از من رَمَقی به سعی ساقی مانده‌است،

وَزْ صحبتِ خلق، بی‌وفاقی مانده‌است؛

از بادهٔ دوشین قَدَحی بیش نماند.

از عمر ندانم که چه باقی مانده‌است!

رباعی ۱۰۰

 

چون آمدنم به من نَبُد روز نخست،

وین رفتنِ بی‌مراد عَزمی است درست،

برخیز و میان ببند ای ساقی چُسْت،

کاندوهِ جهان به می فروخواهم‌شست.

رباعی ۹۴

 

* من ظاهرِ نیستی و هستی دانم،

من باطنِ هر فراز و پستی دانم؛

با این‌همه از دانشِ خود شَرْمَم باد،

گر مرتبه‌ای وَرایِ مستی دانم.

رباعی ۹۹

 

رباعیات خیام(صادق هدایت)

منبع:گنجور