سلام دوستان میخوام واستون اتفاقی رو تعریف کنم که دیروز افتاد من دختر داییم تازگیها کمی بد اخلاق شده بود وزیر چشمهاش سیاه شده بود وبا شوهرش زیاد دعوا میکرد داییم هم بایکی از دوستاش که به قول خودش جن گیر بود صحبت کرده بود واون گفته بود که دختر داییم جن عاشق داره وباس از بدنش بیرون کنه واسه همین با شوهرش دعوا میکنه چون داییم بچه کوچیک داره تو خونشون قرار شد  ظهر بیان خونه ما واسه جن گیری من خودم به این چیزها اعتقادی نداشتم وبا خودم میگفتم این جن گیره میاد وهیچ کار نمیتونه بکنه بعدش ضایع میشه ومیره ساعت 3ظهر بعد ناهار من وداییم با شوهر دختر داییم با داداشم رفتیم تو اتاق با جن گیره ودر رو هم بستیم دختر داییمو رو صندلی گذاشتیم ودست وپاشو هم بستیم رو بدنش هم چادر سفید کشیدیم خلاصه این جن گیر شروع کرد به قران خوندن(یک ایه های خاصی رو میخوند وهر نیم ساعت یک بار به عربی میگقت قل انت جن؟؟/) خلاصه ساعت 3که شروع شد تا ساعت 5اینا اتفاقی نیفتاد ولی ساعت های 5وربع بود که دختر داییم شروع به تکون خوردن کرد ولی خب بسته بودیمش قبلا ساعت های تقریبا 6 به شدت شروع کرد به تکون خوردن جوری که ما 4تا مرد  دو نفر دستاشو ودو نفر هم پاهاشوگرفته بودیم ولی بازم نمیتونستیم کنترلش کنیم لعنتی خیلی زور داشت اینم بگم که طی این مدت جن گیره وردهاش وسوره هاشو میخوند پشت سر هم وبدون وقفه  دیگه جوری زور میزد که قشنگ صندلی اینور واونور میرفت  من دستشو گرفته بودم که به یک بار با سرش محکم زد به سرم از اون موقع هر موقع نزدیک میومد سرمو میبردم عقب خلاصه سرتون رو درد نیارم تا ساعت 7این جن گیره میخوند این دختر داییم هم صندلیشو اینور وانور میکرد وحسابی دهنمونو سرویس کرده بود طی این مدت هم یک بار داییم سرشو برد زیر چادر وصورتشو دید وگفت که چشماس سفید شده ساعت های تقریبا 7بود که جن گیره خسته شده بود وگفت مثل اینکه این نمیخواد مسلمون بشه(به قول خودش جن عاشق کافره) وبا من صحبت نمیکنه وگفت باس اینو بسوزونم یک وردی رو نوشت رو کاغذ وسوزوندش ودستشو برد زیر چادر که  دودش بخوره به دماغ دختر داییم اون هم فوت میکرد که خاموش بشه اتش خلاصه بعد اینکه حسابی کاغذو فوت کرد وتف کرد که خاموش بشه وجن گیر هم چند باری روشنش کرد وهمینجوری چند تا  کاغذو سوزوند (درحین سوزوندن میپرسید میگفت مسلمون نمیشی؟؟دختر داییم سرتکون میداد البته جنه بود وبعد اینکه اتش خاموش میشد یک خنده های شیطانی ای میکرد که من حسابی ترسیده بودم)بالاخره به قول جن گیره جن مرد ودختر داییم به خودش اومد وگفت دستامو باز کنید وسرم درد میکنه تو این مدت 5ساعت یعنی از ساعت 3تا8 که طول کشیده بود یک کلمه هم حرف نزده بود وبعد هم که ازش پرسیدیم گفت از ساعت های 5ونیم اینا به بعد اتفاقاتی که افتاده رو یادش نیست خلاصه من اعتقاد نداشتم تا اینکه با چشمهای خودم دیدمش واینکه خواستم این مطلبو دیشب کار کنم ولی خب  به خاطر بازی بارسا حوصله نداشتم واینکه این اتفاقات تو اتاق من افتاده بود واسه همین دیشب میترسیدم خواب بشم یعنی ساعت 2رفتم که بخوابم ولی بعد اینکه 5دقیقه تو رخت خواب بودم یاد اتفاقات افتادم وبعد دوباره بلند شدم ورفتم تو نت تا اذان صبح ساعت 4وخورده بود که بالاخره رفتم خوابیدم(منتظر بودم هوا روشن بشه ولی خب روشن نشد ومن هم خسته بودم)گفتم اینو بگم تا شما هم مثل من بترسید وامیدوارم امشب بتونم راحت بخوابم واینکه تمام مطالب به جان خودم راست بود