کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را

ای مسیح از پی پرسیدن رنجور بیا

 

دست خود بر سر رنجور بنه که چونی

از گناهش بمیندیش و به کین دست مخا

 

آنک خورشید بلا بر سر او تیغ زدست

گستران بر سر او سایه احسان و رضا

 

این مقصر به دو صد رنج سزاوار شدست

لیک زان لطف به جز عفو و کرم نیست سزا

 

آن دلی را که به صد شیر و شکر پروردی

مچشانش پس از آن هر نفسی زهر جفا

 

تا تو برداشته‌ای دل ز من و مسکن من

بند بشکست و درآمد سوی من سیل بلا

 

تو شفایی چو بیایی خوش و رو بنمایی

سپه رنج گریزند و نمایند قفا

 

به طبیبش چه حواله کنی ای آب حیات

از همان جا که رسد درد همان جاست دوا

 

همه عالم چو تنند و تو سر و جان همه

کی شود زنده تنی که سر او گشت جدا

 

ای تو سرچشمه حیوان و حیات همگان

جوی ما خشک شده‌ست آب از این سو بگشا

 

جز از این چند سخن در دل رنجور بماند

تا نبیند رخ خوب تو نگوید به خدا

 

❤ مولانای جان ❤

 

? غزلیات مولانا/ دیوان شمس ، غزل ۱۶۷ ?

 

? به پستهای دیگه هم سر بزنید ?