دوازده گل سرخ بر موهای بلقیس

 

1

او می­دانست مرا خواهند کشت

و من می­دانستم او کشته خواهد شد

هر دو پیش­گویی درست درآمد

او، چون پروانه­ای،

               بر ویرانه­های عصر جهالت افتاد

               و من در میان دندان­های عصری که

شعر را

چشمان ِ زن را

و گل سرخ ِ آزادی را می­بلعد

                                  در هم شکستم.

 

2

می­دانستم او کشته خواهد شد

او زیبا بود در عصر زشتی­ها

زلال در عصر پلشتی­ها

انسان در عصر آدمکشان

لعلی نایاب بود

میان تلی از خزف

زنی بود اصیل

میان انبوهی از زنان مصنوعی.

 

3

می­دانستم او کشته خواهد شد

زیرا چشمان او روشن بود چون دو رود یاقوت

موهایش دراز بود چون شب­های بغداد

این سرزمین

این همه سبزی را

نقش هزاران نخل را

در چشمان بلقیس

                    تاب نیاورد.

 

4

می­دانستم او کشته خواهد شد

زیرا جهت نمای غرور ِ او

بزرگ­تر از جهت نمای شبه جزیره بود.

شکوه او نگذاشت

در عصر انحطاط زندگی کند.

روح رخشان او نگذاشت

در تاریکی سر کند.

 

5

غرور رفیع ِ او

دنیا را برایش کوچک کرده بود

به این سبب چمدانش را بست

و آهسته بر نوک انگشتان پا

بی­هیچ کلامی

               آن را ترک گفت....

 

6

هراسی از این نداشت

که سرزمین مادریش او را بکشد

هراس او این بود

که سرزمین مادریش خود را بکشد.

 

7

چون ابری بارور ِ شعر

بر دفترهای من بارید

شراب....عسل....و پرستو را

یاقوت سرخ را.

و بر احساس من پاشید

بادبان­ها را .... پرندگان را

شب­های پر از یاس را.

پس از رفتنش

عصر آب به پایان رسید

                  و عصر تشنگی آغاز شد.

 

8

همیشه احساس می­کردم در حال رفتن است

در چشمانش همواره بادبان­هایی بود

آماده­ی عزیمت

بر پلک­های او

هواپیمایی در حرکت

برای اوج گرفتن.

در کیف دستی او – از نخستین روز پیوندمان –

پاسپورتی بود.... بلیت هواپیمایی

و ویزاهایی برای ورود

به سرزمین­هایی که هرگز ندیده بود.

زمانی از او پرسیدم

این همه کاغذ پاره­ها را

چرا در کیف داری؟

گفت:

وعده­ی دیداری دارم با رنگین کمان.

 

9

پس از این که کیف او را

از میان ویرانه­ها به دستم دادند

و من پاسپورت او را

بلیت هواپیمایش را

ویزاهایش را دیدم

دریافتم که با بلقیس الراوی پیوند نبسته بودم

من همسر یک رنگین کمان بودم....

 

10

وقتی زنی زیبا می­میرد

زمین تعادل خود را از دست می­دهد

ماه صد سال عزای عمومی اعلام می­کند

و شعر بیکار می­شود.

 

11

بلقیس الراوی

بلقیس الراوی

بلقیس الراوی

آهنگ نام او را دوست داشتم

بارها زیر زبان می­نواختمش

نام من در کنار نام او

به وحشتم می­انداخت

چون وحشت از گِل کردن دریاچه­ای زلال

ناساز کردن سمفونی زیبا.

 

12

این زن نباید بیشتر می­زیست

خود نیز این را نمی­خواست

او چون شعله­ی شمع بود و فانوس

و چون لحظات شاعرانه

که پیش از آخرین سطر

به انفجار می­رسد....

 

                                                                  نزار قبانی

                                                        ترجمه: احمد پوری 

منبع:انجمن دانش