نزدیک دو ماه با هم نامزد بودیم،بله و برون انجام داده بودیم واقعا هنوز باورم نمیشه که به این راحتی قبول کرد که بره،من نمیفهمم خودمم جوونما اما میبینم بعضی ها خیلی تفاوت دارند نگرششون به زندگی و دنبال یه حس مضخرف میگردن که پایدار نیست و آدمو به قهقرا میده،بهم میگفت تو الان وقتی پیشمی حال میکنی،میگفتم بله،میگفت خوب تو الان ۲۰ درصد داری حال میکنی من ۸۰ درصد باید حال بکنم،یعنب یه چیزایی آدم میبینه یه چیزایی میشنوه هیچ جوره نمیتونه هضمش کنه،میگفت دوست دارم یکی بهم زنگ میزنه دل و قلبم براش تاپ تاپ بزنه،میگفتم عزیزم اصلا گفتن این حرفا جایز نیست تو با این حرفا هر جفتمون هم داری اذیت میکنی،بهم گفت بیا همو بغل کنیم ببینم اون حس میاد رفتیم دندونپزشکی و برگشتنی تو آسانسور بغلش کردم و بوسش کردم و آوردم گذاشتمش خونشون تو مسیر چیزی بهم نگفت اما شبش که پیام میداد بهم گفت حسش نیومد هیچ بهش حس تجاوز دست داد،ما صیغه بودیم محرم بودیم،خلاصه بردمش پیش روانشناس اونجا هم یه حرفایی زد که دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم مثلا گفت بیا به بابا مامانامون بگیم ما همو نمیخایم برگشتنی منم سرش داد زدم واسه این رابطه تو چیکار کردی؟یکی دو بار هم به خودم فحش کشیدم گفتم آخه مگه گوه خوردنه خاستگاری اومدن،اون موقع میگفتی نه چرا حالا که اسممون در اومده بهت وابسته شدم خوب همون روز اول میگفتی نمیخام چرا قبول کردی،واقعا حالم داره از این دنیا بهم میخوره ملت دوست دارن همه چی و تجربه کنن بی بند و باری و هر چیز خلافی که محدودیت نداره اصلا براشون هم نه خودشون نه خونوادشون نه طرف مقابلشون هیچ کدوم مهم نیستن