به دوستت دارم تلخ و این صدای اجباری به چشم‌های ژولیو سزاری که خسته است در روم به ورزش و اینکه هــی می‌پرسی می‌شود چندم؟ به گوسفند غمگین درون قلب کفتارت به خاطر تمامی دفعات سنگسارت به فلاسفه‌ی علاف پارک‌ها و خیابون به قد قد مرغ‌های منجمد در فریرز به خنده‌ی بیست سال به اشک‌های بیست سال بعدم به نفرت از نیمه شب و خوابم و دندان‌دردم به ترشی آلوچه‌ام که کسی لیسیده بود به ماموری که از دزد، دزدی‌اش را دزدی بود به چای‌های تو که برای من شوکران باشد به خدایی که فقط برای دیگران باشد به جام جهانی که تو‌پ‌ها درون آن باشند به حافظ که برای غم تو، چنین شاعر شد به عابدی که به تن سفید تو کافر شد به اسبی که استعفا داد و شکست و قاطر شد به لذت زندگی چند ساعت قبل اعدام به سیگارهای کشیده‌ات در گوشه‌ی حیاط به خیابان‌های استقلال آزادی امام به نفرت از ریزش و رویش، هوای بهاری به من کلاغ‌گونه به دوستت‌دارم‌های تکراری و مدام 

«دوستت دارم!» با اینکه می‌دانم دوستم نداری ...