنيا من فقط اشتباه ميكنم. گفتن تو نميفهمی پسر. باشه قبول. شايد درست ميگن. ولی شايدم اونا اشتباه ميكنن. اين طناب ، اينم آسمون. بگير برو بالا پسر ميدونی چی ميگم. ديروز رفتيم تفريح. يه محوطه پر از گل و اتاقک های كوچيک. يه حوض بزرگ با عمق كم. دور تا دورش يه ديوار. چند نفرم دارن با خودشون حال ميكنن .جای بدی به نظر نميرسه. اينا رو ديدم نفسم تازه شد. دوس داشتم يه كم بيشتر اونجا بمونيم. تازه يه كم از قيد زندگی مادی خلاص شده بودم. ديگه وقت رفتن بود به من گفتن تو ميتونی اينجا بمونی. منم كه از خدام بود گفتم باشه. رفتم تو يكی از اون اتاقا. يه بابايی بود قيافش مهربون ميخورد. گفتم سلام. گفت:سلام من چميدونم. آدمای بدی نبودن. بی آزار بودن. احساس تنهایی كردم. شب زود خوابيدم كه صبح زود بلند شم برم خونه. صبح داشتم از در می رفتم بيرون كه يه آقايی برگشت گفت: تو نميتونی بری. گفتم براي چی؟ گفت: اين قانون اينجاست. با خودم گفتم يعنی چی؟ قانون چی؟ نگاه ملتمسانه ای انداختم و گفتم: خواهش ميكنم آقا. انگار اون قلب نداشت. من كه آزاری به كسی نرسونده بودم. فقط گفته بودم می خوام با طناب خودم برم تو چاه ولی با طناب شما نرم به معراج. فكر نمی كردم تنهام بذارن. من هنوز اونا رو دوس داشتم. آدمای اونجا هم بد نبودن. يكی می خنديد يكی گريه می كرد. يكی شكلک در می آورد. چند نفر پشت ميله ها وايستاده بودن. ديدم دارن به من می خندن. منم يه كم شنگولک بازی در آوردم خندشون بيشتر شد. دوس داشتم بخندن. همه ی آدما رو دوس داشتم. بعد از يه مدتی ديدم جای بدی نيست. كسی كار به كارم نداره. منم خوشحال بودم و راضی. به محيط اونجا عادت كرده بودم. دوستای بدی نداشتم. آيا آشناهام فكر ميكردن من ديوونه ام؟ شايدم هستم. نميدونم. من كه هنوز اونا رو دوس دارم. شايدم همين نفرت همراه با عشق ديوونم كرده .اينجا كه همه چی خوبه. خيلي فاز ميده پسر. جونم خنده. جونم گريه. جونم چاه. نميدونی چه حالی ميده...