یادمه اول دبیرستان بودم . خوابگاه یک دختر فقیری بود از یک روستای خیلی پرتی اومده بود شهر درس بخونه. مدرسه نمونه بودیم. بعد این عاشق علی انصاریان بود. یعنی دیوانه علی انصاریان بود. قضیه برای سال 80 است. میرفت اتاق تلویزیون با بدبختی کنترل رو از سرپرست میگرفت و بازیهایی که انصاریان بود نگاه میکرد. کلی پوستر خریده بود ازش به دیوار کنار تختش زده بود. ولی میگفت اگه بابام اینا بدونن پوستمو میکنن. خوب یادمه که موقعی که انصاریان از پرسپولیس رفت استقلال این چند ماه عزا گرفته بود. عصبانی بود. خیلی برام جالب بود. خیلی خیلی به انصاریان و پرسپولیس تعصب داشت. همه پوستر هاشو پاره کرد. شب تا صبح گریه میکرد اصلا یک وضعی داشت. اخرشم افسردگی شدید گرفت. بعدشم دیپلم گرفت و رفت روستا.
از اون وقت هر وقت اسم علی انصاریان میاد ، فقط یاد این همکلاسیم می افتم.

