هر روز صبح که تو شخصی سوار میشم ساعت 5 صبح که برم پادگان یاد گذشته میکنم. اون روزها که تو دانشگاه تهران با دوستم هر روز تو مترو میرفتیم و میآمدیم ولی اون رفت کانادا من موندم رفتم شریف و فوق لیسانس گرفتم ولی الان اون سه سال دیگه استاد دانشگاه میشه من هم اگر بتونم تحمل کنم تازه سال بعد از سربازی اجباری خلاص میشم. اون الان داره مثل آدم زندگی میکنه من منتطرم که برگم بدن و نگهبان نباشم تا فردا!! مثل مترسک سرجالیز ما را نگه ندارن که فقط کنار یه ساختمان قدیمی بایستیم و نگاهش کنیم! تازه اگر بتونیم تمام این مراحل بگذرونم تهش بتونم یه کاسه استیل بخرم برم سر کوچه گدایی چون هم ضعف جسمانی پیدا کردم هم عصبی هر چی هم خوندم پریده.
پ.ن: وقتی فکر میکنم میبینم تقصیر خودم بود من به انسانیت باور داشتم چیزی که تو ایران خندهداره.
پ.ن2:کاش توانشو داشتم و زندگینامه خودم مینوشتم چون سرگذشت آدمهای بدبخت درس عبرت خوبی برای همه میشه.


