تاسیان

خانه دلتنگ غروبی خفه بود ‎مثل امروز که تنگ است دلم ‎پدرم گفت چراغ ‎و شب از شب پر شد ‎من به خود گفتم: یک روز گذشت ‎مادرم آه کشید ‎زود برخواهد گشت ‎ابری آهسته به چشمم لغزید ‎و سپس خوابم برد

‎که گمان داشت که هست این همه درد؟ ‎در کمین دل آن کودک خرد ‎آری آن روز چو میرفت کسی ‎داشتم آمدنش را باور ‎من نمیدانستم ‎معنی هرگز را

‎تو چرا بازنگشتی دیگر؟ ‎آه ای واژه ی شوم ‎خو نکرده ست دلم با تو هنوز ‎من، پس از، اینهمه سال ‎چشم دارم در راه ‎که بیایند عزیزانم ‎آه

امیر هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

کپی شده از سایت کوچ

 

با عرض پوزش به خاطر اسم شعر و جلوگیری از سوء تفاهم،عنوان رو عوض کردم?