هرچی که الان من بنویسم رو قبلا اینور اونور خوندید، ولی برای دل خودم مینویسم که همشو یجا ببینم؛ بچگی درست درمونی نداشت و شرایط مالی خوبی نداشتن، بعد کار میرفت فوتبال و دنبال عشقش، بعدها که کتونی‌شو آویزون کرد معتقد بود خدا فقط به یه دلیل اونو به یه جایی رسونده، که بتونه کمک حال خونوادش باشه؛ بعد اینکه باباش سرطان گرفت چند سال تر و خشکش کرد و خودش شخصا پرستاریش رو کرد، بعد که پدرش فوت شد ازدواج نکرد تا مادرش تنهایی رو بیش‌تر ازین حس نکنه... بهش نگفتن رفیقش فوت کرده که حالش بدتر نشه، غافل ازینکه خودش هم رفت پیش رفیقش... درسته خیلی مرد بود، ولی یجا نامردی کرد، کسی که همه عمر نوکری مادرش رو کرد، نباید تو روز مادر تنهاش میذاشت... روحت شاد