پسر بچه ی عموم چن ماهی بود هربار میگفته یه دوست داره همه فک میکردن دوست خیالیه، تا دیروز...!

گفتیم دوست خیالیت چجوریه؟ تصویرشو تو دفتر نقاشی ترسیم کرد. ترسناک بود

گفتیم نمیترسی؟ گفت نه

گفتیم چجوری دوست شدید؟ گفت یادم نیست

گفتیم ما نمیبینیمش! گفت نه گفته فقط مال توئم...

گفتیم به ما نشونش نمیدی؟ گفت خوشش نمیاد...

پاپیچش شدیم که یه چیزی ازش ثابت کن بعد از کلی سروکله زدن کاری کرد که من تا آخر عمر یادم نمیره...!

دیشب من خوابم نبرد بقیرو نمیدونم... دیشب بعد اون اتفاق دیگه حرفشو نزدیم. سکوت عجیبی تو خونمونه، خونه ی عمومینارو نمیدونم چه وضعیه الان