تنها چیزی که از من دلجویی میکرد امید نیستی پس از مرگ بود - فکر زندگی دوباره مرا میترسانید و خسته میکرد - من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی میکردم انس نگرفته بودم، آن دنیای دیگر به چه درد من میخورد؟ حس میکردم كه اين دنيا برای من نبود، برای يکدسته آدمهای بیحيا، پررو، گدامنش، معلوماتفروش، چاروادار و چشم و دلگرسنه بود - برای كسانیكه به فراخور دنيا آفريده شده بودند و از زورمندان زمين و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دكان قصابی كه برای يک تكه لثه دم میجنبانيد، گدایی میكردند و تملق میگفتند - فكر زندگی دوباره مرا میترسانيد و خسته میكرد - نه، من احتياجی به ديدن اينهمه دنياهای قیآور و اينهمه قيافههای نكبتبار نداشتم - مگر خدا انقدر نديده بديده بود كه دنياهای خودش را بچشم من بكشد؟ - اما من تعريف دروغی نمیتوانم بكنم و درصورتیكه زندگی جديدی را بايد طی كرد آرزومند بودم كه فكر و احساسات كند و كرختشده میداشتم، بدون زحمت نفس میکشيدم و بیآنكه احساس خستگی میكردم میتوانستم درسايه ستونهای يک معبد لينگم پوجه برای خودم زندگی را به سر ببرم - پرسه میزدم بطوری كه آفتاب چشمم را نمیزد، حرف مردم و صدای زندگی گوشم را نمیخراشيد.
بوف کور صادق هدایت



