? MASTERS PRESENT ?
خب دوستان عزیز با قسمت سوم 2085 خدمت شما هستم امیدوارم که لذت ببرید . هیچی نمیبینم میخوام چشامو باز کنم ولی نمیتونم به سیاهی عادت میکنم هیچی احساس نمیکنم جز یه گز گز ساده روی سرم دردو احساس نمیکنم فقط هست همین هست مثل لامسه زمان برام معنی نداره فقط سیاهی میبینم با چشای بسته کم کم یادم میاد صورتش موهاش تتوش بوی تنش بوی موهاش دستای زیباش انحنای بدنش خنده هاش یادم میاد که دوست داشت پیتزاش پنیر اضافه داشته باشه غذارو با نمک کم درست میکرد همیشه تولدم یادش میموند برعکس من گریم میگیره اما نمیتونم میخوام اما نمیشه . . از حال میرم . . . . . . . . . . یه چیزی روی دستم احساس میکنم . میخوام چشامو باز کنم ولی نمیتونم . لخته خون پلکامو بهم جوش داده . . یکی داره منو روی زمین میکشه میخوام مقاومت کنم ولی نمیتونم یه لگد میزنه تو دنده هام نفسم بالا نمیاد از حال میرم . . . به هوش میام میخوام چشامو باز کنم همه جا روشنه . کوری موقت به خاطر نور زیاد . دستام بستست به تخت . یه نفر میاد بالای سرم . دستشو میذاره روی پیشونیم دستش خیلی صاف و نرمه شروع میکنه به حرف زدن ولی من چیزی نمیفهمم فقط یه صدای گنگ . دیدم کم کم برمیگرده . اولین چیزی که میبینم صورتشه چه صورت زیبایی میخوام حرف بزنم ولی نمیتونم . برمیگرده با یکی دیگه صحبت میکنه و یه چیزی تزریق میکنه تو سرمی که بهم وصله از هوش میرم . دوباره به هوش میام ایندفعه کسی نیست تو یه اتاق بزرگ با یه پنجره بزرگ رو به خلیج هستم دستام هنوز بستن میخوام بازشون کنم که دوباره برمیگرده تو اتاقم شروع میکنه به حرف زدن ایندفعه صداشو میشنوم خیلی کم ولی صداش لحنش صورتش حرف زدنش تموم میشه تلفنش زنگ میخوره جواب میده و از اتاق میره بیرون به ساعت روی میز نگاه میکنم ساعت 12 هست تاریخ هم داره 28 روز گذشته شروع میکنم به داد زدن ولی صدام در نمیاد یادم نمیاد چه اتفاقی افتاده فقط میدونم باید داد بزنم یادم نمیاد برای چی اون تاریخو حفظم که 28 روز ازش گذشته داد میزنم ولی در کمال سکوت نگام به دوربین گوشه اتاق میوفته رو به دوربین داد میزنم در با شدت باز میشه دوتا مرد دستامو میگیرن تا بهم بیهوشی تزریق کنه از حال میرم.
.
.
.
خب دوستان عزیز این هم قسمت سوم امیدوارم که لذت برده باشید انتقادی چیزی هم هست بگید که بهتر بشه


