پدرم انسان منظم و خشکی بود،خوب یادم هست در یک بازی موفق شدم سه گل به ثمر برسانم،وقتی به خانه آمدم،پدرم تنها کاری که کرد روکرد و به صراحت به من گفت (هم شوتهایت کم بودهم پاسهایی که دادی )همیشه با خود فکر میکردم پدرم برای این بامن چنین صحبت میکند تا من رو به تلاش بیشتر ترغیب کندو جایگاهم رو ارتقا دهد ؛ اما هر بارکه نسبت به قبل بهتر بازی میکردم و با نمایش راضی کننده تری از زمین خارج میشدم و به خانه می آمدم دوباره با همان اظهارات پدرم روبرو میشدم و ناامیدی تمام وجود مرا فرا میگرفت،؛ درست بر خلاف پدرم خوشحالی و شعف در چشمان مادر و مادر بزرگم موج میزدو با جملاتی سرشار از تشویق و تحسین به استقبالم می آمدند .هرگاه به گذشته بر میگردم و به رفتار پدر و مادرم نگاه میکنم، به این نتیجه میرسم ،که آنها نا آگاهانه من رو با دو رویکردی کاملا مخالف اما مکمل هم رشد دادند و حمایت کردند،یکی از آنها من را مدام به تلاش بیشتر وادار میکرد،ودیگری این احساس رو که میتونم از پس هر کاری برآیم را در من تقویت میکرد