آرزوهایم:

مثل جسدهای جوانی که پیری و فسردگی ندیده‌ با اشک چشم راهی تابوت‌شان می‌کنند پرشکوه سرها میان گل‌های رز و زیر پاشان یاسمن می‌ریزند، آرزوهایم برآورده نشده، کمال نادیده گذشتند هیچ‌کدام نه شبِ لذت‌های دنیایی را چشیدند و نه صبح پیروز رخشندگی را دیدند.

 

اکولالیا | #کنستانتین_کاوافی ترجمه از #فرزانه_دوستی 

 

به دنبال پنجره میگردم 

در این حجره‌های تاریک روزهایم چه خالی چه ملال بی‌قرار پیش و پس می‌روم و دنبال پنجره می‌گردم گشایشی است اگر بشود یکی باز کنم پنجره‌یی نیست یا من نمی‌یابم بهتر که نیست از کجا که نور دردسر دیگری نشود کی می‌داند نور چه چیزها را روشن کند؟

 

اکولالیا | #کنستانتین_کاوافی ترجمه از #فرزانه_دوستی از کتاب بقیه را به اهل هادس می‌گویم