روزی توی یه شهر بزرگ دکتر واتسون و حاج ممد دنبال خلافکارا میگشتن که مجید (من) رو پیدا کردن مجید یکی از خفن ترین دزدا و خلافکارا شهر بود و مامور شده بود که واتسون و حاج ممد رو بکشه تابه حال مجید اون هارو ندیده بود و واتسون و حاج ممد هم اونو فقط به اسم میشناختن. بلاخره روزی که باید مجید اونارو میکشت فرا رسید ساعت ۳بامداد بود مجید از پنجره به خانه ان دو بزرگوار رسید و دید که چقدر زیبا و معصومانه حاج ممد و واتسون خوابیدن،مجید به کلی منصرف شد و از فردا خودشو به قهرمانای شهر معرفی کرد و ان ها به خوبی و خوشی زندگی کردند و با کمک همدیگر صلح به شهر برگشت??
منبع: mahammad mnu


