من فکر می‌کنم هرگز نبوده قلبِ من اینگونه گرم و سُرخ: احساس می‌کنم در بدترین دقایقِ این شامِ مرگ‌زای چندین هزار چشمه‌ی خورشید در دلم می‌جوشد از یقین؛ احساس می‌کنم در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زارِ یأس چندین هزار جنگلِ شاداب ناگهان می‌روید از زمین. □ آه ای یقینِ گم‌شده، ای ماهیِ گریز در برکه‌های آینه لغزیده توبه‌تو! من آبگیرِ صافی‌ام، اینک! به سِحرِ عشق؛ از برکه‌های آینه راهی به من بجو! □ من فکر می‌کنم هرگز نبوده دستِ من این سان بزرگ و شاد: احساس می‌کنم در چشمِ من به آبشرِ اشکِ سُرخ‌گون خورشیدِ بی‌غروبِ سرودی کشد نفس؛ احساس می‌کنم در هر رگم به هر تپشِ قلبِ من کنون بیدارباشِ قافله‌یی می‌زند جرس. □ آمد شبی برهنه‌ام از در چو روحِ آب در سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینه گیسویِ خیسِ او خزه‌بو، چون خزه به‌هم. من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس: «ــ آه ای یقینِ یافته، بازت نمی‌نهم!»

احمد شاملو،ماهی،باغ اینه ۱۳۳۸

متن کپی شده از سایت گوهر(گنجینه های مکتوب)

ویدیو از اپارات