دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم

مست بخشایش او گشتم و جان بخشیدم

 

جهت مهر سلیمان همه تن موم شدم

وز پی نور شدن موم مرا مالیدم

 

رای او دیدم و رای کژ خود افکندم

نای او گشتم و هم بر لب او نالیدم

 

او به دست من و کورانه به دستش جستم

من به دست وی و از بی‌خبران پرسیدم

 

ساده دل بودم و یا مست و یا دیوانه

ترس ترسان ز زر خویش همی‌دزدیدم

 

از ره رخنه چو دزدان به رز خود رفتم

همچو دزدان سمن از گلشن خود می چیدم

 

بس کن و راز مرا بر سر انگشت مپیچ

که من از پنجه پیچ تو بسی پیچیدم

 

شمس تبریز که نور مه و اختر هم از اوست

گر چه زارم ز غمش همچو هلال عیدم

 

❤ مولانای جان ❤

 

?غزلیات مولانا / دیوان شمس ، غزل  ۱۶۲۸ ?

 

? به پستهای دیگه هم سر بزنید ?